|
سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هرکه او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنتها بماند وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند شاهی حق ستیز بتی نهاد و در کنارش خرمنی آتش، که هر کس بت را سجده کند برهد وگرنه به آتش افکنده شود. آن شاه در واقع بنده و بردهی نفس خود بود که مردم را به بندگی بت میکشید و اگر نمیپذیرفتند در آتش میافکند.
چون سزای این بت نفس، او نداند از بت نفسش ، بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست بت شکن سهل باشد، نیک سهل سهل دیدن نفس را جهل است ، جهل صورت نفس ار بجویی، ای پسر قصه ی دوزخ بخوان با هفت سر هرنفس مکری و در هرمکر ازآن غرقه سد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز آب ایـمـان را ز فـرعـونی مریز دست را اندر احد و احمد بزن ای بـرادر ، وارَه از بوجهل ِ تــن در این میان مادری را با کودکش نزد بت آوردند و امر به سجده کردند، مادر نپذیرفت. کودکش را به زور از آغوشش ربودند و در آتش افکندند. مادر برای نجات فرزند خواست بت را سجده کند. کودک در آتش زبان باز کرد و فریاد زد : اندر آ ای مادر، اینجا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم اندر آ، اسرار ابراهیم بین کو در آتش یافت سر و یاسمین اندر آ مادر به حق مادری بین که این آذر ندارد آذری اندر آ و دیگران را هم بخوان کاندر آتش شاه بنهادست خوان اندر آیید ای همه پروانه وار اندرین بهره که دارد سد بهار وقتی مادرش، صدای شادمانهی کودک را شنید، دیگر شک به خود راه نداد و خود را در آتش افکند در حالی که فریاد میزد : بیایید و در آتش، گلستان را ببینید. حال مردم دگرگون شد، شعلهی عشق الهی در درونشان سرکشید، شجاعت و فداکاری ایمان افزون گشت. خلق خود را بعد از آن بیخویشتن می فکندند اندر آتش مرد و زن بیموکل،بی کشش از عشق دوست زآنکه شیرین کردن هر تلخ از اوست آنچنان مردم از عشق دوست، خود را در آتش میافکندند که شاه ستمگر و سایر خون آشامان اطراف او، شرمنده و پشیمان شدند. مومنان پایدارتر شدند و بدکاران ناتوانتر، و این امری حقیقی است که هر کشندهای با شمشیر خود کشته میشود، هر مارگیری خود با زهر مار میمیرد، هر چاه کنی خود به چاه میافتد، هر زندان کنندهای خود روزی به زندان خواهد افتاد. مولانا میگوید ای آتش، خاصیت تو سوزاندن است پس چرا اینان را نسوزاندی ؟! چون نمیسوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت ؟ می نبخشایی تو بر آتش پرست آنکه نپرستد تو را او چون برست!؟ آتش به زبان حال گفت : من همان آتشم و کارم سوزندگی است بیا درون من امتحان کن. بنگر که چگونه میسوزاندت. اما اینکه آنها رانسوزاندم دلیل دیگر دارد و آن اینکه من سببی به دست مسبب الاسباب هستم، ابزار دست آفریدگار خویشم اگر بخواهد بسوزانم میسوزانم و اگر بخواهد آبم کند و گر گلستان کند گستانم، همانطور که سگهای نگهبان به دستور صاحبشان کار میکنند، اگر بخواهد حمله میکنند ویا سر میسایند. همچنین در درون خود بنگر که همان آتش طبع و نفس که تو را رنجه میدارد و غمگین میکند گاه شادی میآورد. پس : چونکه غم بینی تو استغفار کن غم بر امرخالق آمد کار کن چون بخواهد عین غم شادی شود عین بند پای ، آزادی شود آب حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر پس از آن به شاه گفتند : حالا که این معجزه را از این مسیحیان بیگناه دیدی دیگر از کشتن آنها درگذر، اما او بقدری مغرور و غافل بود که مانند دیگر دیکتاتورها این نصیحت را گوش نکرد و بر لجبازی خود افزود، آن وقت بود که قهر الهی به عنوان لطف بر مظلوم رسید و آتش به اندازهی چهل گز شعلهور شد و شاه و یاران ستمگرش را سوزاند. اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها آری هرکس به اصل خویش برمیگردد، مومن به نور و غیر مومن به نار. هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
|