|
بود شاهی در جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی گداز سدهزاران مومن و مظلوم کشت که پناهم دین موسی را و پشت شاه را وزیری بود که در دشمنی با مسحیان مانند شاه بود اما مکار و حیلهگر، از اینرو به شاه پیشنهاد کرد : گفت : ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست چارهی آن فکر و آن تزویر چیست؟ تا نماند در جهان نصرانی ای نی هویدا دین و نی پنهانی ای
وزیر که میترسید مسیحیان (نصرانی یا پیروان عیسی ناصری) تقیه کنند و دین خود را پنهان دارند و بمانند و یا دسته جمعی شورش کنند و آن دیکتاتور ستمگر و متعصب را نابود کنند تا با برادران یهودی خود با محبت و صلح و صفا بسر برند، به شاه گفت من حیلهای اندیشیدهام و آن اینکه تو بر من خشم گیری و در انظار مردم، در چهار سوی بازار مرا شکنجه کنی، گوش و دستم را ببری و بینیام را بشکافی و مرا زیر دار آوری تا یک شفاعتگری که قبلا معلوم شده بیاید و شفاعت کند، آنگاه ببخشی، ولی به نقطهای تبعیدم کنی، آنگاه من میدانم و عیسویان، که با آنان چه کنم و چگونه تفرقه افکنم و آنان را به جنگ هم وادارم. تلبیس وزیر وزیر گفت برای اینکه به مقصود برسیم میگویم من پنهانی مسیحی بودم شاه از ایمان من به مسیح آگاه شد و این بلا را بر سر من آورد. اگر خود روح عیسی یاریم نمیکرد او پاره پارهام میکرد. البته آن مهم نبود. من حاضرم برای عیسی سر و جانم را هم بدهم. جان دریغم نیست از عیسی و لیک واقفم بر علم دینش نیک نیک حیف میآمد مرا کان دین پاک در میان جاهلان گردد هلاک وقتی مرا امین و پیشوای خود تصور کنند همه از راهنماییهایم بهرهمند میشوند و من آنچه باید بکنم میکنم. شاه نیز این حیله را پسندید و طبق نقشه عمل کرد و چون آن نقشه به خوبی اجرا شد : سد هزاران مرد ترسا سوی او اندک اندک جمع شد در کوی او آن مرد ریاکار با مردم از انجیل و از گفتههای مسیح میگفت و وعظهای مفصلی ایراد میکرد : او به ظاهر واعظ احکام بود لیک در باطن صفیر و دام بود او چون اکثر واعظان ریاکار برای مرم فریبی سخن میگفت : اما عوام ساده دل، بدو دل دادند و از او تقلید کردند و او را نایب عیسی پنداشتند. وزیر با فریبکاری اعتماد مردم ساده دل را به خود جلب کرد و آنان را به دور خود جمع نمود. مدت شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و نهی او میمرد خلق در میان شاه و او پیغامها شاه را پنهان بدو آرام ها طومار نوشتن وزیر به هر یک از امیران مسیحی سرانجام پس از شش سال به شاه پیام داد که حال موقع عمل است، موقعی است که باید مسیحیان را با دست خودشان نابود کنم. شاه هم که حسد و تعصب مثل خوره وجودش را میخورد گفت : من شب و روز منتظرم تا تو کار را تمام کنی. او هم شروع کرد : بدین صورت که بین آنها 12 امیر بود که مسیحیان از آنها فرمان میبردند. وزیر کاری کرده بود که هر 12 تن پیرو او شده بودند، وزیر برای هر یک طوماری نوشت و آیین مسیحیت را به گونهای متفاوت و یا متضاد با دیگری شرح داد. او که از یک رنگی عیسی بویی نداشت آرای متضاد را بین مردم رایج ساخت که متاسفانه آنها در سراسر اندیشههای مسیحی و اسلامی راه یافته است. گمراه کردن وزیر قوم را با خلوت نشینی خود به هر حال آن وزیر آن آیین توحیدی تر و تازه را که میتوانست همیشه اندیشههای نو و کامل آورد به شرک و تفرقه و قشریگری و ظاهر سازی در رشتههای تعصب آمیز و حسد گونههای بسیار درآورد. و برای اینکه معرکه را گرمتر و مردم را ابلهتر سازد مکری اندیشید و در به روی خود بست و در خلوت نشست و چهل و پنجاه روزی در خلوت بود (یعنی که بله ما چله نشستیم و به حق پرداخته از خلق دور شدیم !) تا آتش شوق مردم را شعلهورتر سازد. این بود که آن کم خردان مقلد آمدند و گفتند : از سر اکرام و از بهر خدا بیش از این ما را مکن از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو آن مدعی تفرقه افکن مکارانه گفت : گفت جانم از محبان دور نیست لیک بیرون آمدن دستور نیست که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد ولیعهد ساختن وزیر هر امیر را جدا جدا وقتی مردم به نهایت تشنگی و درماندگی رسیدند نقشهی خود را بدین صورت عملی کرد و امیران را پنهانی بخواند. گفت هریک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفهی من تویی به هر یک از سران آن 12 گروه گفت تو نایب من هستی و باید همه از تو پیروی کننند و هر که پیروی نکرد یا گردنش را بزن یا اسیرش کن. ولی یادت باشد : لیک تا من زندهام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو منازعت امرا در ولیعهدی بعد از مرگ وزیر بعد از اینکه وزیر به هر یک از امیران طوماری متفاوت و متضاد داد و به آن سفارش کرد، چهل روز بعد خود را در خلوت کشت. وقتی آن مریدان مقلد از همه جا بیخبر، خبر مرگ او را شنیدند بر سر گورش آمدند و بنای ناله و فریاد گذاردند. خاک او کردند بر سرهای خویش درد او دیدند درمانهای خویش بعد از سوگواری بسیار مفصل نوبت به جانشینی رسید. امیری جلو رفت و ادعا کرد که من نایب او هستم و این هم دستورالعمل من، دیگری طومار خود را از بغل درآور و فریاد زد که خیر من جانشین او و نایب عیسی هستم و این هم دستورات مسیح که برای من نوشته است ... بدین ترتیب جنگ اغاز شد : سد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد خون روان شد همچو سیل از چپوراست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست تــخم های فتنه ها کاو کشته بــود آفت سـرهای ایـشان گـشته بــود بدین ترتیب برادر کشی آغاز شد و اختلاف کلامی لفظی و غیر لفظی چنان بالا گرفت که مسیحیت مسخ شد و مدارس علم و عرفان و حکمت بسته شد و مدت هزار سال دوران قرون وسطی که دوران جهل و ظلمت و اختناق و سکوت و سکون آن سرزمینهای مسیحی نشین که ابتدا در اوج تمدن بودند ادامه یافت.
|