برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 6 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های مثنوی arrow داستان پادشاه جهودان که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب تاریخ امروز
15 آذر 1387 ساعت 01:25
 
 
 
داستان پادشاه جهودان که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 2
بدعالی 
23 خرداد 1386 ساعت 19:32

بود شاهی در جهودان ظلم ساز             دشمن عیسی و نصرانی گداز
سدهزاران مومن و مظلوم کشت            که پناهم دین موسی را و پشت

شاه را وزیری بود که در دشمنی با مسحیان مانند شاه بود اما مکار و حیله­گر، از این­رو به شاه پیشنهاد کرد :

گفت :  ترسایان  پناه  جان  کنند        دین  خود  را  از  ملک  پنهان کنند
شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست        چاره­ی آن فکر و آن تزویر چیست؟
تا  نماند  در  جهان  نصرانی ای        نی  هویدا  دین  و  نی  پنهانی ای

وزیر که می­ترسید مسیحیان (نصرانی یا پیروان عیسی ناصری)‌ تقیه کنند و دین خود را پنهان دارند و بمانند و یا دسته جمعی شورش کنند و ‌آن دیکتاتور ستمگر و متعصب را نابود کنند تا با برادران یهودی خود با محبت و صلح و صفا بسر برند، به شاه گفت من حیله­ای اندیشیده­ام و آن این­که تو بر من خشم گیری و در انظار مردم، در چهار سوی بازار مرا شکنجه کنی،‌ گوش و دستم را ببری و بینی­ام را بشکافی و مرا زیر دار آوری تا یک شفاعت­گری که قبلا معلوم شده بیاید و شفاعت کند،‌ آن­گاه ببخشی، ولی به نقطه­ای تبعیدم کنی، ‌آن­گاه من می­دانم و عیسویان، که با آنان چه کنم و چگونه تفرقه افکنم و آنان را به جنگ هم وادارم.

تلبیس وزیر

وزیر گفت برای این­که به مقصود برسیم می­گویم من پنهانی مسیحی بودم شاه از ایمان من به مسیح آگاه شد و این بلا را بر سر من آورد. اگر خود روح عیسی یاریم نمی­کرد او پاره پاره­ام می­کرد. البته آن مهم نبود. من حاضرم برای عیسی سر و جانم را هم بدهم.

جان دریغم نیست از عیسی و لیک          واقفم بر علم دینش نیک نیک
حیف می­آمد مرا کان دین پاک               در میان جاهلان گردد هلاک

وقتی مرا امین و پیشوای خود تصور کنند همه از راهنمایی­هایم بهره­مند می­شوند و من آن­چه باید بکنم می­کنم. شاه نیز این حیله را پسندید و طبق نقشه عمل کرد و چون آن نقشه به خوبی اجرا شد :

 سد هزاران مرد ترسا سوی او          اندک اندک جمع شد در کوی او

آن مرد ریاکار با مردم از انجیل و از گفته­های مسیح می­گفت و وعظ­های مفصلی ایراد می­کرد :

او به ظاهر واعظ احکام بود              لیک در باطن صفیر و دام بود

او چون اکثر واعظان ریاکار برای مرم فریبی سخن می­گفت : اما عوام ساده دل، بدو دل دادند و از او تقلید کردند و او را نایب عیسی پنداشتند.
وزیر با فریبکاری اعتماد مردم ساده دل را به خود جلب کرد و آنان را به دور خود جمع نمود.

مدت شش سال در هجران شاه            شد وزیر اتباع عیسی را پناه
دین و دل را کل بدو بسپرد خلق         پیش امر و نهی او می­مرد خلق
در میان  شاه و او  پیغام­ها                شاه  را  پنهان  بدو  آرام ها

طومار نوشتن وزیر به هر یک از امیران مسیحی

سرانجام پس از شش سال به شاه پیام داد که حال موقع عمل است، موقعی است که باید مسیحیان را با دست خودشان نابود کنم. شاه هم که حسد و تعصب مثل خوره وجودش را می­خورد گفت : من شب و روز منتظرم تا تو کار را تمام کنی. او هم شروع کرد :
بدین صورت که بین آن­ها 12 امیر بود که مسیحیان از آن­ها فرمان می­بردند. وزیر کاری کرده بود که هر 12 تن پیرو او شده بودند،‌ وزیر برای هر یک طوماری نوشت و آیین مسیحیت را به گونه­ای متفاوت و یا متضاد با دیگری شرح داد. او که از یک رنگی عیسی بویی نداشت آرای متضاد را بین مردم رایج ساخت که متاسفانه آن­ها در سراسر اندیشه­های مسیحی و اسلامی راه یافته است.

گمراه کردن وزیر قوم را با خلوت نشینی خود

به هر حال آن وزیر آن آیین توحیدی تر و تازه را که می­توانست همیشه اندیشه­های نو و کامل آورد به شرک و تفرقه و قشری­گری و ظاهر سازی در رشته­های تعصب آمیز و حسد گونه­های بسیار درآورد. و برای این­که معرکه را گرم­تر و مردم را ابله­تر سازد مکری اندیشید و در به روی خود بست و در خلوت نشست و چهل و پنجاه روزی در خلوت بود (یعنی که بله ما چله نشستیم و به حق پرداخته از خلق دور شدیم !) تا آتش شوق مردم را شعله­ورتر سازد. این بود که آن کم خردان مقلد آمدند و گفتند :

از سر اکرام و از بهر خدا             بیش از این ما را مکن از خود جدا
ما چو طفلانیم و ما را دایه تو         بر  سر  ما  گستران  آن  سایه  تو

آن مدعی تفرقه افکن مکارانه گفت :

گفت جانم از محبان دور نیست           لیک بیرون آمدن دستور نیست
که مرا عیسی چنین پیغام کرد           کز همه یاران و خویشان باش فرد

ولیعهد ساختن وزیر هر امیر را جدا جدا

وقتی مردم به نهایت تشنگی و درماندگی رسیدند نقشه­ی خود را بدین صورت عملی کرد و امیران را پنهانی بخواند.

گفت هریک را بدین عیسوی           نایب حق و خلیفه­ی من تویی

به هر یک از سران آن 12 گروه گفت تو نایب من هستی و باید همه از تو پیروی کننند و هر که پیروی نکرد یا گردنش را بزن یا اسیرش کن. ولی یادت باشد :

لیک تا من زنده­ام این وا مگو         تا نمیرم این ریاست را مجو

منازعت امرا در ولیعهدی بعد از مرگ وزیر

بعد از این­که وزیر به هر یک از امیران طوماری متفاوت و متضاد داد و به آن سفارش کرد، چهل روز بعد خود را در خلوت کشت. وقتی آن مریدان مقلد از همه جا بی­خبر، خبر مرگ او را شنیدند بر سر گورش آمدند و بنای ناله و فریاد گذاردند.

خاک او کردند بر سرهای خویش         درد او دیدند درمان­های خویش

بعد از سوگواری بسیار مفصل نوبت به جانشینی رسید. امیری جلو رفت و ادعا کرد که من نایب او هستم و این هم دستورالعمل من، دیگری طومار خود را از بغل درآور و فریاد زد که خیر من جانشین او و نایب عیسی هستم و این هم دستورات مسیح که برای من نوشته است ... بدین ترتیب جنگ اغاز شد :

سد هزاران  مرد  ترسا  کشته  شد               تا  ز  سرهای  بریده  پشته  شد
خون روان شد همچو سیل از چپ­وراست      کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست
تــخم های  فتنه ها  کاو  کشته  بــود            آفت  سـرهای  ایـشان  گـشته بــود

بدین ترتیب برادر کشی آغاز شد و اختلاف کلامی لفظی و غیر لفظی چنان بالا گرفت که مسیحیت مسخ شد و مدارس علم و عرفان و حکمت بسته شد و مدت هزار سال دوران قرون وسطی که دوران جهل و ظلمت و اختناق و سکوت و سکون آن سرزمین­های مسیحی نشین که ابتدا در اوج تمدن بودند ادامه یافت.

واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 16:57 )
 

 
 
     
 
     
 
 
“  تنها راه رستگاری گام زدن در راه راستی است  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه