|
نگارش : بهزاد فرهانیه
|
|
29 فروردین 1386 ساعت 02:56 |
|
باب اول در سیرت پادشاهان حکايت 1 پادشاهی را شنیدم که به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی به زبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز مَلــَک پرسيد : «اين اسير چه میگويد ؟» يکی از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همیگويد : «والکاظمين الغيظ و العافين عن الناس» ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر که ضد او بود گفت : «ابنای جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.» ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : «آن دروغ پسنديدهتر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی.» چنانکه خردمندان گفتهاند : «دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز» هر که شاه آن کند که او گويد حيف باشد که جز نکو گويد و بر پيشانی ايوان کاخ فريدون شاه، نبشته بود : جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرين بند و بس مکن تکيه بر ملک دنيا و پشت که بسيار کس چون تو پرورد و کشت چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
|
|
واپسین به روز رسانی ( 29 فروردین 1386 ساعت 02:58 )
|