|
از کلیله بازخوان این قصه را اندر آن قصه طلب کن حصه را طایفهی نخجیر در وادی خَوش بودشان از شیر دائم کشمکَش
آوردهاند در مرغزاری که نسیم آن بوی بهشتی میداد و از هر شاخی هزار ستارهی تابان و در هر ستارهای هزار سپهر حیران ... وُحوش بسیار به سبب چراخور و آب در فراوانی نعمت بودند ... شیری در آن بیشه بود که هر روز به آنها حمله میکرد و جمعی را میکشت و جمعی از ترس میگریختند، خلاصه از دست شیر امنیت و آسایش نداشتند. حیله کردند آمدند ایشان به شیر کز وظیفه ما تو را داریم سیر بعد از این اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا آنها قرار گذاشتند روزی یک شکار به قید قرعه برای شیر ببرند، شیر هم پذیرفت و گفت : «اگر وفا ببینم و مکر و حیله نباشد میپذیرم. چه کنم هم مردم با من به فریب رفتار میکنند و هم نفس خودم !» حیوانات گفتند : توکل به خدا کن، هرچه تقدیر باشد همان خواهد بود شیر گفت : گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند رو توکل کن تو با کس ای عمو جهد میکن، کسب میکن موبه مو نخجیران (حیوانات شکارگاه) در پاسخ گفتند کسب و کار از ضعف ایمان ماست باید شخص به خدا توکل کرده به هیچ کس دیگر رو نکند. نیست کسبی از توکل خوبتر چیست از تسلیم، خود محبوبتر ؟ شیرگفت : «درست است ولی خدا نردبانی پیش پای ما نهاده است.» پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن، اینجا طمع خام یعنی زندگی چون نردبان است که باید پله پله رفت : اول سعی است، سپس توکل و آنگاه تسلیم. پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ ؟ سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر ، نعمت از کفت بیرون کند (1) خلاصه اینکه خدا تو را دست داده است که کار کنی، مغز و فکر داده که فکر کنی، پای داده تا راه بروی. شکر نعمت آنها کاربرد صحیح آنهاست پس عدم استفاده از این ابزار، کفر نعمت است و موجب نابودی این نعمتها در وجود خودت میشود پس : گر توکل میکنی در کار کن کسب کن پس تکیه بر جبار کن خلاصه شیر با این استدلالها و مثالها همه را قانع کرد. روبه و خرگوش و آهو و شغال جبر را بگذاشتند و قیل و قال و چون از این بند نفسانی و تنبلی ذهنی که به نام جبر گرفتارش بودند آزاد شدند عقل و فکرشان نیز آزاد شد و تصمیمات عاقلانه گرفتند. تصمیم گرفتند هر روز قرعهای بیندازند، قرعه به هرکس افتاد او را برای طعمهی شیر بفرستند. تا اینکه روزی قرعه به نام خرگوش اصابت کرد. از او خواستند که هرچه زودتر حرکت کند تا شیر عصبانی نشود. نخجیران گفتند : تو مجو بدنامی ما ای عنود تا نرنجد شیر، رو رو زود زود خرگوش که از پیش نقشهی کار را کشیده بود : گفت ای یاران مرا مهلت دهید تا به مکرم از بلا ایمن شوید آنها گفتند : هین چه لاف است اینکه از تو مهتران در نیاوردند اندر خاطر آن ؟ خرگوش : گفت ای یاران، حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد خلاصه دانش خرگوش از جای دیگر بود. فوق علمها و عقلهای دیگران، این بود که به وی میگفتند : ای که با شیری تو درپیچیدهای بازگو رایی که اندیشیدهای فکرت را با ما درمیان گذار یا مشورت کن که قرآن و پیامبر خدا دربارهی مشورت بسیار سفارش کردهاند. خرگوش گفت : ولی پیامبر خدا میگوید : سه چیز را بپوشان و با کس مگو و آن راه و مقصد، و دارایی و کیش است. پس بگذاراین راز پنهان بماند تا بهتر نتیجه دهد. با این دلایل خرگوش از سایر حیوانات خواست تا در فرستادن او درنگ کنند و فرستادن او را به تاخیر اندازند. آنان پذیرفتند. اما شیر گرسنه و منتظر به خود میپیچید و خاک را میکند و میغرید. با خود میگفت : من میدانستم این موجودات به عهد خود پایدار نیستند چرا گول اینها را خوردم، شگفتا چگونه این جبریان با تلقین اینکه ما هیچ اختیاری نداریم مرا وادار به سکوت و تسلیم کردند ولی خود به مکر و حیله و تعقل پرداختهاند. چگونه این جبریان پای مرا بستند و از تلاش در راه زندگی بازداشتند. در همین موقع شیر دید که خرگوش لنگ لنگان و آهسته و آرام میآید. فریاد زد : من که گاوان را ز هم بدریدهام من که گوش پیل نر مالیدهام نیم خرگوشی که باشد کو چنین امر ما را افکند اندر زمین ؟ خرگوش شروع کرد به معذرت خواهی و تملق گویی و سپس گفت : به موقع چاشت داشتم با خرگوشی دیگر به سوی تو میآمدم که تقدیم تو کنم که ناگاه شیری در راه قصد ما کرد، هرچه گفتیم ما بندهی شاهنشاه هستیم فایده نبخشید و خرگوش را ربود. شیر خشمناک فریاد زد : اکنون آن شیر کجاست که حسابش را برسم. خرگوش گفت : با من بیا تا نشانت دهم. شیر درحالی که میغرید همراه خرگوش روان شد. خرگوش او را به کنار چاه آبی آورد و ناگاه ایستاد. شیر گفت : چرا پا را پس کشیدی ؟ گفت آن شیر اندرین چه ساکن است اندرین قلعه ز آفات ایمن است یار من بستد ز من در چاه برد بر گرفتش از ره و بیراه برد شیر گفت : بیا به من نشان بده. خرگوش گفت : تو اگر مرا در آغوش گیری من میتوانم نشانت دهم وگرنه جرات ندارم. شیر خرگوش را به چنگال گرفته به چاه نگریست. شیر عکس خویش دید از آب تفت شکل شیری، در برش خرگوش زفت چون که خصم خویش را در آب دید مر ورا بگذاشت و اندر چَه جهید درفتاد اندر چهی کو کنده بود زآنکه ظلمش بر سرش آینده بود ای که تو از ظلم چاهی میکنی دان که بهر خویش دامی میتنی عکس خود را او عدوی خویش دید لاجرم برخویش شمشیری کشید ای بسا ظلمی که بینی از کسان خوی تو باشد در ایشان ای فلان چون به قعر خوی خود اندر رسی پس بدانی کز تو بود آن ناکسی هر که دندان ضعیفی میکند کار آن شیر غلط بین، میکند خلاصه پس از آنکه شیر خرگوش را رها کرد و به چاه پرید و هلاک شد، خرگوش شاد و خرم، رقصان و پای کوبان به سوی دیگر نخجیران باز آمد و مژدهی نجات داد و فریاد زد : مژده مژدهای گروه عیش ساز کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز نخجیران همگی جمع شدند و زبان به مدح و ثنای خرگوش گشودند و هرچه توانستند شادی کردند. خرگوش که دید این نخجیران خیلی غرور پیدا کردند زبان به پند و اندرز آنها گشود : هین به ملک نوبتی شادی مکن ای تو بستهی نوبت آزادی مکن با سگان بگذار این مُردار را خرد بشکن شیشه پندار را مولانا در اینجا داستان مسلمانان صدر اسلام را مثال میآورد، چون در یکی از جنگها (بدر یا فتح مکه یا تبوک) پیروز شدند و گفتند : ما در این جهاد پیروز شدهایم، پیامبر فرمود : از جهاد اصغر بازگشتهاید، اکنون به جهاد اکبر بپردازید و بدانید که جهاد با نفس بس مهمتر از جهاد با کفار است. ای شهان کشتیم ما خصم برون ماند خصمی زو بتر در اندرون کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سُخرهی خرگوش نیست دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست سهل شیری دان که صفها بشکند شیر آنست آن، که خود را بشکند
1. در نسخهی «نیکلسون» این بیت چنین است :
شکر قدرت، قدرتت افزون کند جبر، نعمت از کفت بیرون کند
|