برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 2 نفر میهمان
 
     
 
نمایی از ایران
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
به کدام بخش رای می دهید ؟
 
 
     
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow شیر و خرگوش تاریخ امروز
15 آذر 1387 ساعت 02:28
 
 
 
شیر و خرگوش چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 4
بدعالی 
16 فروردین 1386 ساعت 01:28

از کلیله بازخوان این قصه را           اندر آن قصه طلب کن حصه را
طایفه­ی نخجیر در وادی خَوش           بودشان از شیر دائم کشمکَش

آورده­اند در مرغزاری که نسیم آن بوی بهشتی می­داد و از هر شاخی هزار ستاره­ی تابان و در هر ستاره­ای هزار سپهر حیران ... وُحوش بسیار به سبب چراخور و آب در فراوانی نعمت بودند ...
شیری در آن بیشه بود که هر روز به آن­ها حمله می­کرد و جمعی را می­کشت و جمعی از ترس می­گریختند، خلاصه از دست شیر امنیت و آسایش نداشتند.

حیله کردند آمدند ایشان به شیر          کز وظیفه ما تو را داریم سیر
بعد از این اندر پی صیدی میا           تا  نگردد  تلخ  بر ما این گیا

آن­ها قرار گذاشتند روزی یک شکار به قید قرعه برای شیر ببرند، شیر هم پذیرفت و گفت : «اگر وفا ببینم و مکر و حیله نباشد می­پذیرم. چه کنم هم مردم با من به فریب رفتار می­کنند و هم نفس خودم !»

حیوانات گفتند : توکل به خدا کن، هرچه تقدیر باشد همان خواهد بود شیر گفت :

گفت  پیغمبر  به  آواز  بلند             با  توکل  زانوی  اشتر  ببند
رو توکل کن تو با کس ای عمو      جهد می­کن، کسب می­کن موبه مو

نخجیران (حیوانات شکارگاه) در پاسخ گفتند کسب و کار از ضعف ایمان ماست باید شخص به خدا توکل کرده به هیچ کس دیگر رو نکند.

نیست کسبی از توکل خوب­تر            چیست از تسلیم، خود محبوب­تر ؟

شیرگفت : «درست است ولی خدا نردبانی پیش پای ما نهاده است.»

پایه پایه رفت باید سوی بام              هست جبری بودن، اینجا طمع خام

یعنی زندگی چون نردبان است که باید پله پله رفت : اول سعی است، سپس توکل و آن­گاه تسلیم.

پای داری چون کنی خود را تو لنگ       دست داری چون کنی پنهان تو چنگ ؟

سعی  شکر  نعمتش  قدرت  بود                جبر  تو  انکار آن  نعمت  بود
شکر  نعمت  نعمتت  افزون  کند              کفر ، نعمت  از  کفت  بیرون کند (1)

خلاصه اینکه خدا تو را دست داده است که کار کنی، مغز و فکر داده که فکر کنی، پای داده تا راه بروی. شکر نعمت آن­ها کاربرد صحیح آن­هاست پس عدم استفاده از این ابزار، کفر نعمت است و موجب نابودی این نعمت­ها در وجود خودت می­شود پس :

گر توکل می­کنی در کار کن           کسب کن پس تکیه بر جبار کن

خلاصه شیر با این استدلال­ها و مثال­ها همه را قانع کرد.

روبه و خرگوش و آهو و شغال           جبر را بگذاشتند و قیل و قال

و چون از این بند نفسانی و تنبلی ذهنی که به نام جبر گرفتارش بودند آزاد شدند عقل و فکرشان نیز آزاد شد و تصمیمات عاقلانه گرفتند. تصمیم گرفتند هر روز قرعه­ای بیندازند، قرعه به هرکس افتاد او را برای طعمه­ی شیر بفرستند.
تا اینکه روزی قرعه به نام خرگوش اصابت کرد. از او خواستند که هرچه زودتر حرکت کند تا شیر عصبانی نشود.
نخجیران گفتند :

تو مجو بدنامی ما ای عنود          تا نرنجد شیر، رو رو زود زود

خرگوش که از پیش نقشه­ی کار را کشیده بود :

گفت ای یاران مرا مهلت دهید         تا به مکرم از بلا ایمن شوید

آن­ها گفتند :

هین چه لاف است اینکه از تو مهتران         در نیاوردند  اندر  خاطر  آن ؟

خرگوش :

گفت ای یاران، حقم الهام داد            مر ضعیفی را قوی رایی فتاد

خلاصه دانش خرگوش از جای دیگر بود. فوق علم­ها و عقل­های دیگران، این بود که به وی می­گفتند :

ای که با شیری تو درپیچیده­ای           بازگو رایی که اندیشیده­ای

فکرت را با ما درمیان گذار یا مشورت کن که قرآن و پیامبر خدا درباره­ی مشورت بسیار سفارش کرده­اند. خرگوش گفت :
ولی پیامبر خدا می­گوید : سه چیز را بپوشان و با کس مگو و آن راه و مقصد، و دارایی و کیش است. پس بگذاراین راز پنهان بماند تا بهتر نتیجه دهد.
با این دلایل خرگوش از سایر حیوانات خواست تا در فرستادن او درنگ کنند و فرستادن او را به تاخیر اندازند. آنان پذیرفتند.
اما شیر گرسنه و منتظر به خود می­پیچید و خاک را می­کند و می­غرید. با خود می­گفت :
من می­دانستم این موجودات به عهد خود پایدار نیستند چرا گول این­ها را خوردم، شگفتا چگونه این جبریان با تلقین این­که ما هیچ اختیاری نداریم مرا وادار به سکوت و تسلیم کردند ولی خود به مکر و حیله و تعقل پرداخته­اند. چگونه این جبریان پای مرا بستند و از تلاش در راه زندگی بازداشتند.
در همین موقع شیر دید که خرگوش لنگ لنگان و آهسته و آرام می­آید.
فریاد زد :

من که گاوان را ز هم بدریده­ام          من که گوش پیل نر مالیده­ام
نیم خرگوشی که باشد کو چنین          امر ما را افکند اندر زمین ؟

خرگوش شروع کرد به معذرت خواهی و تملق گویی و سپس گفت :
به موقع چاشت داشتم با خرگوشی دیگر به سوی تو می­آمدم که تقدیم تو کنم که ناگاه شیری در راه قصد ما کرد، هرچه گفتیم ما بنده­ی شاهنشاه هستیم فایده نبخشید و خرگوش را ربود.
شیر خشمناک فریاد زد : اکنون آن شیر کجاست که حسابش را برسم.
خرگوش گفت : با من بیا تا نشانت دهم.
شیر درحالی که می­غرید همراه خرگوش روان شد. خرگوش او را به کنار چاه آبی آورد و ناگاه ایستاد.
شیر گفت : چرا پا را پس کشیدی ؟

گفت آن شیر اندرین چه ساکن است          اندرین قلعه ز آفات ایمن است
یار من بستد ز من در چاه برد               بر گرفتش از ره و بیراه برد

شیر گفت : بیا به من نشان بده.
خرگوش گفت : تو اگر مرا در آغوش گیری من می­توانم نشانت دهم وگرنه جرات ندارم. شیر خرگوش را به چنگال گرفته به چاه نگریست.

شیر عکس خویش دید از آب تفت             شکل شیری، در برش خرگوش زفت
چون که خصم خویش را در آب دید            مر ورا بگذاشت و اندر چَه جهید
درفتاد اندر چهی کو کنده بود                   زآن­که ظلمش بر سرش آینده بود
ای که تو از ظلم چاهی می­کنی                  دان که بهر خویش دامی می­تنی
عکس خود را او عدوی خویش دید              لاجرم برخویش شمشیری کشید
ای بسا ظلمی که بینی از کسان                   خوی تو باشد در ایشان ای فلان
چون به قعر خوی خود اندر رسی                پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
هر که دندان ضعیفی می­کند                        کار آن شیر غلط بین، می­کند

خلاصه پس از آن­که شیر خرگوش را رها کرد و به چاه پرید و هلاک شد، خرگوش شاد و خرم، رقصان و پای کوبان به سوی دیگر نخجیران باز آمد و مژده­ی نجات داد و فریاد زد :

مژده مژده­ای گروه عیش ساز            کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز

نخجیران همگی جمع شدند و زبان به مدح و ثنای خرگوش گشودند و هرچه توانستند شادی کردند. خرگوش که دید این نخجیران خیلی غرور پیدا کردند زبان به پند و اندرز آن­ها گشود :

هین به ملک نوبتی شادی مکن             ای تو بسته­ی نوبت آزادی مکن
با سگان بگذار این مُردار را                  خرد بشکن شیشه­ پندار را

مولانا در اینجا داستان مسلمانان صدر اسلام را مثال می­آورد، چون در یکی از جنگ­ها (بدر یا فتح مکه یا تبوک) پیروز شدند و گفتند : ما در این جهاد پیروز شده­ایم، پیامبر فرمود : از جهاد اصغر بازگشته­اید، اکنون به جهاد اکبر بپردازید و بدانید که جهاد با نفس بس مهم­تر از جهاد با کفار است.

ای شهان کشتیم ما خصم برون                ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست            شیر باطن سُخره­ی خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست       کو به دریاها نگردد کم و کاست
سهل شیری دان که صف­ها بشکند             شیر آنست آن، که خود را بشکند



1. در نسخه­ی «نیکلسون» این بیت چنین است :

شکر قدرت، قدرتت افزون کند      جبر، نعمت از کفت بیرون کند

واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 16:58 )
 

 
 
     
 
     
 
 
“  هرگز به کسی که با راستی و درستی زندگی می کند ، ستم روا نگردد و هرگز به کسی که جهان را می پرورد آسیب نرسد  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه