برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 2 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های مثنوی arrow نوای نی تاریخ امروز
15 آذر 1387 ساعت 02:14
 
 
 
نوای نی چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 4
بدعالی 
15 اسفند 1385 ساعت 13:15

بشنو این نی چون حکایت می­کند     از جدایی­ها شکایت می­کند

نی همان انسان خود آگاهی است که جایگاه خود را در این عالم شناخته و فهمیده است که موجودی است چون نی میان خالی و نیازمند به او، می­داند که روحش از روح کلی یا نیستان جدا شده و در قفس تن گرفتار گردیده است.

لذا از این هجران نالان و گریان و در این قفس تن بی­قرار است و می خواهد آزاد شود اما این نی خود مولانا نیز هست که از وجود جامع و پیر خویش شمس تبریزی نیز دور افتاده و نالان و نوحه­گر است (پیوند تجربه­ی شخصی با تجربه­ی هستی)، اما همه­ی آدمیان به این خودآگاهی و تجربه­ی شخصی نرسیده­اند تا درد اشتیاق به وصال مجدد را احساس کنند. تنها هرکس که از اصل خویش (چه مجازی و چه حقیقی) دور شده باشد این نیاز را احساس می­کند.
این انسان نیازمند چون نی هم ناله­ی هجران و خوف از نارسیدن دارد و هم نوای وصل و امید به رسیدن (در بین خوف و رجا و قبض و بسط است)، پس هم جفت بدحالان است و هم یار خوشحالان.
هرکسی از نوای این نی تعبیری و تفسیری دارد، هیچ­کس راز این انسان را درست نشناخته است (نه خود را نه دیگران را و نه انسان­های کامل را) بلکه گمان­های خویش را علم و خیالات خود را عقل فرض کرده است.اما اگر دقت شود سر انسان از گفتار و احوال و کردار او نمایان می­شود. اما کجاست آن چشم و گوش منور به نور حقیقت که خود جان را که تابناک و تابنده­ی وجود است بنگرد، شاید هم این­گونه بینش در تقدیر نیست.
به هر حال این بانگ نای کلام خداست که در نی وجود انسان­های کامل دمیده می­شود و چون آتشی جان آنان را شعله­ور می­سازد، زیرا جلوات و فیضان عشقی است که در جان آنان شعله­ور است، چه آنان دریای عشقند که با وزش باد لطف امواج خروشان و سوزان خویش را به ساحل وجود خویش می­پراکنند و مشتاقان به قدر ظرف­های خویش از آن برمی­گیرند.
این نی پرنوای سوزان، وارستگان رهیده از جهان را که درد گسستن داشته و شوق پیوستن دارند به نوا در می­آورد. کلامشان گاه از قهر نفس است و گاه از لطف حق، راه گذراز قهر به لطف و از آن به وحدت آغازینی که نه این است و نه آن و هم این است و هم آن تعبیر می­شود. این راه همان سیر سلوک معنوی است که از دین آغاز می­شود و تا کمال عرفان پیش می­رود، از بند گسستن تا پیوستن. اما چه کسانی در این راه پله پله تا ملاقات خدا و پیوستن به اصل پیش می­روند ؟ آنان که از این عقل مصلحت اندیش جهان مادی (عقل معاش) دست شسته گوش به فرمان الهی نهند و روز و شب به انتظار فرمان نشینند. و چون ماهی برون افتاده از دریا لحظه لحظه­ها در شوق و التهاب به دریا رسیدن باشند و چون رسیدند هرگز از آن دریا سیر نشوند که البته این مهجوری و مشتاقی را خامان در نیابند. این راه پیمودنی است نه گفتنی. زیرا مثنوی راه رهایی و طریق پرواز عاشقانه است.

بند بگسل، باش آزادای پسر         چند باشی بند سیم و بند زر ؟
گر بریزی بحر را در کوزه­ای     چند گنجد ؟ قسمت یک روزه­ای
کوزه­ی چشم حریصان پر نشد       تا صدف قانع نشد پر دُر نشد

اما این انسان دور افتاده از باطن به زندگی وابسته شده و در بند سیم و زر گرفتار و اسیر حرص خویش گشته است که باید با کمک عشق این بندها را ببرد.

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد       او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شادباش ای عشق خوش سودای من        ای طبیب جمله علت­های ما
ای  دوای  نخوت  و  ناموس  ما         ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد        کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق  جان  طور  آمد  عاشقا           طور مست خـَرَّ موسی صاعقا

تنها را آزادگی و رهایی از هر ناپسند و هر وابستگی عشق به حق است. و تنها راه نجات از روان پریشی، نگرانی، تنهایی و بی­کسی و پوچی، عشق به حق است. تنها داروی نجات بخش از خود شیفتگی، غرور، خود آزاری، برتری طلبی، عشق است. هم افلاطون حکمت روحانی قلب است و هم جالینوس مداوای تن. عشق بُراق معراج رسول خدا، به رقص آورنده­ی کوه سینا، مدهوش کننده­ی موسی و تجلی دهنده­ی انوار اعلی است.
حال گویا کسی از مولانا می­پرسد پس ما چگونه حالات و گرفتاری­های عشق را بدانیم برای ما شرح بده و او می­گوید :

با لب دمساز خود گر جفتمی              همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هرکه او از هم زبانی شد جدا             بی زبان شد گرچه دارد سد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت      نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

او می­گوید : «که من آن بلبل خاموشم» وای فورا خاموشی را شکسته حال خود را این­گونه بیان می­کند و پیام اصلی را می­دهد که :

جمله معشوق است و عاشق پرده­ای      زنده معشوق است و عاشق مرده­ای

واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 17:00 )
 

 
 
     
 
     
 
 
“  آرمانی فکر کنید و واقع گرا عمل کنید  ”   -  هوشنگ طالع
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه