|
نگارش : مریم جهرمی
|
|
21 بهمن 1385 ساعت 03:05 |
|
روزی ابوجهل چند عدد سنگریزه در مشت خود نهاد و به حضور پیامبر آمد و گفت : «اگر تو راست میگویی که پیامبر خدا هستی، بگو بدانم که در مشتم چیست ؟»
رسول اکرم فرمود: «نه تنها میگویم چیست، بلکه به آنچه در دست داری میگویم گواهی به حقانیت من بده !» گفت بوجهل آن دوم نادرتر است گفت حق آری از این قادرتر است سرانجام پیامبر فرمود: «در مشت تو شش عدد سنگ ریزه است. اینک بشنو که آنها تسبیح خدا گویند و شهادت دهند.» ابوجهل دریافت که آنها هر کدام جداگانه گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر دادند. اما به جای اینکه ایمان بیاورد، از شدت خشم سنگریزهها را بر زمین ریخت و پیامبر را ساحرترین افراد خواند و از روی عناد و تکبر از آنجا دور شد و به خانهاش رفت : گفت نبود مثل تو ساحر دگر ساحران را سر تویی و تاج سر چون بدید آن معجزه بوجهل تفت گشت در خشم و به سوی خانه رفت خاک بر فرقش که بد کور و لعین چشم او ابلیس آمد خاک بین
|
|
واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 17:03 )
|