|
نگارش : مریم جهرمی
|
|
15 بهمن 1385 ساعت 15:44 |
|
در مسجد مدینه، مدتی رسول خدا روی چوبی (که از تنهی درخت خرما بود) و ستون حنانه نام گرفت مینشست و به وعظ و نصیحت مردم میپرداخت. بعد که منبری درست شد از آن پس رسول خدا بر منبر مینشست.
ستون حنانه از هجران پیامبر شروع به ناله و زاری کرد به طوری که همهی مسلمین آن را شنیدند و در حیرت و تعجب فرو رفتند : گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون از فراق تو مرا چون سوخت جان چون ننالم بی تو ای جان جهان مسندت من بودم از من تاختی بر سر منبر تو مسند ساختی سرانجام آن ستون (باقیماندهی درخت) از پیامبر خواست که به ابدیت بپیوندد و بر مسند بقا تکیه زند. پیامبر مژده اجابت دعایش را به او داد. او از نوید پیامبر آرام گردید. پیامبر آن ستون را در زمین دفن کرد تا در قیامت همچون آدمیان محشور گردد و به خاطر پیوند گرم معنویش با پیامبر در باغستان بهشت نخلی سرافراز گردد و با خرمای دلچسبش شادی آفرین بهشتیان شود : گفت آن خواهم که دائم شد بقاش بشنو ای غافل ، کم از چوبی مباش |
|
واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 17:04 )
|