|
نگارش : مریم جهرمی
|
|
08 بهمن 1385 ساعت 12:00 |
|
در روزگار «عمر بن خطاب» مردی بود که صدای بسیار خوش و دلنوازی داشت. او آوای خود را با آهنگ «چنگ چوبی» خود همسو میکرد و آنچنان میخواند که دل هر شنوندهای را میربود و مجلس و محل تجمع مردم را، عیش و صفا میبخشید، خلاصه اینکه از آواز او شور و نشاط شگفت آوری برمیخاست.
سالها و ماهها از آن جریان گذشت و نوای دلکش این پیر در گوش جانها ضبط شده بود و در خاطرهها مانده بود. تا اینکه سن و سال پیر چنگ نواز زیاد گردید و کم کم آن شور و نوا از او گرفته شد و صدای صاف و خوش او تبدیل به صدای خشن و دلخراش گردید و مردم بیوفا و فراموشکار او را از یاد بردند. حتی کار به جایی رسید که به لقمهای نان و غذایی ساده نیازمند گردید. او به درگاه خدای بنده نواز متوجه شد و در بارگاه او نالههای جانسوز کرد و چنگ نوازی خود را (که یک نوع موسیقی بود) معصیت خدا دانست و توبه کرد و تصمیم گرفت از آن پس چنگ نواز خداوند شود و تمام شور و هنر و احساساتش را در راه خدا ایثار نماید : چون که مطرب پیرتر گشت و ضعیف شد ز بی کسبی رهین یک رغیف گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطفها کردی خدایا با خسی معصیت ورزیده ام هفتاد سال باز نگرفتی ز من روزی نوال نیست کسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم کآن توام او چنگ چوبی خود را برداشت و به قبرستان مدینه رفت و با شور بسیار و قلب آتش افروخته به درگاه خدا نالید. دل به خدا سپرد و سراسر وجودش را در طبق اخلاص گذارده و به خداوند تقدیم کرد. او مدت بسیاری را به راز و نیاز پرداخت تا در همانجا روی خاک خواب او را ربود. همان وقت «عمر» که در خواب بود، در عالم خواب ندایی شنید که برخیز و به گورستان برو ! و از آن پیر دلسوخته نوازش کن و دستمزد چنگ نوازی او را بده ... عمر برخاست و به گورستان رفت و در آنجا کسی جز آن پیرمرد را نیافت که چنگ چوبی زیر سرش بود و روی خاک خوابیده بود. عمر او را نوازش کرد و پول هنگفتی در اختیار او گذاشت. پیرمرد که از لطف خداوند حال دیگری پیدا کرده بود چنگ مطربی خود را بر زمین کوبید و شکست و از دل و جگر فریاد کشید و خدا را به عظمت و محبتهایش یاد کرد و سپاسهای خود را نثار درگاه الهی نمود. او دیگر مزد مادی نمیخواست، غذای شکم نمیطلبید، همان غذای روح او را با آب زلال خود سیراب و سرشار کرده بود و آنچنان محو و شیفتهی حق شده بود که هنوز سیم و زر عمر را دریافت نکرده جانش به ملکوت اعلی پیوست و به سوی حق پرواز کرد. جان خاکی او رفت ولی جان زنده دیگری پیدا کرد و عیش و عشرت حقیقی یافت : از پی این عیش و عشرت ساختن صد هزاران جان بشاید باختن در شکار پشه ی جان، باز باش همچو خورشید جهان جانباز باش جان فشان ای آفتاب معنوی مر جهان کهنه را بنما نوی در وجود آدمی جان و روان میرسد از غیب چون آب روان هر زمان از غیبت ، نونو می رسد وز جهان تن برون شو، می رسد
|
|
واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 17:05 )
|