|
روزی سپاهیان حضرت سلیمان از جمله پرندگان نیز که در گروه سپاهیان آن پیامبر قرارداشتند با سلیمان ملاقات کردند و مجلس با شکوهی در محضر او به پا نمودند. همهی آنها با کمال ادب همدلی و همزبان در خدمت او توقف نمودند و هرنوع پرندهای هنر و دانش خود را برای سلیمان بازگو نمود تا این که نوبت به هدهد (شانه بسر) رسید و خطاب به سلیمان گفت :
«من دارای یک هنر میباشم و این هنر را که بسیار ناچیز هم میباشد برایتان بیان میکنم زیرا که زبان درازی نزد بزرگان، موجب ملال خاطر است.» سلیمان به هدهد اجازه سخن گفتن داد. هدهد گفت : «من وقتی که در اوج آسمان هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده میکنم که در کجای زمین است و رنگش چیست. آیا از دل خاک میجوشد یا از دل سنگ. بنابراین بجاست که مرا در لشگر خود منصبی عطا کنی تا در سفر به بیابانها هرگاه در تنگنای بی آبی قرار گرفتید مرکز آب را به شما نشان دهم.» سلیمان پیشنهاد او را پذیرفت و از خواست که در بیابانهای بی آب، یار و همکار صمیمی سپاهیان شود : تا بیابی بهر لشکر آب را در سفر سقا شوی اصحاب را باش همراه من اندر روز و شب تا نبیند از عطش، لشکر تعب از آن پس هدهد به عنوان نشان دهندهی آب مامور نظامی سپاه سلیمان گردید. کلاغ وقتی که از مقام هدهد با خبر شد، بر او حسد ورزید و نزد سلیمان رفت و گفت :«هدهد در حضور شما بیادبی کرده است. او ادعای دروغین نموده زیرا اگر راست میگوید که آب رادر زیر زمین مشاهده میکند، پس چرا زیر مشتی خاک، دامی را که نهادهاند نمینگرد و به دام میافتد، و در قفس زندانی میشود ؟!» سلیمان به هدهد گفت : «چرا از روی غرور و لاف و گزاف با من سخن گفتهای و دروغگویی نمودهای؟!» هدهد گفت: «سخن دشمن را در مورد من نپذیر ! اگر ادعای من نادرست است و به راستی دریافتی که دروغگو هستم سرم را از بدنم جدا کن.» بنابراین سخن کلاغ را که از روی انکار و عناد است مشنو : در تو تا کافی بود از کافران جای گند و شهوتی چون کاف ران من در همان اوج پرواز با چشم هوش دام را مینگرم مگر اینکه قضا و قدر پرده بر چشم هوش بیفکند : من ببینم دام را اندر هوا گر نپوشند عقلم را قضا چون قضا آید شود دانش بهخواب مه سیه گردد بگیرد آفتاب |