|
بخش سوم : ادامه ی اندیشه های زروانی در آیین میترایی چو مهر میهنت افروز گردد شب یلدای میهن روز گردد رسد دوران اهریمن به پایان سپیدی چیره و پیروز گرددزرتشت بیا که با تو امید آید شب نیز صدای پای خورشید آید تاریخ اگر دوباره تکرار شود آدم به طواف تخت جمشید آیدبسیاری از پژوهشگران، ریشه ی بدبینی و سرنوشت باوری برخی از ایرانیان را که در آیین زروانی به روشنی دیده می شود، پی آیند یورش اسکندر می دانند، پیش از یورش اسکندر، شالوده ی جهان بینی ایرانیان بر این بنیاد استوار بود که در جنگ کیهانی نیک و بد، پیروزی فرجامین از آن اورمزد خواهد بود، و دست اهریمن تبهکار برای همیشه از جهان اهورایی کوتاه خواهد گردید،
ولی هنگامی که خاک ایران زمین لگدکوب سپاهیان آهن پوش بیگانه شد، هنگامی که در پی پتیارگی های اسکندر و سپاهیان اهرمن خوی او، زبانه های سرکش آتش در تخت جمشید سر بر آسمان کشیدند، هنگامی که آتشکده ها ویران و نغمه های نیایش یزدان خاموش گردیدند، ایرانیان مانند همیشه نخواستند بباورند که این شکست برآمده از فرومایگی های برخی از فرمانروایان خودی بوده است، نه برتری نیروهای بیگانه، و چون آن زمان هنوز انگلستان سری در میان سرها در نیاورده بود تا وزارت مستعمراتی پدید آورد و کمپانی هند شرقی را برای استعمار ملت ایران پی ریزی کند و رادیویی بنام بی بی سی (BBC) برای جویدن مغزهای ایرانی راه بیندازد، ناگزیر گناه همه ی این تبهکاری ها را بگردن «زروان» یا روزگار و سرنوشت انداختند وهرگز نکوشیدند یا نخواستند که جای پای خودی های بدتر از بیگانه را جستجو کنند. در این جا اگر چه اندکی از زمینه ی پژوهش خود دور خواهیم افتاد ولی بی جا نخواهد بود اگر به یکی دو نمونه از انگیزه های شکست ایرانیان و چیرگی بیگانگان نگاهی بیندازیم و گناه را از گردن زروان برداریم ! شهرباستانی «سارد» که در میان بابل و آشور و یونان جا گرفته بود، درسال 546 پ.م به فرمان کورش بزرگ یکی ازاستان های نیرومند ایران گردید و تا 212 سال پس ازآن، یعنی تا یورش اسکندر یکی از کانون های فرانروایی ایرانیان بود. بزرگ ترین شاهراه ایران در آن روزگار که هرودت آن را «راه شاهی» نامیده است، از شهر «افسس» آغاز می شد و از «سارد» می گذشت، و از راه «فریگیه»، رود «هالیس»(قزل ایرماق) «کاپادوکیه» و «کیلیکیه» به «شوش» می رسید. به هنگام یورش اسکندر 334 پ. م (میثرن یا مهرن که هر دو نام با «مهر» و «میثرَ (Mithra) پیوند دارند) فرمانروا و استاندار سارد بود. این فرمانده ی فرومایه ی ایرانی همین که سپاه اسکندر را از دور بدید، آن چنان به هراس افتاد که دروازه های شهر را گشود و به همراه سپاهیانش به پیشباز اسکندر شتافت، فرومایگی این فرماندار پشت به میهن کرده آن چنان بود که اسکندررا شگفت زده کرد. این دیو زاده ی ترسو اگر کم ترین بویی از جوانمردی و والامنشی برده بود، با در دست داشتن ارگی استوار و نیرومند، به آسانی می توانست در برابر سپاهیان اسکندر پایداری کند تا زمانی که سپاهیان ایران از دیگر بخش های آن سرزمین پهناور به یاریش بشتابند و آن جا را گورستان اسکندر کنند، ولی او چنین نکرد، به جای هرگونه پایداری و از خودگذشتگی که شایسته ی هر سپهبد است بدست خود شهر را به اسکندر سپرد و زمینه ی شکست ایرانیان و فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی را فراهم آورد. براستی که ننگ جاودانه بر او و بر همه ی پشت به میهن کرده های همتای او باد. «وقتی موکب پرشکوه شاهانه به هفت مایلی شهر نزدیک شد، یکی از دروازه های شهر باز شد، شهروندان «سارد» به سوی پادشاه روان شدند تا شهر را به او تسلیم کنند. وقتی با هم رو در رو شدند، معلوم شد که هدایت این رژه ی صلح آمیز را فرمانده ی پارسی «سارد» یعنی «میتر ِنِس»، ساتراپ «لیدیا» به عهده دارد. ساتراپ مزبور آماده بود بدون پیکار، دژ را با همگی گنج هایش تحویل اسکندر دهد. براستی که چنین صحنه ای در ذهن متلاطم اسکندر بایستی چه گردابی از احساسات و تأملات، ایده ها و ملاحظاتی را باعث شده باشد. برخورد او اکنون باید چگونه باشد ؟ غرور چه تأثیری می گذارد، شدت عمل چه تأثیری دارد ؟ آیا این «میتر ِنِس» نهایتا خائن به سرور و پادشاهش محسوب نمی شود ؟ آیا کسی که امروز با ادای احترام او را پذیرا می شود، فردا به او خیانت نخواهد کرد ؟ اما باز به این می اندیشید که این مرد چقدر برایش باعث صرفه جویی در نیروها و زمان شده بود ! و مگرنه این که از دیر باز، رسم شاهان بوده که خائنان را پاداش دهند تا مبادا چنین پیشه ای که برای فرمانروایان تا این پایه سودمند و در عین حال خطرناک است، جاذبه ی خود را از دست ندهد ؟ و آیا این «میتر ِنِس» با این همه، آدم عاقلی بشمار نمی رود که خونریزی ِبی چشم اندازی را مانع شده بود که تنها بخاطر حفظ پرستیژ به بهای نابودی بیهوده ی جان انسان ها تمام می شد ؟ شاید هم در این لحظه به ذهن این قهرمان پر شکوه خطور کرده باشد که دیگر پول چندانی در خزانه موجود نیست. فتح امپراتوری اش را با هفتاد «تالنِت» خشک و خالی آغاز کرده بود. (پیتر بم - اسکندر یا دگرگونی جهان - برگردان دکتر ع. سالک - بخش چهارم) استاد فقید «محمد قزوینی»، ضمن انتقاد بر مقاله ی یکی از فضلا در شفق سرخ، به بعضی از علل و عوامل تسلط اعراب برایران اشاره می کند، و از شاعر و نویسنده ی بیچاره ای که جز قلم و دوات و کاغذ سلاحی ندارد و به حکم ضرورت، ناچار است لغات عربی را در محاورات و مکاتبات معمولی به کار برد، تا حدی دفاع می نماید و می نویسد : «... اگر تقصیری در تاراج زبان عربی بر زبان فارسی بر کسی متوجه است، می دانید به گردن کیست ؟ اول به گردن خلیفه ی ثانی، عمر ابن خطاب است که قشون عرب را به طرف ایران سوق داد، دوم به گردن یزگرد سوم و سرداران قشون او که با آن همه قوت و قدرت و جاه و جلال و جبروت و تمدن و ثروت که یراق اسبشان از نقره بود و نیزه هاشان از طلا یا برعکس، نتوانستند سدی در مقابل ورود آن عرب های فقیر سر و پا برهنه ببندند، سوم به گردن بعضی ایرانیان خائنِ ِعرب مآب آن وقت شبیه به فرنگی مآبان روس و انگلیس پرستان امروزه که بلاشک نسبت این ها به خط مستقیم به آن ها منتهی می شود از اولیای امور و حکام ولایات و مرزبانان اطراف که به محض این که حس می کردند که در ارکان دولت ساسانی تزلزلی روی داده، و قشون ایران در دو سه واقعه از قشون عرب شکست خورده اند، خود را فورا به دامان عرب ها انداختند و نه فقط آن ها را در فتوحاتشان کمک کردند، و راه و چاه را به آن ها نمودند، بلکه سرداران عرب را به تسخیر سایر اراضی که در قلمرو آن ها بود و هنوز قشون عرب به آن جا حمله نکرده بود دعوت کردند، و کلید قلاع و خزاین را دو دستی تسلیم آن ها نمودند به شرط آن که عرب ها آن ها را به حکومت آن نواحی باقی بگذارند. کتب تواریخ به خصوص «فتوح البلدان» بلاذری از اسامی شوم آن ها پر است و یکی از معروف ترین آن ها «ماهویه ی سوری» مرزبان مرو، قاتل یزدگرد است که بعدها در زمان علی به کوفه آمد و حضرت امیر به دهاقین و اساوره ی خراسان حکمی نوشت که جمیعا می بایست جزیه ومالیات قلمرو خود را به او بپردازند، و همچنین بعضی از ایرانی های دیگر که در بسط نفوذ عرب و زبان عرب فوق العاده مساعدت کردند، مثل آن ایرانی بی حمیت که برای تقرب به «حجاج ابن یوسف» دواوین ادارات حکومتی را که تا آنوقت به فارسی (یعنی به پهلوی) بود به عربی تبدیل کرد، یا مثل خواجه ی بزرگ شیخ جلیل شمس الکفات احمد ابن الحسین المیمندی، وزیر سلطان محمود، که پس از چهارسد سال از هجرت و خاموش شدن دولت عرب، در خراسان و نواحی شرقی آن چنان اقدامی کرد، و تازه آقای کافی الکفات از جمله کفایت هایی که به خرج داد، یکی این بود که دواوین ادارات دولت غزنوی را که وزیر قبل از او، ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی، به فارسی تبدیل نموده بود، دوباره به عربی تحویل کرد. فی الواقع پاره ای از ایرانیان به محض قبول دین اسلام گویا از تمام وجدانیات انسانی و عواطف طبیعی که منافات با هیچ دینی هم ندارد منسلخ می شوند ! قتیبه بن مسلم باهلی، سردار معروف حجاج که چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و ماورا النهر کشتار کرد، و در یکی از جنگ ها به سبب سوگندی که خورده بود، اینقدر از ایرانیان کشت که به تمام معنی کلمه از خون آن ها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد، و از آن آرد نان پخت و تناول نمود، و زن ها و دخترهای آن ها را در حضور آن ها به لشکر عرب قسمت کرد، ایرانیان قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش زیارتگاه قرار داددند ! و همه برای تقرب به خدا و قضای حاجات (تربت آن شهید !) را زیارت می کردند، ولی بزرگ ترین شاعر ایران و بانی رفیع ترین بنای مجد و شرف ملی ایران یعنی «فردوسی بزرگ» را به عوض این که قبه و بارگاه بر سر قبر او بنا کنند معاصرین قدر شناس او !!! حتی جسدش را نگذاشتند در قبرستان مسلمانان دفن نمایند، مقتدای آن ها شیخ ابوالقاسم گرکانی گفت : «او ستایشگر گبران و کافران بوده است»!!! ...» (مرتضی راوندی - تاریخ اجتماعی ایران - پوشنه ی دوم رویه ی 54) شوربختانه ما ایرانیان هنوز هم آن اندازه رشد نکرده ایم که زشتکاری های خود را بنگریم و شایست و ناشایست را در اندیشه و گفتار و کردار خود به داوری بنشینیم، هنوز هم گناه هر شکست و تیره روزگاری خود را به گردن این و آن می اندازیم، و اگر کسی را پیدا نکردیم که به گناه زشتکاری هایمان بر چلیپایش کشیم، زروان و روزگار و سرنوشت همیشه فرا دست ما هستند تا همانند نویسنده ی «مینوی خرد» بگوییم : «هیچ نیرویی را در کار تقدیر و سرنوشت نمی توان کارساز دانست، قضا و قدر حتمی است. چون قدر فرا رسد، دانا و توانایی در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و ناتوانایی که کار خود را به خوبی پیش برد، چون قضا وسرنوشت فرارسد، عقل و اندیشه را در آن تدبیری نیست، و آن چه بایستی، وارون همه ی کوشش ها و نبردها به انجام خواهد رسید.»(مینوی خرد - فصل 4-7/23) چگونه زروان به مهرابه ها راه پیدا می کند ؟پیش از این که جهان استومند کالبد هستی یابد زروان بر آن شد تا کسی را بیافریند که آفریدگار آسمان ها و زمین باشد، و برای رسیدن به این آرمان 1000 سال به نیایش نشست. این نیایش برای نرم کردن دل پروردگار یا اله دیگری نبود، تنها برای نیایش بود، نیایشی بر بیکران هستی، آن هستی که هنوز کالبد نیافته بود، آن گونه نیایش که در جهان استوره ای ما جایگاه بسیار ویژه ای دارد، آن گونه نیایش که اهورامزدا به یارمندی آن جهان استومند را آفرید. اهورامزدا پیش از آفریدن جهان بسودنی، نخست به یارمندی امشاسپندان «که نمایشی از خود او هستند» مینو، یا ایزد نیایش را آفرید و سپس به هنگام نیمروز که بهترین زمان استوره ای شناخته می شد، جهان را به کالبد هستی درآورد. آن گونه نیایش که «تشتر» به یارمندی آن دیو خشکسالی را برانداخت. «تیشتر» یا «تیر» خود ایزدی بود از تبار ایزدان بلند پایه و سرچشمه ی باران، بالا بلندی از تبار بالا بلندان عشق، ایزدی که باروری و سرسبزی زمین از جوشش مهر او بود، جنگاور دلیری که خود را به پیکر اسبی در آورد، زیبا، سپیدپیکر و زرین موی، با ساز و برگ زرین، تا به بالاترین بالا پرواز کند و به هماوردی «اپه اوشه»(دیو خشکی) برخیزد، ولی با دیدن سهمناکی و هراس آوری «اپه اوشه» که به پیکر اسبی سیاه و بریده گوش درآمده بود، بیمناک شد و او را از خود نیرومندتر یافت، پس به اهورامزدا گله برد که مردمان آن چنان که باید نیایش نکرده و نام او را به شایستگی نبرده اند، و چون به فرمان اهورامزدا نیایش به جای آورده شد، نیروی ده مرد جوان، ده شتر، ده گاو، ده کوه، و ده رود به او بخشیده شد، و این بار این تیشتر بود که دیو خشکی را شکست داد و او را هزار گام از دریا دور کرد، آب را از دریا گرفت، ابرهای باران زا را از کرانه ای به کرانه ای راند، گرز آتشین خود را بر آتش درون ابرها کوبید و چکه های باران به بزرگی سر گاو و سر آدمی بر هفت کشور روی زمین فرو باریدن گرفتند، این همه از نیروی نیایش بود. نیایش زروان از اینگونه نیایش ها بود، نه از آن گونه نیایش ها که از روی نیاز هستند به روزگار پریشانی، بلکه نیایشی بود از روی بی نیازی و سرخوشی. پس از هزار سال نیایش، تخم اهورامزدا در زهدان زروان پدید آمد، ولی زروان به هنگام نیایش دمی شک ورزید که مبادا این آرزو به فرجام ننشیند، پس بی درنگ تخم اهریمن نیز در زهدان او بسته شد !!. چنین داستانی در انجیل هم دیده می شود : داستان چنین است که در زمان هیرودیس فرمانروای رومی در یهودیه «هم زمان با زمان زاده شدن عیسی»، کاهنی بنام زکریا بی آنکه فرزندی پیدا کرده باشد به سن کهولت رسید، روزی به هنگام دعا و سوزاندن بخور جبرییل بر او پدیدار می گردد و می گوید: «ای زکریا ! ترسان مباش زیرا دعای تو برآورده شد و همسرت برای تو فرزندی خواهد زایید و نامش را یحیی خواهی گذاشت،(این کودک همان یحیای تعمید دهنده است) و تو را خوشی و شادی رخ خواهد نمود. زکریا به فرشته می گوید : «این چگونه می شود ؟ من پیر هستم و همسرم دیرینه سال.» فرشته در پاسخ می گوید : «من جبرییل هستم که در پیشگاه خداوند می ایستم، و اینک فرستاده شدم تا تو را از آن چه رخ خواهد نمود آگاه سازم، ولی چون تو شک کردی !! تا زمانی که این فرزند زاییده نشود لال خواهی بود و یارای سخن گفتن نخواهی داشت !! (انجیل لوقا باب یکم) برخی این پدیده را بنیاد دو خدایی در آیین زرتشت پنداشته و یکسره به بیراهه رفته اند، زرتشت در سراسر سرودهای جهان آرای خود هرگز نامی از اهریمن به میان نیاورده است. او «اهورامزدا»، «مزداهورا»، «اشا»(= هنجار هستی)، «وهومن»(= اندیشه ی نیک) را می شناسد ولی با اهریمن هیچ میانه ای ندارد و نامش را هم نمی داند !! همچنان که جهنم را نمی داند کجاست و نامش را هم نمی داند !! آن چه که زرتشت با زبان فلسفی و بسیار شیوای خود سروده و برخی از پژوهشگران کم مایه آن را به «دو آلیسم»!! و «دو خدایی»!! برگردان کرده اند در آغاز سرود سوم آمده و چنین است : 3/1 اینک سخن می دارم، برای شما ای خواستاران، و برای شما ای دانایان، از دو نهاده ی بزرگ، و می ستایم اهورا و اندیشه ی نیک را، و دانش نیک و آیین راستی را، تا فروغ و روشنایی را دریابید، و به رسایی و شادمانی رسید.3/2 پس، بهترین گفته ها را به گوش بشنوید، و با اندیشه ی روشن بنگرید، و هریک از شما برای خویشتن، از این دو راه یکی را برگزینید،3/3 اینک، آن «دو مینوی همزاد» که در آغاز، در اندیشه و انگار پدیدار شدند، (نه در زهدان زروان) یکی نیکی را می نماید و آن دیگری بدی را، و از این دو، دانا راستی و درستی را بر می گزیند، نه نادان.3/4 وآنگاه، که در آغاز، آن دو مینو به هم رسیدند، زندگی و نازندگی را پدید آوردند، و تا پایان هستی چنین باشد که بدترین منش ها از آن پیروان دروغ، و بهترین منش ها از آن پیروان راستی خواهد بود.3/5 از این دو مینو، پیرو دروغ بدترین کردارها را بر می گزیند، و آن که پاک ترین اندیشه ها را دارد، و آراسته به فروغ پایدار است، و آن که با باور استوار و کردار درست، مزدا اهورا را خشنود می سازد راستی را.3/6 از آن دو، کژ اندیشان راستی را بر نمی گزینند، زیرا هنگامی که دو دلند، فریب بر آن ها فراز آید، و از این رو، به بدترین اندیشه ها می گرایند، و به سوی خشم می شتابند، و زندگی مردمان را به تباهی می کشانند.3/7 و به آن که راه نیک را برگزیند، توانایی مینوی و اندیشه ی نیک و راستی فرا رسد و پارسایی به کالبد او پایداری و استواری بخشد.چنان چه به روشنی دیده می شود، سخن بر سر دو «مینو» یا دو «گوهر نیک و بد» در اندیشه و انگار آدمی است، نه اهورا و اهریمن در بیرون از هستی آدمی. در داستان زروان دو گوهر نیکی و بدی یا اورمزد و اهریمن در کنار هم رشد می کنند تا خوبی و بدی را در جهان پر از ناسازی و ناسانی به هستی درآورند. سرانجام زروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند می زاید، یکی زیبا و خوشبو بنام اورمزد، و دیگری زشت و بدبو بنام اهریمن، این دو در توانایی برابر بودند، اورمزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی، و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود. زروان که خود هوادار اورمزد بود، تندر و آذرخش را (که خود نماد چیرگی است) در دست اورمزد می گذارد تا با آن به جنگ اهریمن بپردازد، از برخورد این جنگ ابزار با سنگ مرمر سپید رنگی در درون گاباره ای (غاری) بر چکاد دماوند، در آغاز چله ی زمستان، در روز یکم دی ماه برابر 22 دسامبر و گاه به نادرست ششم ژانویه، و امروز 25 دسامبر، مهر زاده می شود. بدین ترتیب نخست به درون گاباره ی تاریک و سپس به سراسر جهان روشنایی می بخشد... نوشته «هومر آبرامیان»
با پوزش از نگارنده، مجبور بودیم کمی از بخش های نوشتار را کوتاه کنیم|
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 1641
|