|
23 دی 1385 ساعت 00:55 |
|
کم کم غروب میشد غروبی که همیشه دوستش داشتم، غروبی که هرگاه از راه میرسید من و دوستانم بر بالای کوه به آن مینگریستیم. آن لحظهی فراموش نشدنی باز هم در راه بود، سکوت مبهمی کوهستان را پر کرده بود و همه به آسمان چشم دوخته بودیم که یکباره صدایی خشمگین همهی نگاهها را ربود و به سوی خود جلب کرد و بعد هیجده چرخی را دیدیم که بر پشت آن سنگهایی بودند،
نمیدانم چرا در دلم یکباره دلهره ایجاد شد، چند نفر سوی ما آمدند و چیزی شبیه به باروت در میان ما گذاشتند و بعد از چند ثانیه صدای انفجار مهیبی سراسر کوهستان را پوشاند و بعد از چند لحظه من از دوستانم جدا شدم، توسط جرثقیل بر روی هیجده چرخ سوارم کردند چند سنگ که آنجا بودند مرا دلداری دادند و از خودشان گفتند من هم از خودم گفتم و گاهی هم در بین حرفهایمان اشک از گونههایمان جاری میشد. فکر نکنید چون سنگ هستم مثل اسمم دلی محکم دارم، من برای دوستانم اشک میریختم وقتی در کنار آنها بودن را به یاد میآوردم بغضم میگرفت و نمیتوانستم دوری آنها را تحمل کنم. یک بند گریه کردم تا دلم خالی از اندوه شد ساکت ماندم همگی به سرنوشت خود فکر میکردیم به کجا خواهیم رفت و هیچ کس از آیندهی خود با خبر نبود. در بین راه، باد خاکهای اضافی مرا جارو میکرد و مرا قلقلک میداد و من اصلا خوشحال نبودم، یاد دوستانم نمیگذاشت شاد باشم. بالاخره بعد از مسافرتی طولانی مرا در کارخانهی سنگ بری پیاده کردند، من و سنگهای دیگر را به درون کارخانه بردند و بعد از چند لحظه خودم را بین دستگاهای سنگ بری بسیار تیزی دیدم و توسط آن دستگاهها اره ام کردند و آنقدر نازک شدم که دیگر طاقت برش خوردن نداشتم قطرههای دیگر مرا هم در کنار یکدیگر قرار دادند اصلا باورم نمیشد من که قسمتی از سنگ عظیم کوهستان بودم به این نازکی و ظریفی به سنگ مرمر تبدیل شده بودم، زیاد ناراحت و زیادم خوشحال نبودم ناراحت چونکه از دوستان عزیزم جدا شده بودم و خوشحال چون حالا سنگی تمیز بودم. بعد از چند روز مرا به مغازهای بردند که آنجا هم پر از سنگ بود و پس از چند ساعت با همهی آنها دوست شدم. هرکس چیزی میگفت، یکی میگفت نمیخواهم سنگ قبر شوم، یکی میگفت میخواهم برای خانهای بکار بروم، یکی میگفت میخواهم برای مبل از من استفاده کنند، و بعد از چند روز مردی مرا برای ساختمان مدرسه خرید و من حالا در اینجا در کنار شاگردان در کلاس درس هستم و گاهی بچههای کلاس مرا کثیف میکنند، آنوقت خیلی دلتنگ میشوم و به یاد دوستانم در کوهستان به گریه میافتم. بعضی هم با من در دل میکنند و آن موقع خوشحال میشوم و حالا قدر دوستانم در کوهستان را میدانم. فریبا نادری (متولد 1367- شهرستان شیروان - داستان نویسی را از سوم راهنمایی آغاز کرده است.) |