برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 5 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های کوتاه arrow سنگ تاریخ امروز
14 آذر 1387 ساعت 01:33
 
 
 
سنگ چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 8
بدعالی 
23 دی 1385 ساعت 00:55

کم کم غروب می­شد غروبی که همیشه دوستش داشتم، غروبی که هرگاه از راه می­رسید من و دوستانم بر بالای کوه به آن می­نگریستیم.
آن لحظه­ی فراموش نشدنی باز هم در راه بود، سکوت مبهمی کوهستان را پر کرده بود و همه به آسمان چشم دوخته بودیم که یکباره صدایی خشمگین همه­ی نگاه­ها را ربود و به سوی خود جلب کرد و بعد هیجده چرخی را دیدیم که بر پشت آن سنگ­هایی بودند،

نمی­دانم چرا در دلم یکباره دلهره ایجاد شد، چند نفر سوی ما آمدند و چیزی شبیه به باروت در میان ما گذاشتند و بعد از چند ثانیه صدای انفجار مهیبی سراسر کوهستان را پوشاند و بعد از چند لحظه من از دوستانم جدا شدم، توسط جرثقیل بر روی هیجده چرخ سوارم کردند چند سنگ که آن­جا بودند مرا دلداری دادند و از خودشان گفتند من هم از خودم گفتم و گاهی هم در بین حرف­هایمان اشک از گونه­هایمان جاری می­شد.
فکر نکنید چون سنگ هستم مثل اسمم دلی محکم دارم، من برای دوستانم اشک می­ریختم وقتی در کنار آن­ها بودن را به یاد می­آوردم بغضم می­گرفت و نمی­توانستم دوری آن­ها را تحمل کنم. یک بند گریه کردم تا دلم خالی از اندوه شد ساکت ماندم همگی به سرنوشت خود فکر می­کردیم به کجا خواهیم رفت و هیچ کس از آینده­ی خود با خبر نبود.
در بین راه، باد خاک­های اضافی مرا جارو می­کرد و مرا قلقلک می­داد و من اصلا خوشحال نبودم، یاد دوستانم نمی­گذاشت شاد باشم.
بالاخره بعد از مسافرتی طولانی مرا در کارخانه­ی سنگ بری پیاده کردند، من و سنگ­های دیگر را به درون کارخانه بردند و بعد از چند لحظه خودم را بین دستگاهای سنگ بری بسیار تیزی دیدم و توسط آن دستگاه­ها اره ام کردند و آنقدر نازک شدم که دیگر طاقت برش خوردن نداشتم قطره­های دیگر مرا هم در کنار یکدیگر قرار دادند اصلا باورم نمی­شد من که قسمتی از سنگ عظیم کوهستان بودم به این نازکی و ظریفی به سنگ مرمر تبدیل شده بودم، زیاد ناراحت و زیادم خوشحال نبودم ناراحت چون­که از دوستان عزیزم جدا شده بودم و خوشحال چون حالا سنگی تمیز بودم. بعد از چند روز مرا به مغازه­ای بردند که آن­جا هم پر از سنگ بود و پس از چند ساعت با همه­ی آن­ها دوست شدم.
هرکس چیزی می­گفت، یکی می­گفت نمی­خواهم سنگ قبر شوم، یکی می­گفت می­خواهم برای خانه­ای بکار بروم، یکی می­گفت می­خواهم برای مبل از من استفاده کنند، و بعد از چند روز مردی مرا برای ساختمان مدرسه خرید و من حالا در این­جا در کنار شاگردان در کلاس درس هستم و گاهی بچه­های کلاس مرا کثیف می­کنند، آنوقت خیلی دلتنگ می­شوم و به یاد دوستانم در کوهستان به گریه می­افتم. بعضی هم با من در دل می­کنند و آن موقع خوشحال می­شوم و حالا قدر دوستانم در کوهستان را می­دانم.

فریبا نادری
(متولد 1367- شهرستان شیروان - داستان نویسی را از سوم راهنمایی آغاز کرده است.)

 

 
 
     
 
     
 
 
“  به فرمان یزدان نیکی فزای ... که اویست بر نیک و بد رهنمای  ”   -  فردوسی بزرگ
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه