برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 5 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های شاهنامه arrow رستم و کی قباد تاریخ امروز
14 آذر 1387 ساعت 00:14
 
 
 
رستم و کی قباد چاپ فرستادن صفحه با نامه
24 آبان 1385 ساعت 11:53

چون رستم آماده­ی پیکار با افراسیاب شد، زال لشکری از جنگیان شیردل فراهم آورد و با سپاهی رزمجو از زابلستان رو به افراسیاب گذاشت. رستم، پهلوان جوان، پیش رو بود و از پس او پهلوانان کهن می­آمدند. بانگ طبل و کوس و آواز اسبان و سپاهان رستاخیز را بیاد می­آورد.

به افراسیاب خبر رسید که زال با سپاهی دلاور بسوی وی می­آید. دژم شد و بی­درنگ سپاه خود را بسوی ری کشید. از آن­سو لشکر زابلستان نزدیک می­شد تا آنکه میان دو لشکر بیش از دو فرسنگ نماند.
آنگاه زال بزرگان و خردمندان سپاه را نزد خود خواند و گفت : « ای بخردان و کار آزمودگان ! ما لشکری انبوه آراسته­ایم و در نیکی ورستگاری کوشیده­ایم. اما دریغ که تخت شاهنشاهی ایران تهی است و ایران بی­سر و سرور و سپاه بی­سالار است. از این­رو کارمان به سامان نمی­آید. به یاد دارید که پس از کشته شدن نوذر چون «زو» به تخت شاهی نشست چگونه فراخی پدید آمد و جهان آسوده شد ؟ اکنون نیز ما نیازمند پادشاهی با فره و خردمندیم و آنکه به شاهی درخور است پهلوانی با فر و برز و دادگر و خردمند بنام کی­قباد است که از فریدون نژاد دارد.»

رفتن رستم  از پی کی­قباد

آنگاه زال رو به رستم کرد و گفت : « فرزند ! باید تازان به البرز کوه بروی. کی­قباد در آن­جاست. پیام پهلوانان و بزرگان ایران را برسان و بگو که تخت شاهنشاهی تهی است و سپاه جز تو را در خور شاهی ندیدند. پس به پادشاهی تو همداستان شدند و تاج و تخت را به نام تو آراستند. هنگام آنست که بی­درنگ نزد ما آیی و به دستگیری ما بشتابی.»
رستم بی­درنگ رهسپار البرز کوه شد. طلایه­ی تورانیان در راه بودند و راه را بر رستم گرفتند. رستم جوان گرز گاو سر را بدوش برآورد و در میان دشمنان افتاد. چیزی نگذشت که تورانیان بی­تاب و توان شدند و هراس در دل آنان افتاد و رو به گریز نهادند و خبر به افراسیاب بردند و از رستم نالیدند. افراسیاب در خشم فرو رفت و یکی از پهلوانان بی­باک و زیرک خود «قلون» را پیش خواند و گفت : « این کار توست که راه را بر ایرانیان ببندی و این پهلوان نوخاسته را از سر راه من برداری. اما هوشیار باش که ایرانیان زیرک و فریب­کارند و به ناگاه دستبرد می­زنند. هوشدار تا فریب نخوری.»
از آن­سو رستم پس ازآنکه طلایه­ی تورانیان را شکسته و پراگنده کرد رو به سوی البرزکوه گذاشت. در یک میلی کوه به جایگاهی سبز و خرم و با شکوه رسید که در آن تختی آراسته بودند و جوانی فره­مند چون ماه تابنده بر آن نشسته بود و گروهی از پهلوانان گرداگرد او به صف ایستاده بودند.
چون رستم را دیدند به گرمی پیش دویدند و برای او شادی خواستند و گفتند : « ای پهلوان ! چون از این جایگاه می­گذری مهمان مایی. نخواهیم گذاشت بی­آنکه با ما می بنوشی از اینجا بگذری.»
تهمتن گفت : « ای سروران ! مرا کاری در پیش است که باید بی­درنگ به البرز کوه بروم. جای ماندن نیست :

همه مرز ایران پر از دشمن است           بهر دوده­ای ماتم و شیون است

سر تخت ایران بی شهریار           مرا باده خوردن نباید بکار

گفتند : « اکنون که باید به شتاب به سوی البرز بروی بگو تا در جستجوی که هستی تا ما رهنمون باشیم و یاوری کنیم، زیرا ما سواران مرز فرخنده­ایم.»
رستم گفت : « من جویای شاهزاده­ای از نژاد فریدون بنام کی­قبادم. اگر می­توانید مرا به وی رهبری کنید.»
جوان فرهمندی که سرور پهلوانان بود چون این را شنید گفت : « من نشانی از کی­قباد دارم. اگر از اسب فرود آیی و دمی با ما بنشینی و ما را شاد کنی نشان وی را به تو خواهم سپرد.»
رستم چون نامی از کی­قباد شنید بی­درنگ از رخش به زیر آمد و به گروه پهلوانان پیوست و لب رود جایی که درختان سایه افگنده بودند در کنار سرور جوان بر تخت زرین نشست. دلیر جوان جامی از باده به دست رستم داد و دست دیگر رستم را در دست گرفت و گفت : « تو از من نشان کی­قباد را پرسیدی. بگو که این نام را از که آموختی ؟»
رستم گفت : « من پیام آور گردان و دلیران ایرانم. بزرگان ایران تخت شاهی را بنام کی­قباد آراستند و پدرم زال زر که سالار دلاوران ایران است مرا گفت که شتابان به البرز کوه بیایم و کی­قباد را بیابم و پیام بزرگان ایران را برسانم. اکنون تو اگر می­توانی نشان کی­قباد را به من بسپار.»
سرور جوان از گفتار رستم شاد شد و خنده بر لب آورد و گفت : « ای پهلوان ! کی­قبادی که از نژاد فریدون میجویی، منم.»
رستم چون چنین شنید سر فرو برد و از تخت زرین به زیر آمد و شاه را آفرین خواند

که ای خسرو خسروان جهان       پناه دلیران و پشت مهان

سر تخت ایران به کام تو باد        تن ژنده پیلان بدام تو باد

آنگاه درود زال زر و پیام بزرگان ایران را به وی باز گفت، کی­قباد جام خود را به شادی تهمتن بر لب کشید و تهمتن نیز جام خود را به نام کی­قباد نوش کرد و نوای شادی برخاست.
آنگاه کی­قباد گفت : « شب دوشین به خواب دیدم که دو باز سپید خرامان به من نزدیک شدند و تاجی رخشان چون خورشید بر سر من گذاشتند . از خواب که برخاستم دلم پر امید بود. این بزم را امروز از شادی آن خواب آراستم.»
تهمتن گفت : « خوابت نشان پیام خداوندی است.»

کنون خیز تا سوی ایران شویم      بیاری نزد دلیران شویم

کی­قباد چون آتش از جای برجست و بر اسب نشست و رستم نیز چون باد بر رخش برآمد و شتابان رو به سوی سپاه ایران نهادند.

فرجام قلون

قلون آگاه شد که رستم از دامنه­ی البرز می­گذرد. با سپاه خود راه را بر وی گرفت. کی­قباد به جنگ ایستاد و خواست با قلون در آویزد. تهمتن گفت :« ای شهریار ! این رزم در خور تو نیست. تا من و رخش و گرز و کوپالم بر جاییم کسی را با ما یارای رزمجویی نیست.»
این بگفت و رخش را از جای برکند و در میان طلایه­ی تورانیان افتاد. هرجا گرز او فرود می­آمد سواری بر خاک می­افتاد.

یکایک ربودی سواران ز زین    بسر پنجه و برزدی بر زمین

به نیرو بینداختشان ز دست   سرو گردن و پشتشان می شکست

قلون دید رستم دیوی است گریخته از بند که بر جان سپاهیان او افتاده. نیزه­ی خود را برگرفت و چون باد بر رستم تاخت و به زخم نیزه، بند جوشن رستم را از هم گشاد. رستم دست بر زد و نیزه را در چنگ گرفت و چون رعد غرید و نیزه­ی قلون را از دست وی بیرون برد. آنگاه با همان نیزه بر قلون زد و او را از سر زین در ربود. سپس بن نیزه را بر زمین کوفت و قلون چون مرغی که بر بابزن کشند بر نیزه کشیده شد.
طلایه­ی تورانیان خیره ماندند و در هراس افتادند و قلون را به جای گذاشتند و یکباره راه گریز در پیش گرفتند.
تهمتن کی­قباد را به شتاب به سوی چمنزاری کشید و چون شب در رسید با هم به سوی زال راندند. یک هفته کی­قباد و زال و رستم و دیگر بزرگان به بزم و شادی نشستند. روز هشتم تخت شاهنشاهی را به آیین آراستند و تاج شهریاری را بر سر کی­قباد نهادند.

واپسین به روز رسانی ( 19 تیر 1387 ساعت 17:27 )
 

 
 
     
 
     
 
 
“  پیوسته زندگی با اندیشه­ی نیک کنید و هریک از شما در راستی از دیگری پیشی گیرد، تا از زندگی و خانمان خوب برخوردار گردید.  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه