|
ناسیونالیسم ایرانی و «مسالهی ملیتها» در ایران الف) ناسیونالیسم در ایران پیش از بررسی ناسیونالیسم به عنوان اندیشهای اجتماعی و نیز یك مسلك یا مینوشناسی سیاسی، باید مفهوم ملت یا «ناسیون» را باز شناسیم، زیرا طبیعی است كه ملتگرایی مسبوق به وجود ملت است. بنابراین پیداست جامعهای كه هنوز در تشكیل ملت كامیاب نشده و بنابراین به آگاهی ملی دست نیافته است، ملتگرایی نیز در آنجا نمیتواند معنایی جدی داشته باشد.
در اروپا تا زمانی كه نظام فئودالی و دولت ـ شهرهای گوناگون با فرمانروایانی مستقل وجود داشت، فرد به جای آن كه اصولا احساس تعلقی به ملت و میهنی یگانه داشته باشد، خود را جزئی از آن قلمروهای كوچك فئودالی و همزمان، عضو گروههای قبیلهای و قومی و خانوادگی میدانست. همراه با رشد بورژوازی و تشكیل فرمانرواییهای بزرگتر و یگانهتر كه اغلب و به طور طبیعی متشكل از مردمی با زبانها، آداب و عادات و... یگانهای بودند، مفهوم ملت در ذهن اروپایی شكل گرفت. حال آن كه در ایران، این مفهوم به دلیل دیرینگی، «ملت» از دیرباز در آگاهی ایرانی وجود داشته است. مفهوم ملت، همانند هر مفهوم و نیز هر نهاد اجتماعی، زادهی آگاهی اجتماعی معینی است، و بنابراین مسبوق و مشروط به آن آگاهی است. در بیشتر دانشنامهها، به تعریفهایی مشابه دربارهی ملت برمیخوریم با این خصوصیات كلی كه: جماعتی از انسانها كه در یك سرزمین زندگی میكنند، خاستگاه مشتركی دارند، از دیرباز منافع مشتركی داشتهاند، دارای آداب و رسوم مشابهی هستند، زبانی همسان دارند و غیره. البته این شرطها برای تشكیل ملت لازمند ولی كافی نیستند. داشتن سرزمینی واحد، زبانی یگانه و آدابی همسان، خود به خود ملتی را پدید نمیآورد مگر آنكه آن جامعه به وجود خویش به عنوان یك ملت آگاهی یافته باشد. باید جامعه، خود به این نتیجه رسیده باشد كه اعضایش خاستگاه مشترك دارند، از دیرباز منافع مشتركی داشتهاند و به طور كلی هویتی معین دارند، نه آن كه «پژوهشگر» بعدا چنین نتیجهای بگیرد. هرگاه ملتی در تاریخ خود، ادبیات خود، هرگونه نوشته و سند و حتی سنگ نبشتهای و به خصوص كتاب دینی خودـ در صورتی كه داشته باشدـ از خویشتن به عنوان ملتی نام برد، معلوم میشود صاحب آگاهی ملی است ولاغیر. پس با آن كه در سراسر تاریخ در سراسر كره زمین، قومهایی با نژادها، زبانها، اقتصادیات، اعتقادات و حتی سرزمینی یگانه وجود داشتهاند، آنها را نمیتوان «ملت» نامید. حتی تشكیل یك فرمانروایی یگانه بدون وجود آگاهی ملی، برای تشكیل یك ملت كفایت نمیكند. بنابراین آنچه ماركسـ و پس از وی محققان دیگر اروپاییـ مشاهده میكنند كه پس از فروپاشی فرمانرواییهای فئودالی در اروپا و تشكیل دولتهای یگانهی بورژوایی و نیمه بورژوایی، مفهوم ملت پدیدار میشود، چندان دور از دسترسی نیست. اما در ایران، آگاهی به وجود خویشتن به عنوان یك ملت چنان ریشه كهنی دارد كه تاریخ آن به اوستا ـ كتاب دینی باستانی ایرانیان ـ باز میگردد. در اوستا از قوم ایرانی، زبان ایرانی و نیز كشور «ایرانویج» با شاه ـ پیامبرانی معین نام برده میشود كه آرمانهای دینی ـ ملی ویژهای را دنبال میكنند. و در متون دینی زرتشتی و نیز شاهنامهی فردوسی پیوسته با واژهی ایران و ایرانشهر برخورد میكنیم. بنابراین، ممكن است آگاهی قبیلهای ایلات كوچرو و قبایل چادرنشین مهاجم به كشورهای همسایهی خویش، در حدی ابتدایی به آگاهی قومی تحول یافته باشد، اما نه به آگاهی ملی، حتی غلبه بر یك ملت در یك سرزمین یگانه از سوی قوم یورشگر، و تشكیل دولتی از سوی قوم مهاجم، كافی نیست كه قوم اخیر به آگاهی ملی دست یابد مگر آن كه اولا این آگاهی را در خود داشته باشد و ثانیا دارای فرهنگی برتر باشد تا بتواند ملت شكست خورده را همراه با فرهنگی كه دارد در خود تحلیل برد. تجربهی تاریخی یورشهای تركان و مغولان و تاتاران به ایران نشان میدهد كه آنها به رغم پیروزیهای خود، هیچ گاه نه خواستند (زیرا چنین آرمانی در آگاهیشان وجود نداشت) و نه میتوانستند به آگاهی ملی دست یابند، زیرا در برابر آگاهی ملی ایران قرار گرفتند كه از فرهنگی پرمایهتر، نیرومندتر و سابقهای كهنتر برخوردار بود. از همینرو، آنها با وجود پیروزی، خود را جزئی از ملت ایران شمردند و در فرهنگ و آگاهی ملی ایرانی ادغام شدند. اعراب نیز با آن كه افزون بر جنگ افزار به سلاح عقیدتی و دینی نیز مجهز بودند، یعنی آرمانی كامل داشتند، از آنجا كه در برابر آگاهی ملی نیرومند ایرانی قرار گرفتند، موفق به سركوب آن نشدند. حال آن كه در جاهای دیگر مانند مصر و فنیقیه و شمال آفریقا، كامیاب گشتند و امروز از مردم كهن آن سرزمینها و تمدنهای باستانی ایشان، «به عنوان ملت» كمتر نشانی بر جا مانده است. پس از این بحث كوتاه دربارهی ملت، به مفهوم ملتگرایی یا ناسیونالیسم میرسیم. ناسیونالیسم به عنوان یك اندیشهی اجتماعی و مسلك سیاسی، در اروپا بهخصوص پس از ناپلئون و در انگلستان كمی زودتر و با جدایی كلیسای آن كشور از كلیسای رم و رشد و چیرگی اخلاق «كالونی» پدیدار شد. مفهوم ناسیونالیسم به ویژه در سدهی بیستم با پیدایش جنبشها و سپس دولتهای نازی در آلمان و فاشیسم در ایتالیا و رنجهایی كه آنها برای ملل خود و بشریت به بار آوردند، و نیز بهخصوص با تحلیلی كه ماركسیسمـ با نفوذ گستردهی آن روزی خودـ از این مسلك ارائه میداد، باری منفی پیدا كرده است. اما راست آن است كه این مفهوم و مسلك در جهان ـ چنان كه ماركسگرایان میپندارندـ نه لزوما پدیدهای تازه و تنها مربوط به پیدایش و رشد طبقه بورژوازی اروپاست و نه حتما گرایشی منفی و تهاجمی است، بلكه پیش از هر چیز پدیدهای است اجتماعی با كاركرد خاص و ضروری خود كه در شرایط معینی كه جامعه برای بقای خود لازم میبیند به وجود میآید و رشد میكند و در شرایطی دیگر، از حدت و شدت آن كاسته میشود و آرام میگیرد ولی در آگاهی جامعه به صورت نهفته برجا میماند. گفتنی است كه بنا به نظر پژوهندگان اروپایی، هنگامی كه «همذات انگاری» (identification) میان دولت و ملت پدیدار میشود، شرایط برای پیدایش و رشد ناسیونالیسم آماده میگردد. بنابراین واژه ایرانی «میهنپرستی» به بهترین شكل بیانگر چنین همذات انگاری است، زیرا مفاهیم ملت و دولت را در مفهوم یگانهای چون «میهن» وحدت میبخشد. از این رو، مفهوم ناسیونالیسم، چه با واژهی قدیمی درستتر ایرانی خود، یعنی میهنپرستی، كه باری منفی ندارد، و چه با معادل فرنگی آن بیان شود، زادهی نوعی خودآگاهی ملی، و واكنشی است ضروری و پرهیزناپذیر در برابر رویدادهایی درونی و بیرونی كه كالبد جامعه را به نحوی مورد تهدید قرار دادهاند. تا جایی كه من خواندهام، تاریخ ایران تا پیش از انقلاب مشروطه، دو بار جنبشی میهنپرستانه را به طور جدی و آگاهانه تجربه كرده است. بار نخست كه آگاهی زیادی درباره آن در دست نیست ولی نشانههایی از آن مانده است، با یورش اسكندر مقدونی به ایران پدیدار میشود یعنی زمانی كه ایران به اشغال بیگانه درمیآید، دچار یورش فرهنگی یونانی مآبی هم میشود، و در برابر اینها واكنش نشان میدهد. حدود یك قرنی كه جانشینان اسكندر بر بخشی عمده از ایران فرمان راندند، پیوسته با خیزشهای داخلی به ویژه از سوی پارتها روبرو بودند و سرانجام نیز فرمانروایی را به آنها سپردند. نشانههای فرهنگی نهضت میهنپرستی در این دوره، پیدایش حماسههای ملی است. بسیاری از پژوهندگان، بخش بزرگی از داستانهای گودرز و گیو و بیژن را مربوط به پیكارهای فرمانروایان محلی ایران با دشمنان بیگانه در این دوران میدانند و گمان میكنم رستم نیز مربوط به همین دوران است و می دانیم كه در اوستا شخصیتی به نام رستم وجود ندارد. بدین ترتیب میتوان گفت چه بسا خاستگاه بنیادی بخش پهلوانی شاهنامه به ویژه كیانیان، مربوط به حماسههای همین دوره باشد. مهمترین اثر كوتاه حماسی كه از این دوره مانده «یادگار زریران» است و هزار بیتی را كه دقیقی درباره پادشاهی گشتاسب و پیدایش زرتشت میسراید. شاید بتوان گفت ترجمهی واژه به واژهی همین اثر است. (به ویژه بنگرید به مأخذهای 3، ص 62، 11، ص 25، 5، ص 16، 9، ص 6) بار دوم كه جنبش میهنپرستی شكل آشكارتر، سختتر و پایدارتری دارد، چهار قرن پس از حمله اعراب مسلمان است، و گذشته از جنبشهای نظامی ـ سیاسی (بابك، مازیار، ابومسلم و...) و دینی (سپیدجامگان مقنع، خرمدینان خراسان و ...)، شكل بارزتر فرهنگی نیز به خود میگیرد، چرا كه ایران نه تنها یگانگی سیاسی، بلكه وحدت اعتقادی و دینی و هویت فرهنگی خود را در خطر میبیند. بارزترین نهضت سیاسی ـ فرهنگی این دوره پیدایش جنبش شعوبی (یا میهنپرستی) است كه چنان كه میبینیم آشكارا، نام «ناسیونالیسم» را نیز بر خود میپذیرد. چهارصد سالی كه از نابودی دودمان ساسانی تا پیدایش حماسهی فردوسی و یورش تركان طول میكشد، سرشار است از جنبشها، پایداریها، حماسهها و استقلالخواهیها كه البته واكنشی است در برابر پیروزی نظامی ـ دینی اعراب و به خصوص پذیرش و اعتقاد بخشی از خود ایرانیان كه در اعتقاد و ایمان نوین تعصب میورزیدند و گوی سبقت از هم میربودند و غالبا از طبقات بالای جامعه بودند. بنابراین بخشی دیگر از روح ایرانی در برابر این خطر برای حفظ هویت خود و بازیابی تعادل، واكنش نشان میدهد. دو سدهی نخست را شاید بتوان بیشتر دورهی جنبشهای پایداری نظامی ـ دینی نامید و گرچه همهی این جنبشها در ظاهر به شكست انجامیدند، اما شالودهی پیدایی دولتهای مستقل سدههای سوم تا پنجم را پی ریختند. همگی این جنبشها، جدا از هدفهای گوناگون خویش، در یك صفت ویژه با هم مشترك هستند و آن، دشمنی با دستگاه خلیقهگری بغداد و در بیشتر موردها، چیرگی اعراب بر ایران است. این پیكارها سرانجام در سدههای سوم تا پنجم به پیدایی فرمانرواییهای مستقل طاهریان در خراسان، صفاریان در سیستان، سامانیان در خراسان بزرگ، و خاندانهای بویه و زیار در گیلان و تبرستان و مركز ایران انجامید و همزمان با آن، رشد دانش و فلسفه و اندیشه و هنر به اوجی رسید كه نه تنها در تاریخ ایران، بلكه در تاریخ جهان، مانند نداشت. ایرانیان نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ ایران را به اوج رساندند، بلكه از پایهگذاران شعر و نثر عربی و ساماندهندگان صرف و نحو زبان تازی گشتند. (10، صص 39- 40)، حال میگذریم از نهضتهای فرهنگی ـ علمی اخوان الصفا و مباحثات و درگیریهای فلسفی قدریه و جبریه و سپس معتزله و اشاعره و ... راست آن است كه جامعه ایران در برابر كوبهی بزرگ یورش اعراب به ایران كه عوارض اجتماعی (دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) خود را داشت، چونان اورگانیزیمی نیرومند واكنش میكند. این واكنش یك راستای نفیكننده دارد كه به چهرهی پایداریهای نظامی و پیدایش جنبش شعوبی با همهی گستردگی دامنهی آن بروز میكند، و دارای یك جنبه مثبت است كه چیزی جز رشد فلسفه و هنر و دانشهای گوناگون نیست. برجستهترین جنبش فراگیر و جامع ناسیونالیستی این دوران، پیدایی نهضت شعوبی است. مهمترین كتاب تحقیقی كه من در این زمینه میشناسم، رساله ارزشمند استاد جلال همایی است به نام شعوبیه كه نخست در چند شماره در سال 1313 در سال دوم مجله مهر چاپ شده است، ولی من به نسخهی منتشرهی سال 1363 آن استناد میكنم. شادروان همایی به درستی اعتقاد دارد كه جنبش شعوبیه «بزرگترین نهضت ایرانیان است كه سرانجام دولت و سیادت عرب را به كلی منقرض و ریشهكن ساخت و تاریخ آغاز آن به قبل از اوائل سدهی دوم هجری یعنی حكومت امویان میرسد و دنباله آن تا سدهی پنجم و حتی سپستر ادامه مییابد» (25، ص 2). به نظر او، پیدایش مسلك شعوبیه كه بنیانگذاران آن ایرانیان بودند، جنبشی در عالم اسلام و عرب ایجاد كرد و تمام شئون اجتماعی و سیاسی و فكری و ادبی عرب و اسلام را دربرگرفت و تغییر داد (همان و همآنجا). همایی با دید جامعهشناسانهای دربارهی آگاهی ملی داوری میكند و چه هنگام بررسی رشد ناسیونالیسم عربی و چه ایرانی، به این عامل آگاهی به خوبی توجه دارد. او تحریكات اعراب و آغازگری ایشان را مسبب اصلی ایجاد نهضت شعوبی میداند و تشكیل این نهضت از سوی ایرانیان را واكنشی در برابر آن میشناسد. در مورد اعراب مینویسد: تا پیش از ظهور اسلام «هر فردی از اعراب، تنها قبیله و عشیرهی خود را میشناخت و از اوضاع دنیا و ملل عصر خود آگاهی نداشت. وحدت دینی، و زبان، و اشتراك در مقصود، و وحدت مساعی و وحدت تاریخی و غیره كه نشانههای قومیت و ملیت به مفهوم حقیقی است در میان عرب موجود نبود. با وجود شاهنشاهی ایران و امپراتوری روم، قوم بادیهنشین كوچك عرب اصلا نمیتوانست خود را در شمار ملل حیهی عالم قلمداد كند و نه تنها نمیتوانست، بلكه اصلا چنین فكری در دماغ او راه نداشت.» (همان، ص 10). پس از پیروزی اسلام هنوز عصبیت قبیلهای در میان اعراب چیره بود و «در نتیجهی همین عصبیت بود كه هر یك از كارفرمایان عرب طرفداری از قبیله خود میكرد و هر كسی كه به حكومت و امارت منصوب میشد فورا افراد قبیلهی خود را روی كار میآورد و اشخاص دیگر را بركنار میكرد ... [ اما ] عرب در نتیجهی سیادتی كه از بركت اسلام نصیب وی شد بیاندازه مغرور گردید. غرور و خودبینی او به جایی رسید كه جنس عرب را ذاتا از همهی ملل عالم به فضیلت ممتاز و منحصر دانست و جز خود برای هیچكس اعتباری قائل نبود و با جنس غیرعرب با تمام قوا مخالف و دشمن شد و سیادت و سروری را... حق حقیقی جنس عرب میشمرد... حكومت بنیامیه كه اساسش بر بزرگداشت جنس عرب و تحقیر ملل دیگر نهاده شده بود، حس این عصبیت را در سر عرب تحریك كرد تا او را به عالیترین درجهی خودپسندی رسانید. در آن عصر موالی را خوار و حقیر میشمردند و دانشمندترین مردم اگر از طبقهی موالی (ایرانیان) بود در نظر عرب، از بهایم و چهارپایان پستتر به شمار میرفت (همان، صص 18- 19). «همایی» آن گاه پس از بیان فشردهی عقاید آنچه خود حزب عربی مینامد و به یكایك آنها پاسخ میگوید، شواهد فراوانی از ستمهای اعراب بر ضد موالی نقل میكند و سپس به جنبههای نظری و كتب و ادبیات و اشعار ضد ایرانی كسانی چون جریربن عطیه (همان، صص 42- 110) میپردازد، كه بر جوانان ایرانی فرض است خود این رساله را بخوانند. او مینویسد: «تا وقتی كه روح اسلام حكمفرما بود، ایرانیان از دل و جان فداكاری میكردند و روز به روز از هر حیث بر رونق حكومت اسلامی میافزودند، ولی حكومت بنیامیه و رفتار عرب در عهد آنها كه همه بر خلاف اسلام بود، سرمایهی خرسندی معنوی را نیز از دست ایرانیان بربود. ایرانیان در دورهی اموی دیگر نه حكومت داشتند و نه استقلال، نه مال داشتند، نه اعتبار، قدرت و عزت و مال و استقلال همه از دست آنها رفته بود و با نهایت ذلت و خواری زیر شكنجهی عرب میزیستند... با این وضع دیگر كسی تاب تحمل بلای حكومت عربی نداشت و ... صبر كردن نمیتوانست... بالجمله نهضت ایرانیان بر ضد عرب از همان عهد اموی آغاز شد و در قرن سوم به نهایت شدت رسید و به صورتهای مختلف درآمد.» (همان، صص 31- 33). همایی بزرگترین پیشوای سیاسی شعوبیه را ابومسلم خراسانی، و بزرگترین پیشوایان اولیه فكری و فرهنگی را بشاربن برد طخارستانی و اسماعیلبن یسار (هر دو شاعر) میداند. متوكل اصفهانی از دیگر بزرگان شعوبی و از ندیمان متوكل خلیفهی عباسی در سدهی سوم، در شعری معروف با مطلع : «انا ابن الاكارم من نسل عجم» میگوید: «من زادهی بزرگان، از دودمان جم و وارث تخت و تاج عجمم، من زندهكنندهی آنانم كه عزتشان از دست رفته و روزگار، كهن آثارشان را محو كرده است. من آشكارا كینهخواه آنان هستم. اگر همه كس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش كاویان با من است كه بدان بر همه عالم سروری توانم كرد...». اما واقعیت آن است كه نهضت ملیگرایی یا شعوبیه ایرانی، نه تنها واكنشی است بر ضد ستمهای اعراب و یا تحقیرهای ایشان، بلكه نیز كوششی است برای شناخت و حفظ هویت ملی و میراث فرهنگی خویش كه در زمینهی زبان و تاریخ و حماسهی ملی به گونهای میبالد (فردوسی) و در زمینه دانش به گونهای دیگر (همه بزرگان دانش و فلسفه در سدههای دوم و پنجم هجری). یعنی نهضت شعوبی چیزی فراتر از واكنش در برابر ستمهای اعراب است. به سخن دیگر، پرسش بنیادی میتواند این باشد كه انگیزهی این همه شور و هنگامه، این همه جنبش و كوشش و درگیریهای نظامی، سیاسی و فلسفی، و این همه اوجگیری در دین و دانش و هنر از كجاست؟ چگونه است كه جامعهی ایرانی، ناگهان طی دو سه سده به چنین بالستی بیمانند میرسد؟ از یك سو اگر ایرانی دین تازه را نمیپذیرد و میخواهد به كیش كهن وفادار بماند، به پاسخگویی میپردازد و به تألیف نوشتههایی در توجیه دین باستانی دست مییازد، چنان كه مهمترین گزارشها و زندهای دینی زرتشتی به زبان پهلوی، متعلق به این دوران است. از سوی دیگر اگر دین تازه را میپذیرد، به چنان جایگاه دینی و كلامی دست مییابد كه دینآوران اصلی را، پشت سرمیگذارد. از یك طرف برای توجیه این پذیرش خویش از هر ابزاری و از هر اندیشه و فلسفهی خودی و بیگانه یاری میجوید، از سوی دیگر، رنجها و شادیهایش را در هنر به اوج میرساند و نیز به عرفان و تصوفی نوین چنگ میزند. نخست تا آنجا پیش میرود كه در راه فرمانروایان تازه، به دلیری شمشیر میزند و چونان سرداری بی همتا حتی خون هممیهنان پیكارجوی خویش را میریزد. به تازیان آیین كشورداری میآموزد و حتی در جایگاه وزیری ایشان، به جایشان فرمان میراند. در زبان و شعر عربی چنان چیرگی مییابد كه هیچ عربی به آن كرانه نمیرسد. یا در علوم اسلامی چون فقه و حدیث و كلام و تفسیر قرآن، هیچ عرب و ناعربی را همپایهی خود نمیشناسد. و آن گاه كه از همكاری پشیمان میشود و تن میزند، در بالش و نازش به نژاد و نیاكان خود تا جایی پیش میرود كه در قالب جنبش شعوبیگری، حتی نشست و برخاست و خورد و خوراك و پوشاك. با دست غذا خوردن اعراب، شیوهی زیست و چه بسا رنگ رخسار و تركیب چهره تازیان را هم به ریشخند میگیرد. و كار این نازش و بالش و پیشرفت كار ایرانیان به جایی میرسد كه به گفتهی «همایی» حتی گروهی از اعراب نیز نژاد خود را به كسری میپیوندند و مدعی انتساب به ایران میشوند (25، ص 54)، و نیز نه تنها ایرانیان، كه تركان هم وقتی میخواهند بر فرمانروایی خود بر ایران مهر پذیرش بكوبند، ادعا میكنند كه نژاد، از خسروان ساسانی دارند! صفاریان تبار خود را به ساسانیان میرسانند (2، ص 200)، و سامانیان به بهرام چوبین و از او به منوچهر نوادهی فریدون (18، ص 145؛ 24، ص 81؛ 6، ص 63). احمدبن سهل از ایرانیان بزرگ دورهی سامانی، خود را از بازماندگان یزدگرد پسر شهریار میداند (18، ص 151) و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سپهسالار خراسان خود را از تخمهی سپهبدان ایران میشمارد و تبار خویش را به گیو و گودرز و از او به منوچهر و فریدون و جمشید میرساند (6، ص 61). چنان كه وزیر او ابومنصور المعمری نیز، پیرو او در این راه است. پسران بویه ماهیگیر چون به پادشاهی میرسند، به ساختن تبارنامهای برای خود ناگزیر میشوند و نژاد خویش را به بهرام گور پیوند میدهند (6، ص 61)، فرمانروایان و سپهبدان تبرستان، پیشینهی خویش را به قباد پدر نوشیروان میرسانند (6، ص 63) و خاندان زیار نیز مانند دیگر شاهان و امیران یاد شده، در رسانیدن تبار خویش به بزرگان پیشین ایران اصرار دارند (11، ص 153). ابن خرم اسپانیایی در سدهی پنجم هجری در كتاب ملل و نحل خود میگوید: «ایرانیان در وسعت مملكت و استیلای بر جمیع اقوام و امم و بزرگی قدر خویش به مرتبهای بودند كه خویشتن را آزادگان و نژادگان مینامیدند... و چون دولت آنان به دست عرب زایل شد، از آن جا كه عرب را كم قدرترین امم میشمردند، كار بر ایشان بسیار سخت آمد و درد و رنج و اندوهشان دو چندان شد كه میبایست. از این سبب بارها سربرداشتند كه مگر به جنگ و جدال خویشتن را... رهایی بخشند.» (21، ص 208). لازم به گفتن نیست كه این احساس ضدتازی، تنها خاص زرتشتیان نبود و فردوسی مسلمانِ شیعه، با آن همه امانت در نقل بیكم و كاست مآخذ خود، هنگامی كه احساسهای فردی خویش را بازگو میكند، از چیرگی روحیه ضدتازی نمیتواند بگریزد. این شور و شیدایی، این تب و تاب و جوش و خروشی كه جامعهی ایران را طی چهار سده تا پیدایش حماسهی ملی دربرمیگیرد، و به آن پیكارهای نظامی ـ دینی و آن اوج بیمانند، در رشد دانش و فلسفه و هنر میانجامد، گذشته از جنبههای نیكوی خویش، در عین حال نمایانگر روح تب كرده و ناآرام ملت ایران است، نمایانگر آن است كه جامعه با یورش عاملی بیرونی رو به رو شده است كه حیات طبیعی آن را تهدید میكند و از این رو، طبیعیترین واكنش ارگانیسم نیز تب كردن است. درست است كه این تب نشانهی پایداری كالبد در برابر یورش نیروی بیرونی و بنابراین، نشان نیرومندی ارگانیسم است، اما همهنگام، هشداردهندهی آن است كه اگر خطر از اندازه بگذرد، ارگانیسم را نابود خواهد كرد. در این حال، ناسیونالیسم نه تنها گذشتهی خود را به یاد میآورد و به پایداریهای نیاكان خود مینازد و به آمادهسازی جامعه برای پیكار با نیروهای یورشگر میپردازد، بلكه وظیفهی خود میبیند كه یگانگی روانی قوم را نیز دوباره برقرار سازد. ناسیونالیسم ناچار است نشان دهد كه نه فقط دلیریهای نیاكان او از دشمنان بسی فزونتر بوده است، بلكه باید اثبات كند كه مجموع دستگاه مینوی، ارزشهای اجتماعی و هدفها و آرمانهای او نیز برتر از دشمن بوده است، و این كار را هم باید آگاهانه انجام دهد. اگر جنبشهای گوناگون دینی و نظامی، گاه به نام میهن و زمانی به نام فرقه مذهبی خاص، سربرمیافرازند و چه بسا گاه با ادعای پیامبری و حتی خدایی، به نبرد با نیروهای بیگانه میپردازد؛ اگر گروهی با ترجمهی نوشتههای پهلوی و یونانی میكوشند در باروی این اندیشه و دین نوین شكافی بیندازند و برخی از آنها بسا با این امید كه آن را با بنیادهای فرهنگی خویش سازگار سازند؛ اگر شعوبیان در قالب شعر و نثر و دانش و فلسفه در تلاشند تا خواری دشمن و والایی میهن خویش را به دشمن و نیز به خودشان بپذیرانند و بباورانند، اگر مغ مردان زرتشتی با تدوین پاسخگوییهای دینی به دفاع از آیین باستانی خود برمیخیزند، با این حال هیچ یك از این كوششها به تنهایی كامیاب نمیشد مگر آن كه چونان جویباری، جزئی از رود بزرگی میگردید كه خروشان و به خویش استوار و یگانه و نیرومند، سرانجام در پایان راه، به دریای فراخ اندیشه و ایمان همهی مردم ایران فرو میریخت و آنان را از پریشانی دینی، یا به زبان امروز «ایدئولوژیك»، رهایی میبخشید. بررسی دربارهی ماهیت و میوههای جنبشهای ملی ایران پس از مشروطیت را، به دلیل اهمیت موضوع، به آینده میسپاریم. ب) «مسالهی ملیتها» در ایران یكی دو سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، برنارد لیویس (Bernard Lewis) استاد دانشگاه در آمریكا، نقشهی پیشنهادی انگلیسیها را برای خاورمیانه، طرح نمود. در این نقشه، كانون وهدف اصلی توطئهگران، تجزیهی سرزمین ایرانیان است: - خراسان بزرگ كه طی 148 سال پیش، دو بار مورد تجزیه قرار گرفته است، این بار نیز در نقشهی پیشنهادی برای خاورمیانه، یكی از هدفهای تجزیه است. در نقشهی پیشنهادی بریتانیا برای خاورمیانه میبایست بخش شرقی خراسان كنونی و شمالغربی افغانستان، بار دیگر مورد تجزیه قرار گرفته و كشور «پشتوستان» به وجود آید. - بلوچستان تجزیه شده و همچنین سیستان تجزیه شده، با یكدیگر پیوند یافته و جدا از ایران، حكومت بلوچستان را به وجود آوردهاند. - مطابق این نقشه، بخشی از استان خوزستان، تمامی استان كهگیلویهوبویراحمد و بوشهر، بخشی از استانهای فارس و هرمزگان، به «عربستان»تبدیل شده است. - همچنین، بر پایهی این نقشه، بخشهایی از سرزمینهای كردنشین این سوی مرز، با بخشهایی از سرزمینهای كردنشین آن سوی مرز در عراق و تركیه، به هم پیوند داده شده و كردستان را تشكیل داده است و آنچه باقی مانده است، كشوری است به نام ایرانستان (ماهنامه تئوریك رهنمود- سال اول شمارهی اول- خردادماه 1359). حوادثی كه در سالهای نخست پیروزی انقلاب در ایران رخ داد و طرح مسألهی «خلقها»ی تركمن و عرب و كرد و... به خصوص از سوی گروههای چپ، و نیز رویدادهای كردستان ایران و همچنین نقشههای حزب بعث عراق برای خوزستان و نیز حملهی صدام به ایران، رخدادهای عبرتآموزی هستند كه اكنون هر كسی به یاد دارد و نیاز به بازگویی نیست. در تابستان 1366 نیز مقالهای با عنوان «ایران مظلوم» به قلم آقای دكتر نصرالله پورجوادی در مجلهی نشر دانش به چاپ رسید، در انتقاد به مطالب كتابی با نام «سیری در تاریخ زبان و لهجههای تركی» نوشتهی آقای «دكتر جواد هیات» كه نشریهای تركی زبان به نام «وارلیق»را نیز اداره میكنند. مطالعهی این مقالهی واقعبینانه و نیز واكنشهایی كه برانگیخت و در شمارههای بعدی آن نشریه به چاپ رسید، بر حیرت و تاثر من افزود. آقای پورجوادی در مقالهی خود، از دو نشریه ادواری افغانی یكی به نام خراسان و دیگری آریانا نیز یاد كرده بودند كه در مقالههای آنها ادعا شده بود خراسان ایران بخشی از خراسان بزرگ و خراسان نیز اصلا جزو سرزمین افغانستان است، و ایران حقیقی همین منطقه است كه از لحاظ تاریخی با افغانستان كنونی یكی است! بنابراین ایرانیان كه به غلط خود را به این نام میخوانند باید به همان منطقهی فارس و استانهای مركزی قناعت كنند و ایران را به صاحب آن (یعنی افغانها!) بسپارند. ایشان همچنین به سخنرانی یك خاورشناس انگلیسی دربارهی زبان و ادبیات بلوچی و نیز برنامههای رادیو بی. بی. سی دربارهی زبان بلوچی و امكان ایجاد ناراحتی برای ایران در منطقهی بلوچستان اشاره كرده بودند. اكنون نیز چندی است رادیو امریكا با طرح مساله جمهوریهای آسیایی شوروی كه در پشت مرزهای شمالی ایران قرار دارند، دوباره به یاد «ملیتها»ی ایرانی افتاده و از «مسالهی ملیتها» در ایران ابراز «نگرانی» میكند! از جمله در آبانماه گذشته [پژوهش حاضر، مربوط به دیماه 1370خورشیدی است] با یك هموطن آذری مصاحبهای ترتیب داده است و از وی راجع به چگونگی احساسات مردم آذربایجان ایران دربارهی اعلام استقلال آذربایجان شوروی و این كه آیا دلشان میخواهد از ایران جدا شوند و به آذربایجان شوروی بپیوندند، پرسشها و گاه القائاتی كرده كه البته با ایستادگی پاسخگو مواجه شده است. به علاوه، در برنامهی دیگری در همان ماه به نقل از یك ایرانی مقیم آن كشور كه از وی با عنوان پژوهشگر و روزنامهنگار نام میبرد، میگوید مسالهی قومی، دوباره در ایران سر باز كرده است. نویسندهی این مقاله دربارهی این كه آیا در شرایط بحرانی كنونی در آن سوی مرزهای شمالی ایران و اعلام استقلال جمهوریهای آسیایی شوروی، دولت ایران از چه نیروهای نظامی و اقتصادی و سیاسی و چه جاذبههای معنوی و فرهنگی برای مقابلهی درست با بحرانهای كنونی و بهخصوص آینده در مرزهای شمالی كشور برخوردار است، قدرت اظهار نظر ندارد. اما بررسی «مسالهی ملیتها» در ایران را درحد بضاعتی كه دارد وظیفهی خود میبیند كه پرسشهای اساسی زیر را مطرح كند: 1. آیا ایران از ملیتهای گوناگون تشكیل شده است؟ 2. آیا ما در ایران به راستی مسالهای به نام «مسالهی ملیتها» داریم یا این مسالهای است كاذب و ساختهی خارجیان ـ غربی و شرقی ـ و با مقاصدی معین ؟ 3. به فرض وجود چنین ملیتهایی، آیا آنها طی تاریخ گذشته و معاصر از سوی فارسها زیر ستم بودهاند یا به عكس. اما پیش از پاسخگویی به پرسشهای بالا، ناچاریم به تاریخچهی فشردهای از «طرح این مساله» اشاره كنم. 1. تاریخچهی طرح «مسالهی ملیتها و خلقها» در ایران مسالهای به نام خلقها و ملیتها در ایران، به صورت «نظری» نخستین بار توسط كمونیستها مطرح شد و بعدها ایرانشناسان شوروی نیز، 29 ملیت گوناگون در ایران كشف كردند! پیش از آن، دولت انگلستان «عملا» با نفوذی كه توسط مأموران و جاسوسان خود، مانند سراسر خاورمیانه، در میان عشایر و ایلات به ویژه در مناطق مركزی و جنوبی ایران داشت، هر چند گاه بنا به مصالح سیاسی روز خود و در رقابت با روسیهی تزاری و مشاهدهی لزوم تزلزل در دولت ایران و باجخواهی از آن، به تحریك جداییخواهی در میان عشایر و حتی استانها میپرداخت. پس از جنگ جهانی دوم نیز در موارد گوناگون از جمله هنگام بروز غائلهی آذربایجان و كردستان، در مواد 6 و 7 طرح محرمانهای كه برای كنفرانس مسكو با شركت سه دولت شوروی و انگلیس و امریكا تهیه شده بود، از «اصلاح مقررات انجمنهای ایالتی و ولایتی» و «استعمال زبانهای اقلیت تركی، عربی و كردی» سخن به میان آمده بود. رادیوی لندن از اواسط دیماه 1324ـ یعنی فقط چند هفته پس از اعلام «جمهوری خودمختار آذربایجان» ـ به دفاع از آن پرداخت و پیوسته دربارهی «محق بودن» فرقهی دموكرات داد سخن میداد (17، ص 218). سرلشگر ارفع، كه به دوستی با انگلستان شهرت دارد، در كتاب خاطراتش از قول یك دیپلمات انگلیسی مینویسد، انگلیسیها قصد داشتهاند ایران را به جمهوریهای مختلف كردستان، مازندران، گرگان، گیلان، آذربایجان، خوزستان، بختیاری، فارس و غیره تقسیم كنند. و هدف آنها «كمك به اقلیتهای ملی كه زیرستم ملی فارسها میزیستهاند» بودهاست (26، صص 51 و 349). نطق آشكار ارنست بوین، وزیر خارجهی دولت كارگری وقت بریتانیا در مجلس عوام در همان سال كه راجع به «اقلیتهای زیر ستم ملی» در ایران بحث میكند و نگران است كه «قانون اساسی سال 1906 ایران هرگز به موقع اجرا گذارده نشده است ... [ تا] مسائلی از قبیل مسالهی زبان را كه اهمیت حیاتی دارد، مورد دقت و حل و فصل قرار دهد» و غیره، مبین سیاست علنی انگلستان در این زمینه است (17، صص 77 و 275). شورش كردها نیز در آغاز، هم مورد پشتیبانی عثمانی و هم بهخصوص انگلستان بوده است و ما هنگام بحث دربارهی كردستان به آن اشاره خواهیم داشت. باقراف، رئیس جمهور وقت آذربایجان شوروی، حتی حزب كوملهی قاضی محمد را یكسره «مخلوق جاسوسان انگلیس به منظور پیشبرد مقاصد امپریالیسم انگلستان» میداند (31، ص 228). با این همه، چنان كه یاد كردم، مسالهی ملیتها و خلقها در ایران، به شكل نظری و ایدئولوژیك، اولین بار توسط كمونیستها مطرح شد. مسالهی «خلقهای ایران» و بهخصوص «خلق آذرباریجان»، نه در زمان مشروطیت و قیام سرداران بزرگی چون ستارخان و باقرخان یا هنگام شورش خیابانی مطرح شد و نه در كنگرهی اول حزب كمونیست ایران در انزلی، هیچ سندی از این كنگره (كه كسانی چون سید جعفر جوادزاده ـ پیشهوری ـ و سلطانزاده و حیدر عمو اوغلی در آن شركت داشتند) در دست نیست كه حاكی از این امر باشد. اما مسلم است كه این مساله در كنگلرهی دوم (كنگرهی ارومیه) پیش نهاد شد و این كنگره در برنامهی خود، به اصطلاح «مسالهی ملی» را نیز گنجانده بود، و در آن از «شعار حق ملل ایران بر استقلال كامل خود، حتی تا مجزا شدن از حكومت مركزی» حمایت میشد. (20، شمارهی 4، سال اول) این زمان درست مصادف بود با قدرت گرفتن استالین و اعمال نظریات او، نه تنها در خود شوروی بلكه بر تمام احزاب كمونیست جهان از طریق كمینترن. میدانیم كه با استقرار حكومت پهلوی، این مبارزه برای آزادی به اصطلاح «ملل مختلف» ایران از زیر «ستم ملی» به جایی نرسید. گروه بعدی كه به نام ماركسیست در ایران فعالیت میكردند، گروه دكتر تقی ارانی، دانشمند فرهیخته و با سواد، بود كه تا جایی كه من میدانم در هیج جا در مورد وجود خلقهای گوناگون در ایران، سخنی ندارد. ارانی در دفاعیهی خود در زندان، همهجا از «ملت ایران» نام میبرد. گفتنی است در كشوری مانند روسیهی تزاری كه هر كس میداند چه ملل گوناگونی از ترك و تاجیك و اوكرائینی و قرقیزی و مغولی گرفته تا فنلاندی و ایرانی و تاتار و غیره در زیر سلطهی آن به سر میبردند، و در مورد ستم ملی در آنجا خود لنین میگفت: «ستمی كه حكومت تزاری به اهالی مستعمرات وارد آورد در تاریخ جهان نظیر ندارد» و آنجا را «زندان ملتها» مینامید، درست در چنین جایی لنین به دستاویز وحدت طبقهی كارگر حتی با تشكیل حكومت فدرال و از آن بالاتر با «خودمختاری فرهنگی» كه منشویكها و بوندیستها (یعنی اعضای جامعهی كارگری یهودیان روسیه و لهستان و لیتوانی) طرفدار آن بودند، به شدت مخالفت میكرد (در كنفرانس 1912 وین). استالین بعدها از این نیز پا فراتر نهاد و در كنفرانسهای تهران، یالتا و پوتسدام به جای كلمات «شوروی»، «ارتش شوروی»، «مردم شوروی»، «خلقهای شوروی»، «ما شورویها»، همه جا از «روسیه»، «ارتش روسیه»، «مردم روسیه»، «ما روسها» استفاده میكرد. (مأخذ 34) و آن گاه در مورد كشوری چون ایران كه دربارهی سوابق تاریخی و آگاهی ملی و وحدت قومی آن قبلا اشاره كردیم و دربارهی وحدت زبانی آن باز هم سخن خواهیم گفت، كمونیستهای ایرانی به ویژه حزب دمكرات آذربایجان و حزب تودهی پیوسته از ملل و خلقهای ایرانی و ستم ملی در این كشور سخن میگفتند. گذشته از آنكه مقاصد تجزیه طلبانه و تسلیمخواهانهی دموكراتهای آذربایجان و حزب توده هنگام فتنهی دموكراتها و كردها از تمام اسناد آشكار است، در طرح برنامهی حزب تودهی ایران مصوب پلنوم هفتم و هنگام اعلام وحدت فرقهی دموكرات و حزب توده چنین آمده است: «ایران كشوری است كثیرالمله... حزب توده طرفدار اتحاد خلقهای ایران براساس موافقت داوطلبانهی آنهاست و معتقد است (برای تحقق چنین هدفی) ستم ملی ریشه كن شود. و مجلهی دنیا در توضیح همین مصوبه مینویسد: «میهن ما كشوریست كثیرالمله. در آن خلقهای گوناگونی مانند ایرانیها [!!] آذربایجانیها، كردها، بلوچها، تركمنها، عربها و غیره ... زندگی میكنند.» (20. شمارهی 3، سال اول، ص 15) به هر رو، به دلیل وجود توطئههای مكرر بیگانه در گذشته و حال در این زمینه، و سیاست حزب توده و اقمار آن، یا كسانی كه هنوز به این ویروس آلودهاند، یا ایرانیان ناآگاه دیگر، ناچاریم ولو با فشردگی بسیار، به مساله زبان و نیز به اصطلاح نهضتهای آذربایجان و كردستان اشارهای بكنیم. 2. زبان فارسی فرهنگ فلسفی چاپ شوروی در تعریف زبان مینویسد: «زبان پدیدهای است اجتماعی كه در طول تكامل تولید اجتماعی پدید میآید و جنبهی پرهیزناپذیر این فرایند است». (مأخذ 32) این نقل قول من به آن دلیل نیست كه كاملا با این تعریف، بهخصوص برداشتی كه ماركسیستها از «تولید اجتماعی» دارند موافق باشم، بلكه بدان منظور است كه از همان دیدگاه چپ، مسالهی زبان فارسی و سیر تحول آن را بشكافم. حال باید دید طبق این تعریف، رابطهی زبان فارسی با تاریخ ایران چیست. یعنی آیا مثلا مانند زبان روسی طی 70 سال با زور به بقیهی ملیتها تحمیل شده، یا فراوردهی تحولی تاریخی در درون یك ملت واحد است؟ در این زمینه مدارك زبانشناسی به زبان فارسی فراوان است كه به چند تایی از آنها در مآخذ ما اشاره شده است. پس از كوچ برخی قبایل مشهور به هند و اروپایی به فلات ایران، زبانی در این سرزمین رواج یافت كه همهی خاورشناسان متفقا آن را «زبان ایرانی» مینامند. به نوشتهی اوانسكی روسی (1، صص 18- 23) زبانهای باستانی ایرانی عبارت بودهاند از اوستایی، پارسی باستان كه در زمان هخامنشیان رایج بوده، زبان سكایی، زبان مادی، زبان پارسی میانه یا پهلوی، زبان پارتی یا پهلوی اشكانی، زبان سغدی، زبان خوارزمی، زبان ختنی، زبان باختری یا باكتریایی، و زبان آلانی. و در عصر كنونی زبانهای ایرانی عبارتند از فارسی، تاجیكی، افغانی، آسی، كردی و بلوچی. به نوشتهی ملكالشعرای بهار، زبان پارسی باستان با زبان اوستایی تفاوت اندكی داشته است (4، ص 15) . دكتر خانلری عقیده دارد كه زبان دیگری نیز در حوالی همدان فعلی رواج داشته كه زبان قوم ماد است (23، ص 73) كه مؤید گفتهی اورانسكی است. زبان پارسی میانه در زمان ساسانیان تكلم میشد. این زبان به دو شاخهی خاوری و باختری تقسیم میشود. گروه غربی را زبان پهلوی مینامند كه خود باز به دو شعبهی پرثوی و فارسی میانه تقسیم میگردد. اهالی آذربایجان و خراسان و گرگان، به زبان پهلوی شمالی و شرقی سخن میگفتند و مردم سایر نقاط ایران به زبان پهلوی جنوبی. خاورشناسان، زبانها و گویشها و نیمه زبانهایی را كه از فتح اسلام تاكنون در ایران رواج داشتهاند، «ایرانی جدید» مینامند. مهمترین آن زبان «دری» است كه از سدهی سوم هجری، همزمان با قیام ملی ایرانیان علیه اعراب، به عنوان زبان رسمی و ادبی ایران معمول شده و وسیله ارتباطی در سراسر كشور بوده است. خاستگاه این زبان را شمال شرقی ایران، یعنی خراسان، میدانند (4، ص 24). علت گسترش زبان دری چونان زبان همگانی سراسر ایران را باید در تاریخ اجتماعی و تحولات سیاسی ایران بعد ازاسلام جست. چنان كه پیشتر اشاره شد، بهخصوص در دو سده اول هجری، جنبشهای رهایی بخش میهنپرستانهای در نقاط مختلف ایران ظهور كرد كه هدف همه آنها آزادی از یوغ اعراب و استقلال ملی ایران بود. و چه بسا از همین رو نیز زبان دری كه زبان رایج این ناحیه بود، كم كم با اوج نهضت استقلالطلبانه به زبان علمی و ادبی ایران تبدیل شد. البته به ویژه سیاست فرهنگی آگاهانه شاهان صفاری و سامانی و تشویق شاعران و ادیبان در این میان، نقش به سزایی داشت و میدانیم كه نخستین شعرای ایرانی به منطقه خراسان تعلق دارند. بهار در سبكشناسی مینویسد: «ظهور یعقوب لیث سرسلسلهی صفاریان بنا به تصریح تاریخ سیستان، جنبش علمی و ادبی زبان فارسی (دری) را سبب گردید... در اواخر قرن سوم و آغاز قرن چهارم، در همه این دربارها حركتی ادبی به زبان فارسی دری محسوس است و چیزی كه ما را به این عقیده وادار میكند آن است كه سبك تحریر كتب فارسی در قرن چهارم، طوری پخته و منسجم است كه نمیشود باور كرد كه این نوع تحریر مولود سی چهل سال باشد، بلكه باید گفت دانشمندانی از آغاز اسلام معلومات و هنر خود را سینه به سینه، پشت به پشت و كتاب به كتاب به فرزندان خود مردهریگ (میراث) نهاده بودند...» (4، ص 234). به احتمال زیاد هنگامی كه اعراب ایران را فرو گشودند، شاخههای مختلف زبان «ایرانی میانه» یا گویشهای متداول در ایران همگی به یك اندازه در منطقه خاص خود نفوذ داشتهاند، یعنی سغدی، خوارزمی، دری، طبری، گیلكی، آذری، سكزی، كردی و لری، در ایران هنوز تكلم میشدهاند. اما با پیروزی اسلام و سپس انقراض حكومتهای دست نشانده اعراب در ایران، زبان فارسی دری به همان دلیل كه گفتیم، یعنی آغاز جنبشهای آزادی بخش، بر سایر گویشها چیرگی و برتری یافت. پس چیرگی این زبان بر سایر شاخههای فارسی میانه، نتیجه ستم ملی و زور نبود، بلكه حاصل تاریخ مشخص دوره جنگهای استقلال خواهانه مردم ایران بود. گمانم لازم نباشد از كسانی چون رودكی و فردوسی و سایر بزرگان سبك خراسانی و نقش فردوسی دربارهی زبان فارسی و تدوین حماسهی ملی نامی ببرم. بدین ترتیب میبینیم زبان كنونی كه به آن پارسی یا فارسی گفته میشود، زبان قوم یا ملت یا «خلق»! خاصی از ایران نیست، بلكه شاخهای است از زبانهای ایرانی كه در بخشی از ایران در حدود 1400 سال متداول بوده است و طی هزار سال گذشته در اثر تحولات تاریخی در سراسر ایران رواج یافته است و فرهنگ آن سرشار است از واژههای گوناگونی كه از سایر شاخههای زبان ایرانی میانه به آن افزوده شده و آن را غنیتر ساخته است. باید یادآور شد كه زبان فارسی كنونی با گویشهای متداول در خراسان فعلی نیز تفاوت دارد، زیرا شكل تكامل یافته، صیقل دیده و درهمآمیختهای است از لهجههای گوناگون ایران. پس فارسی دری به راستی آن شاخهای از زبانهای ایرانی است كه توانسته با جذب بخش مهمی از محتوای شاخههای دیگر، خود را در سطح ادبی، علمی و اقتصادی در مقیاس ملی جانشین مجموعهی آنها كند. بنابراین، این ادعا كه «خلقی از خلقهای ایران» زبان فارسی دری را به زور و جبر به سایر اهالی ایران تحمیل كرده، گمراهی خطرناك و زشتی است كه بیگانه در ذهن عده كمی رواج داده است. هر ایرانیِ حتی درس نخواندهای میداند كه ادیبان و شاعران بزرگ ایران هر یك از گوشهای از این سرزمین برخاستهاند و به رغم وجود لهجهها، نیمزبانها و حتی زبانهای محلی، همواره نثر و شعر خود را به فارسی دری نوشتهاند. نظامی گنجوی از اران یا آران، ناصر خسرو از بلخ، غزالی و فردوسی و رودكی و... از خراسان، خاقانی از شروان قفقاز، قطران تبریزی و شیخ محمود شبستری و محمد حسین خلف تبریزی از آذربایجان، سعدی و حافظ از فارس و... پس روشن است كه فارسی، زبان روسی نیست كه طی 70 سال در یك نظام «خلقی» آگاهانه و با شعارها و سیاستهای فریبنده بر سایر ملیتهای زیر ستم تحمیل شده باشد، بلكه چونان پدیدهای اجتماعی، نه از طریق قهر بلكه طی تكامل اجتماعی ـ تاریخی به زبان همهی ایرانیان تبدیل گشته است. طی این دورهی هزار ساله، به گفته مورخان و زبانشناسان ایرانی و غیرایرانی، به حدود سی لهجه یا نیمه زبان در نقاط مختلف ایران سخن گفته میشده كه اغلب آنها نوشتنی نبوده و زیر تأثیر نیرومند زبان فارسی ـ و چه بسا متأسفانه ـ از میان رفتهاند. چنین زبانی را جز زبان ملی تمام مردم ایران نمیتوان نامید. این گنجینه علمی و ادبی فقط دسترنج فارسها نیست، بلكه فرآوردهی كوشش همهی مردم ایران است. این كه فلان شاعر یا نویسنده، گهگاه و به تفنن به زبان محلی خود هم اثری پدید آورده است و مثلا به كردی و طبری یا تركی هم نوشته است، از واقعیت ملی بودن و فراگیر بودن زبان فارسی نمیكاهد. به نوشته خود مجله دنیا و به نقل از پیكولین، ایرانشناس شوروی، زبان بلوچی نیز تفاوت محسوسی با زبان فارسی ندارد و چنان كه گفتیم همه زبانشناسان آن را نیز جزو زبانهای ایرانی میدانند. (20، سال 5 شماره 2، ص 122). حال بازمیگردیم به زبانها و آنچه به «نهضتهای آذربایجان و كردستان» شهرت دارد. 3. زبان آذربایجان برای آنكه سخن كوتاه كنیم، فقط به نوشتههای احمد كسروی مینگریم كه نه تنها مورخ و محققی دقیق است، بلكه خود از مردم آذربایجان است و هر كس میداند كه بیماری شووینیسم هم نداشته است. میدانیم كه آذربایجان، بخشی از سرزمین مادها، و بنا به سنت زرتشتیان زادگاه زرتشت است و جایگاه باستانی یكی از سه آتشكدهی بزرگ زرتشتیان یعنی آتور گشنسب (یا آذر گشنسب) یا آتش طبقه ارتشتاران بوده كه بنا به روایت اساطیر ایرانی توسط كیخسرو بر پا شده است. كسروی در رساله آذری یا زبان باستان آذربایجان مینویسد: «چون اسكندر به ایران آمد و به همه جا دست یافت، در آذربایجان «آتورپات» نامی از بومیان برخاسته آنجا را نگه داشت... از اینجا، سرزمین به نام او «آتورپاتكان» نامیده شد و همان كلمه است كه كم كم آذربایجان گردید» (15، ص 10). سپس از قول مسعودی در التنبیه و الاشراف مینویسد كه : «آذربایگان و ری و تبرستان و خراسان و... همه این شهرها و استانها یك كشور بود و یك پادشاه داشت و زبانشان هم یكی بود.» و سرانجام میافزاید: «از این نوشتهها كه از دانشمندان شناختهی جغرافی و تاریخ سدهی پیشین تاریخ هجری آوردیم، نیك روشن است كه در آن زمانها، زبان یا نیمزبانی كه در آذربایجان سخن گفته میشد، شاخهای از فارسی بوده و آن را «آذری» مینامیدهاند. چنان كه نیم زبانی را كه در آران (منطقه بالای ارس و آذربایجان كنونی شوروی) بوده آرانی میخواندهاند.» (15، صص 11 و 12). كسروی در مورد چگونگی راه یافتن زبان تركی به آذربایجان میافزاید: «آنچه ما جستهایم و میدانیم تركی به آذربایجان از زمان سلجوقیان و از راه كوچ ایلهای ترك در آمده... با این همه در زمان سلجوقیان زبان آذربایجان همان آذری بوده و تركی جز زبان تركان تازه رسیده شمرده نمیشده» (همان، ص 14، 19). پس از سلجوقیان اقوام دیگر ترك با لشكركشیهای خود به آذربایجان كم كم قلمرو نیمه زبان آذری را تنگتر میسازند و با استقرار سلطهی نظامی خود، رفته رفته زبان خود را نیز ابتدا در شهرها و سپس در دهات به زور تحمیل میكنند. با این حال این را نمیتوان تنها دلیل گسترش تركی در آذربایجان دانست. در دوران صفویه به سبب شكستهای پادشاهان صفوعی از عثمانیان، تبریز و سایر شهرهای بزرگ آذربایجان (بجز زمان شاه عباس) اغلب زیر حكومت تركان عثمانی قرار داشت و گرچه در دربار عثمانی به فارسی و در دربار صفویه مكتوبات سیاسی به تركی تحریر میشد، اما از یك سو وجود توده سپاهیان عثمانی در آذربایجان عامل مؤثری بود در تضعیف تدریجی زبان آذری، و از سوی دیگر به قول كسروی «این جنگها و لشكركشیها، همه به زیان زبان آذری به سرآمد. زیرا تاجیكان یا گویندگان آن زبان كه ناتوانتر میبودند، از این پیشامدها، بیشتر از دیگران لگدمال میشدند و از میان میرفتند. از آن سوی چون عثمانیان ترك میبودند و از این سوی هماوردان ایشان جز تركان نبودند، از این رو كارها همه با زبان تركی میبود و آذری جز در خاندانها به كار نمیرفت و روز به روز از رواج آن میكاست و كم كم فراموش میشد... آران نیز همن حال را دارد و آرانی زبان آنجا كه برادر زبان آذری بوده به همین سان از میان رفته و جز نشان كمی از آن در گوشه و كنار باز نمانده» (همان، ص 25). گفتنی است كه زبان تركی هیچگاه به شكلی كه مثلا در تركیه قدرت یافت، در ایران نتوانست به زبان مستقلی تبدیل گردد. زبانی كه اكنون در آذربایجان به آن سخن میگویند ملغمهای از تركی، آذری، فارسی و عربی است. كسروی در مورد تحمیلی بودن زبان تركی در آذربایجان مینویسد: «باید دانست كه پراكندگی زبان تركی در ایران در زمان صفویان، به بالاترین پایگاه خود رسید و چون ایشان سپری شدند، پیشرفت تركی نیز باز ایستاد و سپس رو به پشت نهاد. به ویژه پس از آغاز مشروطیت و پیدایش شور كشورخواهی در ایران و بنیاد یافتن روزنامه و دبستانها كه همهی اینها تركی را باز پس میبرد و از میدان آن میكاهد. در این باره خود آذربایجان پیشگام است و از آغاز مشروطه یكی از آرزوهای آذربایجان برگردانیدن فارسی به آنجا بوده است و همیشه در برابر نگارشهای روزنامههای استانبول و باكو روی سرد نشان دادهاند...» (همان، ص 25). وی سپس میافزاید: «این از شگفتیهاست كه آذربایجانیان با آن كه از قرنها زبانشان تركی گردیده، همیشه در نوشتن فارسی را به كار میبردند. نه تنها در كتابنویسی و چامهسرایی، در نامه نوشتن به یكدیگر هم جز آن را به كار نمیبردند و كنون نیز نمیبرند.» (همان، ص 32). بنابراین، ادعاهای آقای دكتر جواد هیات كه «سیاست شوونیستی و انحصارطلبانه رژیم پهلوی بر این بود كه همه مردم ایران را یكباره و یكپارچه فارسی زبان كند و از آنها یك ملت واحد ... بسازد... (و در زمان پهلویان) مردم از نخستین حقوق انسانی یعنی تعلیم و تعلم و تكلم و تحریر به زبان مادری محروم مان |