آدینه (ناهیدشید)
بیست و هشتم (زامیاد روز)
اسفند 1388
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 18 نفر میهمان
 
     
 
مرغابی بچگان

مرغی خانگی بر تخم های خویش خفته بود و با گرمای تن و مهر غریزی آنان را برای جوجه شدن آماده می ساخت. تا اینکه زمان خفتن پایان یافت. جوجه ها با کمک مادر از تخم بیرون آمدند، جوجه ای با شکلی نامتناسب با دیگر جوجه ها در بین آنان نمودار شد. مادر و جوجه ها او را از خود نمی...

 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
تاریخ اولجایتو

تاریخ اولجایتو نوشته ی «ابوالقاسم عبدالله بن علی بن محمّد کاشانی» است که ظاهراً از مشیان و کاتبان دربار بوده و زیر نظر خواجه رشیدالدّین فضل الله به کار گردآوری مطالب مربوط به جامع التواریخ مشغول بوده است.

 
     
 
بازاندیشی زبان فارسی - بخش نخست

داریوش آشوری

امروزه هر نویسنده و مترجم جدی فارسی زبان، در هر زمینه ای که سرگرم کار باشد، از ادبیات گرفته تا علم و فلسفه، این ضرورت را حس می کند که دربارۀ زبان بیندیشد و در گزینش واژه ها سبک و پسند آگاهانه ای داشته باشد و بویژه در حوزۀ دانش ها به چاره...

 
     
 
نوای خوش در دوران های صفویه، زندیه و قاجار

دوران صفویه

در دوران صفویه (907 تا 1148 هجری قمری) به رغم نگاره های بازمانده مانند «چهلستون»، «عالی قاپو» و ... آگاهی چندانی از موسیقی آن دوران در دست نیست.

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow پژوهش ها و نوشتارها arrow فرهنگ arrow ناسیونالیسم ایرانی تاریخ امروز
28 اسفند 1388
 
 
 
ناسیونالیسم ایرانی چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 8
بدعالی 
19 آبان 1385 ساعت 03:26

ناسیونالیسم ایرانی و «مساله‌ی ملیت‌ها» در ایران

الف) ناسیونالیسم در ایران

پیش از بررسی ناسیونالیسم به عنوان اندیشه‌ای اجتماعی و نیز یك مسلك یا مینوشناسی سیاسی، باید مفهوم ملت یا «ناسیون» را باز شناسیم، زیرا طبیعی است كه ملت‌گرایی مسبوق به وجود ملت است. بنابراین پیداست جامعه‌ای كه هنوز در تشكیل ملت كامیاب نشده و بنابراین به آگاهی ملی دست نیافته است، ملت‌گرایی نیز در آن‌جا نمی‌تواند معنایی جدی داشته باشد.

در اروپا تا زمانی كه نظام فئودالی و دولت ـ شهرهای گوناگون با فرمانروایانی مستقل وجود داشت، فرد به جای آن كه اصولا احساس تعلقی به ملت و میهنی یگانه داشته باشد، خود را جزئی از آن قلمروهای كوچك فئودالی و هم‌زمان، عضو گروه‌های قبیله‌ای و قومی و خانوادگی می‌دانست. همراه با رشد بورژوازی و تشكیل فرمانروایی‌های بزرگتر و یگانه‌تر كه اغلب و به طور طبیعی متشكل از مردمی با زبان‌ها‌، آداب و عادات و... یگانه‌ای بودند، مفهوم ملت در ذهن اروپایی شكل گرفت. حال آن كه در ایران‌، این مفهوم به دلیل دیرینگی، «ملت» از دیرباز در آگاهی ایرانی وجود داشته است.

مفهوم ملت، همانند هر مفهوم و نیز هر نهاد اجتماعی، زاده‌ی آگاهی اجتماعی معینی است، و بنابراین مسبوق و مشروط به آن آگاهی است. در بیش‌تر دانشنامه‌ها، به تعریف‌هایی مشابه درباره‌ی ملت برمی‌خوریم با این خصوصیات كلی كه: جماعتی از انسان‌ها كه در یك سرزمین زندگی می‌كنند، خاستگاه مشتركی دارند، از دیرباز منافع مشتركی داشته‌اند، دارای آداب و رسوم مشابهی هستند، زبانی همسان دارند و غیره.

البته این شرط‌ها برای تشكیل ملت لازمند ولی كافی نیستند. داشتن سرزمینی واحد، زبانی یگانه و آدابی همسان، خود به خود ملتی را پدید نمی‌آورد مگر آن‌كه آن جامعه به وجود خویش به عنوان یك ملت آگاهی یافته باشد. باید جامعه، خود به این نتیجه رسیده باشد كه اعضایش خاستگاه مشترك دارند، از دیرباز منافع مشتركی داشته‌اند و به طور كلی هویتی معین دارند، نه آن كه «پژوهش‌گر» بعدا چنین نتیجه‌ای بگیرد. هرگاه ملتی در تاریخ خود، ادبیات خود، هرگونه نوشته و سند و حتی سنگ نبشته‌ای و به خصوص كتاب دینی خودـ در صورتی كه داشته باشدـ از خویشتن به عنوان ملتی نام برد، معلوم می‌شود صاحب آگاهی ملی است ولاغیر.

پس با آن كه در سراسر تاریخ در سراسر كره زمین، قوم‌هایی با نژادها، زبان‌ها، اقتصادیات، اعتقادات و حتی سرزمینی یگانه وجود داشته‌اند، آن‌ها را نمی‌توان «ملت» نامید. حتی تشكیل یك فرمانروایی یگانه بدون وجود آگاهی ملی، برای تشكیل یك ملت كفایت نمی‌كند. بنابراین آن‌چه ماركس‌ـ و پس از وی محققان دیگر اروپایی‌ـ مشاهده می‌كنند كه پس از فروپاشی فرمانروایی‌های فئودالی در اروپا و تشكیل دولت‌های یگانه‌ی بورژوایی و نیمه بورژوایی، مفهوم ملت پدیدار می‌شود، چندان دور از دسترسی نیست.

اما در ایران، آگاهی به وجود خویشتن به عنوان یك ملت چنان ریشه كهنی دارد كه تاریخ آن به اوستا ـ كتاب دینی باستانی ایرانیان ـ باز می‎گردد. در اوستا از قوم ایرانی، زبان ایرانی و نیز كشور «ایران‌ویج» با شاه ـ پیامبرانی معین نام برده می‌شود كه آرمان‌های دینی‌ ـ ملی ویژه‌ای را دنبال می‎كنند. و در متون دینی زرتشتی و نیز شاهنامه‌ی فردوسی پیوسته با واژه‌ی ایران و ایران‌شهر برخورد می‌كنیم.

بنابراین، ممكن است آگاهی قبیله‌ای ایلات كوچرو و قبایل چادرنشین مهاجم به كشورهای همسایه‌ی خویش، در حدی ابتدایی به آگاهی قومی تحول یافته باشد، اما نه به آگاهی ملی، حتی غلبه بر یك ملت در یك سرزمین یگانه از سوی قوم یورشگر، و تشكیل دولتی از سوی قوم مهاجم، كافی نیست كه قوم اخیر به آگاهی ملی دست یابد مگر آن كه اولا این آگاهی را در خود داشته باشد و ثانیا دارای فرهنگی برتر باشد تا بتواند ملت شكست خورده را همراه با فرهنگی كه دارد در خود تحلیل برد. تجربه‌ی تاریخی یورش‌های تركان و مغولان و تاتاران به ایران نشان می‎دهد كه آنها به رغم پیروزی‌های خود، هیچ گاه نه خواستند (زیرا چنین آرمانی در آگاهی‌شان وجود نداشت) و نه می‎توانستند به آگاهی ملی دست یابند، زیرا در برابر آگاهی ملی ایران قرار گرفتند كه از فرهنگی پرمایه‌تر، نیرومندتر و سابقه‌ای كهن‌تر برخوردار بود. از همین‌رو، آنها با وجود پیروزی، خود را جزئی از ملت ایران شمردند و در فرهنگ و آگاهی ملی ایرانی ادغام شدند.

اعراب نیز با آن كه افزون بر جنگ افزار به سلاح عقیدتی و دینی نیز مجهز بودند، یعنی آرمانی كامل داشتند، از آن‌جا كه در برابر آگاهی ملی نیرومند ایرانی قرار گرفتند، موفق به سركوب آن نشدند. حال آن كه در جاهای دیگر مانند مصر و فنیقیه و شمال آفریقا، كامیاب گشتند و امروز از مردم كهن آن سرزمین‌ها و تمدن‌های باستانی ایشان، «به عنوان ملت» كمتر نشانی بر جا مانده است.

پس از این بحث كوتاه درباره‌ی ملت، به مفهوم ملت‌گرایی یا ناسیونالیسم می‌رسیم. ناسیونالیسم به عنوان یك اندیشه‌ی اجتماعی و مسلك سیاسی، در اروپا به‌خصوص پس از ناپلئون و در انگلستان كمی زودتر و با جدایی كلیسای آن كشور از كلیسای رم و رشد و چیرگی اخلاق «كالونی» پدیدار شد.

مفهوم ناسیونالیسم به ویژه در سده‌ی بیستم با پیدایش جنبش‌ها و سپس دولت‌های نازی در آلمان و فاشیسم در ایتالیا و رنج‌هایی كه آن‌ها برای ملل خود و بشریت به بار آوردند، و نیز به‌خصوص با تحلیلی كه ماركسیسم‌ـ با نفوذ گسترده‌ی آن روزی خودـ از این مسلك ارائه می‌داد، باری منفی پیدا كرده است. اما راست آن است كه این مفهوم و مسلك در جهان ـ چنان كه ماركس‌گرایان می‌پندارندـ نه لزوما پدیده‌ای تازه و تنها مربوط به پیدایش و رشد طبقه بورژوازی اروپاست و نه حتما گرایشی منفی و تهاجمی است، بلكه پیش از هر چیز پدیده‎ای است اجتماعی با كاركرد خاص و ضروری خود كه در شرایط معینی كه جامعه برای بقای خود لازم می‌بیند به وجود می‌آید و رشد می‌كند و در شرایطی دیگر، از حدت و شدت آن كاسته می‌شود و آرام می‌گیرد ولی در آگاهی جامعه به صورت نهفته برجا می‌ماند.

گفتنی است كه بنا به نظر پژوهندگان اروپایی، هنگامی كه «هم‌ذات انگاری» (identification) میان دولت و ملت پدیدار می‌شود، شرایط برای پیدایش و رشد ناسیونالیسم آماده می‌گردد. بنابراین واژه ایرانی «میهن‌پرستی» به بهترین شكل بیانگر چنین هم‌ذات انگاری است، زیرا مفاهیم ملت و دولت را در مفهوم یگانه‎ای چون «میهن» وحدت می‌بخشد. از این رو، مفهوم ناسیونالیسم، چه با واژه‌ی قدیمی درست‌تر ایرانی خود، یعنی میهن‌پرستی، كه باری منفی ندارد، و چه با معادل فرنگی آن بیان شود، زاده‌ی نوعی خودآگاهی ملی، و واكنشی است ضروری و پرهیزناپذیر در برابر رویدادهایی درونی و بیرونی كه كالبد جامعه را به نحوی مورد تهدید قرار داده‌اند.

تا جایی كه من خوانده‌ام، تاریخ ایران تا پیش از انقلاب مشروطه، دو بار جنبشی میهن‌پرستانه را به طور جدی و آگاهانه تجربه كرده است. بار نخست كه آگاهی زیادی درباره آن در دست نیست ولی نشانه‌هایی از آن مانده است، با یورش اسكندر مقدونی به ایران پدیدار می‌شود یعنی زمانی كه ایران به اشغال بیگانه درمی‌آید، دچار یورش فرهنگی یونانی مآبی هم می‌شود، و در برابر این‌ها واكنش نشان می‌دهد.

حدود یك قرنی كه جانشینان اسكندر بر بخشی عمده از ایران فرمان راندند، پیوسته با خیزش‌های داخلی به ویژه از سوی پارت‌ها روبرو بودند و سرانجام نیز فرمانروایی را به آنها سپردند. نشانه‌های فرهنگی نهضت میهن‌پرستی در این دوره، پیدایش حماسه‌های ملی است.

بسیاری از پژوهندگان، بخش بزرگی از داستان‌های گودرز و گیو و بیژن را مربوط به پیكارهای فرمانروایان محلی ایران با دشمنان بیگانه در این دوران می‌دانند و گمان می‌كنم رستم نیز مربوط به همین دوران است و می دانیم كه در اوستا شخصیتی به نام رستم وجود ندارد. بدین ترتیب می‌توان گفت چه بسا خاستگاه بنیادی بخش پهلوانی شاهنامه به ویژه كیانیان، مربوط به حماسه‌های همین دوره باشد.

مهم‌ترین اثر كوتاه حماسی كه از این دوره مانده «یادگار زریران» است و هزار بیتی را كه دقیقی درباره پادشاهی گشتاسب و پیدایش زرتشت می‌سراید. شاید بتوان گفت ترجمه‌ی واژه به واژه‌ی همین اثر است. (به ویژه بنگرید به مأخذهای 3، ص 62، 11، ص 25، 5‌، ص 16‌، 9‌، ص 6)

بار دوم كه جنبش میهن‌پرستی شكل آشكارتر، سخت‌تر و پایدارتری دارد، چهار قرن پس از حمله اعراب مسلمان است، و گذشته از جنبش‌های نظامی ـ سیاسی (بابك، مازیار، ابومسلم و...) و دینی (سپیدجامگان مقنع، خرمدینان خراسان و ...)، شكل بارزتر فرهنگی نیز به خود می‌گیرد، چرا كه ایران نه تنها یگانگی سیاسی، بلكه وحدت اعتقادی و دینی و هویت فرهنگی خود را در خطر می‌بیند.

بارزترین نهضت سیاسی ـ فرهنگی این دوره پیدایش جنبش شعوبی (یا میهن‌پرستی) است كه چنان كه می‌بینیم آشكارا، نام «ناسیونالیسم» را نیز بر خود می‌پذیرد.

چهارصد سالی كه از نابودی دودمان ساسانی تا پیدایش حماسه‌ی فردوسی و یورش تركان طول می‌كشد، سرشار است از جنبش‌ها، پایداری‌ها، حماسه‌ها و استقلال‌خواهی‌ها كه البته واكنشی است در برابر پیروزی نظامی ـ دینی اعراب و به خصوص پذیرش و اعتقاد بخشی از خود ایرانیان كه در اعتقاد و ایمان نوین تعصب می‌ورزیدند و گوی سبقت از هم می‌ربودند و غالبا از طبقات بالای جامعه بودند. بنابراین بخشی دیگر از روح ایرانی در برابر این خطر برای حفظ هویت خود و بازیابی تعادل، واكنش نشان می‌دهد.

دو سده‌ی نخست را شاید بتوان بیش‌تر دوره‌ی جنبش‌های پایداری نظامی ـ دینی نامید و گرچه همه‌ی این جنبش‎ها در ظاهر به شكست انجامیدند، اما شالوده‌ی پیدایی دولت‌های مستقل سده‌های سوم تا پنجم را پی ریختند.

همگی این جنبش‌ها، جدا از هدف‌های گوناگون خویش، در یك صفت ویژه با هم مشترك هستند و آن، دشمنی با دستگاه خلیقه‎گری بغداد و در بیش‌تر موردها، چیرگی اعراب بر ایران است. این پیكارها سرانجام در سده‌های سوم تا پنجم به پیدایی فرمانروایی‌های مستقل طاهریان در خراسان، صفاریان در سیستان، سامانیان در خراسان بزرگ، و خاندان‌های بویه و زیار در گیلان و تبرستان و مركز ایران انجامید و هم‌زمان با آن، رشد دانش و فلسفه و اندیشه و هنر به اوجی رسید كه نه تنها در تاریخ ایران، بلكه در تاریخ جهان، مانند نداشت. ایرانیان نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ ایران را به اوج رساندند، بلكه از پایه‌گذاران شعر و نثر عربی و سامان‌دهندگان صرف و نحو زبان تازی گشتند. (10، صص 39- 40)، حال می‌گذریم از نهضت‌های فرهنگی ـ علمی اخوان الصفا و مباحثات و درگیری‌های فلسفی قدریه و جبریه و سپس معتزله و اشاعره و ...

راست آن است كه جامعه ایران در برابر كوبه‌ی بزرگ یورش اعراب به ایران كه عوارض اجتماعی (دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) خود را داشت، چونان اورگانیزیمی نیرومند واكنش می‌كند. این واكنش یك راستای نفی‌كننده دارد كه به چهره‌‌ی پایداری‌های نظامی و پیدایش جنبش شعوبی با همه‌ی گستردگی دامنه‌ی آن بروز می‌كند، و دارای یك جنبه مثبت است كه چیزی جز رشد فلسفه و هنر و دانش‌های گوناگون نیست.

برجسته‌ترین جنبش فراگیر و جامع ناسیونالیستی این دوران، پیدایی نهضت شعوبی است. مهم‌ترین كتاب تحقیقی كه من در این زمینه می‌شناسم، رساله ارزشمند استاد جلال همایی است به نام شعوبیه كه نخست در چند شماره در سال 1313 در سال دوم مجله مهر چاپ شده است، ولی من به نسخه‌ی منتشره‌ی سال 1363 آن استناد می‌كنم.

شادروان همایی به درستی اعتقاد دارد كه جنبش شعوبیه «بزرگ‌ترین نهضت ایرانیان است كه سرانجام دولت و سیادت عرب را به كلی منقرض و ریشه‌كن ساخت و تاریخ آغاز آن به قبل از اوائل سده‌ی دوم هجری یعنی حكومت امویان می‌رسد و دنباله آن تا سده‌ی پنجم و حتی سپس‌تر ادامه می‌یابد» (25، ص 2). به نظر او، پیدایش مسلك شعوبیه كه بنیان‌گذاران آن ایرانیان بودند، جنبشی در عالم اسلام و عرب ایجاد كرد و تمام شئون اجتماعی و سیاسی و فكری و ادبی عرب و اسلام را دربرگرفت و تغییر داد (همان و همآن‌جا).

همایی با دید جامعه‌شناسانه‌ای درباره‌ی آگاهی ملی داوری می‌كند و چه هنگام بررسی رشد ناسیونالیسم عربی و چه ایرانی، به این عامل آگاهی به خوبی توجه دارد. او تحریكات اعراب و آغازگری ایشان را مسبب اصلی ایجاد نهضت شعوبی می‌داند و تشكیل این نهضت از سوی ایرانیان را واكنشی در برابر آن می‌شناسد. در مورد اعراب می‌نویسد: تا پیش از ظهور اسلام «هر فردی از اعراب، تنها قبیله و عشیره‌ی خود را می‌شناخت و از اوضاع دنیا و ملل عصر خود آگاهی نداشت. وحدت دینی، و زبان، و اشتراك در مقصود، و وحدت مساعی و وحدت تاریخی و غیره كه نشانه‌های قومیت و ملیت به مفهوم حقیقی است در میان عرب موجود نبود. با وجود شاهنشاهی ایران و امپراتوری روم، قوم بادیه‌نشین كوچك عرب اصلا نمی‌توانست خود را در شمار ملل حیه‌ی عالم قلمداد كند و نه تنها نمی‌توانست، بلكه اصلا چنین فكری در دماغ او راه نداشت.» (همان، ص 10).

پس از پیروزی اسلام هنوز عصبیت قبیله‌ای در میان اعراب چیره بود و «در نتیجه‌ی همین عصبیت بود كه هر یك از كارفرمایان عرب طرفداری از قبیله خود می‌كرد و هر كسی كه به حكومت و امارت منصوب می‌شد فورا افراد قبیله‌ی خود را روی كار می‌آورد و اشخاص دیگر را بركنار می‌كرد ... [ اما ] عرب در نتیجه‌ی سیادتی كه از بركت اسلام نصیب وی شد بی‌اندازه مغرور گردید. غرور و خودبینی او به جایی رسید كه جنس عرب را ذاتا از همه‌ی ملل عالم به فضیلت ممتاز و منحصر دانست و جز خود برای هیچ‌كس اعتباری قائل نبود و با جنس غیرعرب با تمام قوا مخالف و دشمن شد و سیادت و سروری را... حق حقیقی جنس عرب می‌شمرد... حكومت بنی‌امیه كه اساسش بر بزرگداشت جنس عرب و تحقیر ملل دیگر نهاده شده بود، حس این عصبیت را در سر عرب تحریك كرد تا او را به عالی‌ترین درجه‌ی خودپسندی رسانید. در آن عصر موالی را خوار و حقیر می‌شمردند و دانشمندترین مردم اگر از طبقه‌ی موالی (ایرانیان) بود در نظر عرب، از بهایم و چهارپایان پست‌تر به شمار می‌رفت (همان، صص 18- 19). «همایی» آن گاه پس از بیان فشرده‌ی عقاید آن‌چه خود حزب عربی می‌نامد و به یكایك آن‌ها پاسخ می‌گوید، شواهد فراوانی از ستم‌های اعراب بر ضد موالی نقل می‌كند و سپس به جنبه‎های نظری و كتب و ادبیات و اشعار ضد ایرانی كسانی چون جریربن عطیه (همان، صص 42- 110) می‌پردازد، كه بر جوانان ایرانی فرض است خود این رساله را بخوانند.

او می‌نویسد: «تا وقتی كه روح اسلام حكم‌فرما بود، ایرانیان از دل و جان فداكاری می‌كردند و روز به روز از هر حیث بر رونق حكومت اسلامی می‌افزودند، ولی حكومت بنی‎امیه و رفتار عرب در عهد آن‌ها كه همه بر خلاف اسلام بود، سرمایه‌ی خرسندی معنوی را نیز از دست ایرانیان بربود.

ایرانیان در دوره‌ی اموی دیگر نه حكومت داشتند و نه استقلال، نه مال داشتند، نه اعتبار، قدرت و عزت و مال و استقلال همه از دست آن‌ها رفته بود و با نهایت ذلت و خواری زیر شكنجه‌ی عرب می‌زیستند... با این وضع دیگر كسی تاب تحمل بلای حكومت عربی نداشت و ... صبر كردن نمی‌توانست... بالجمله نهضت ایرانیان بر ضد عرب از همان عهد اموی آغاز شد و در قرن سوم به نهایت شدت رسید و به صورت‌های مختلف درآمد.» (همان، صص 31- 33).

همایی بزرگ‌ترین پیشوای سیاسی شعوبیه را ابومسلم خراسانی، و بزرگ‌ترین پیشوایان اولیه فكری و فرهنگی را بشاربن برد طخارستانی و اسماعیل‌بن یسار (هر دو شاعر) می‌داند.

متوكل اصفهانی از دیگر بزرگان شعوبی و از ندیمان متوكل خلیفه‌ی عباسی در سده‌ی سوم، در شعری معروف با مطلع : «انا ابن الاكارم من نسل عجم» می‎گوید: «من زاده‌ی بزرگان، از دودمان جم و وارث تخت و تاج عجمم‌، من زنده‎كننده‌ی آنانم كه عزتشان از دست رفته و روزگار، كهن آثارشان را محو كرده است. من آشكارا كینه‌خواه آنان هستم. اگر همه كس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش كاویان با من است كه بدان بر همه عالم سروری توانم كرد...».

اما واقعیت آن است كه نهضت ملی‌گرایی یا شعوبیه ایرانی، نه تنها واكنشی است بر ضد ستم‌های اعراب و یا تحقیرهای ایشان، بلكه نیز كوششی است برای شناخت و حفظ هویت ملی و میراث فرهنگی خویش كه در زمینه‌ی زبان و تاریخ و حماسه‌ی ملی به گونه‌ای می‌بالد (فردوسی) و در زمینه دانش به گونه‌ای دیگر (همه بزرگان دانش و فلسفه در سده‌های دوم و پنجم هجری). یعنی نهضت شعوبی چیزی فراتر از واكنش در برابر ستم‌های اعراب است. به سخن دیگر، پرسش بنیادی می‌تواند این باشد كه انگیزه‌ی این همه شور و هنگامه، این همه جنبش و كوشش و درگیری‌های نظامی، سیاسی و فلسفی، و این همه اوج‌گیری در دین و دانش و هنر از كجاست؟ چگونه است كه جامعه‌ی ایرانی، ناگهان طی دو سه سده به چنین بالستی بی‌مانند می‌رسد؟

از یك سو اگر ایرانی دین تازه را نمی‌پذیرد و می‌خواهد به كیش كهن وفادار بماند، به پاسخگویی می‌پردازد و به تألیف نوشته‌هایی در توجیه دین باستانی دست می‌یازد، چنان كه مهم‌ترین گزارش‌ها و زندهای دینی زرتشتی به زبان پهلوی، متعلق به این دوران است. از سوی دیگر اگر دین تازه را می‌پذیرد، به چنان جایگاه دینی و كلامی دست می‌یابد كه دین‌آوران اصلی را، پشت سرمی‎گذارد. از یك طرف برای توجیه این پذیرش خویش از هر ابزاری و از هر اندیشه و فلسفه‌ی خودی و بیگانه یاری می‌جوید، از سوی دیگر، رنج‌ها و شادی‌هایش را در هنر به اوج می‌رساند و نیز به عرفان و تصوفی نوین چنگ می‌زند.

نخست تا آن‌جا پیش می‌رود كه در راه فرمانروایان تازه، به دلیری شمشیر می‌زند و چونان سرداری بی همتا حتی خون هم‌میهنان پیكارجوی خویش را می‌ریزد. به تازیان آیین كشورداری می‌آموزد و حتی در جایگاه وزیری ایشان، به جایشان فرمان می‌راند. در زبان و شعر عربی چنان چیرگی می‌یابد كه هیچ عربی به آن كرانه نمی‌رسد. یا در علوم اسلامی چون فقه و حدیث و كلام و تفسیر قرآن، هیچ عرب و ناعربی را هم‌پایه‌ی خود نمی‎شناسد.

و آن گاه كه از هم‌كاری پشیمان می‌شود و تن می‌زند، در بالش و نازش به نژاد و نیاكان خود تا جایی پیش می‌رود كه در قالب جنبش شعوبی‌گری، حتی نشست و برخاست و خورد و خوراك و پوشاك. با دست غذا خوردن اعراب، شیوه‌ی زیست و چه بسا رنگ رخسار و تركیب چهره تازیان را هم به ریشخند می‌گیرد. و كار این نازش و بالش و پیشرفت كار ایرانیان به جایی می‌رسد كه به گفته‌ی «همایی» حتی گروهی از اعراب نیز نژاد خود را به كسری می‌پیوندند و مدعی انتساب به ایران می‌شوند (25، ص 54)‌، و نیز نه تنها ایرانیان، كه تركان هم وقتی می‌خواهند بر فرمانروایی خود بر ایران مهر پذیرش بكوبند، ادعا می‌كنند كه نژاد، از خسروان ساسانی دارند! صفاریان تبار خود را به ساسانیان می‌رسانند (2، ص 200)، و سامانیان به بهرام چوبین و از او به منوچهر نواده‌ی فریدون (18، ص 145؛ 24، ص 81؛ 6‌، ص 63). احمدبن سهل از ایرانیان بزرگ دوره‌ی سامانی، خود را از بازماندگان یزدگرد پسر شهریار می‌داند (18، ص 151) و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سپهسالار خراسان خود را از تخمه‌ی سپهبدان ایران می‌شمارد و تبار خویش را به گیو و گودرز و از او به منوچهر و فریدون و جمشید می‌رساند (6، ص 61). چنان كه وزیر او ابومنصور المعمری نیز، پیرو او در این راه است. پسران بویه ماهی‌گیر چون به پادشاهی می‎رسند، به ساختن تبارنامه‌ای برای خود ناگزیر می‌شوند و نژاد خویش را به بهرام گور پیوند می‌دهند (6، ص 61)، فرمانروایان و سپهبدان تبرستان، پیشینه‌ی خویش را به قباد پدر نوشیروان می‌رسانند (6، ص 63) و خاندان زیار نیز مانند دیگر شاهان و امیران یاد شده، در رسانیدن تبار خویش به بزرگان پیشین ایران اصرار دارند (11، ص 153). ابن خرم اسپانیایی در سده‌ی پنجم هجری در كتاب ملل و نحل خود می‌گوید: «ایرانیان در وسعت مملكت و استیلای بر جمیع اقوام و امم و بزرگی قدر خویش به مرتبه‌ای بودند كه خویشتن را آزادگان و نژادگان می‌نامیدند... و چون دولت آنان به دست عرب زایل شد، از آن جا كه عرب را كم قدرترین امم می‌شمردند، كار بر ایشان بسیار سخت آمد و درد و رنج و اندوهشان دو چندان شد كه می‌بایست. از این سبب بارها سربرداشتند كه مگر به جنگ و جدال خویشتن را... رهایی بخشند.» (21، ص 208).

لازم به گفتن نیست كه این احساس ضدتازی، تنها خاص زرتشتیان نبود و فردوسی مسلمانِ شیعه، با آن همه امانت در نقل بی‌كم و كاست مآخذ خود، هنگامی كه احساس‌های فردی خویش را بازگو می‌كند، از چیرگی روحیه ضدتازی نمی‌تواند بگریزد.

این شور و شیدایی، این تب و تاب و جوش و خروشی كه جامعه‌ی ایران را طی چهار سده تا پیدایش حماسه‌ی ملی دربرمی‌گیرد، و به آن پیكارهای نظامی ـ دینی و آن اوج بی‌مانند، در رشد دانش و فلسفه و هنر می‌انجامد، گذشته از جنبه‌های نیكوی خویش، در عین حال نمایانگر روح تب كرده و ناآرام ملت ایران است، نمایانگر آن است كه جامعه با یورش عاملی بیرونی رو به رو شده است كه حیات طبیعی آن را تهدید می‌كند و از این رو، طبیعی‌ترین واكنش ارگانیسم نیز تب كردن است. درست است كه این تب نشانه‌ی پایداری كالبد در برابر یورش نیروی بیرونی و بنابراین، نشان نیرومندی ارگانیسم است، اما هم‌هنگام، هشداردهنده‌ی آن است كه اگر خطر از اندازه بگذرد‌، ارگانیسم را نابود خواهد كرد.

در این حال، ناسیونالیسم نه تنها گذشته‌ی خود را به یاد می‎آورد و به پایداری‌های نیاكان خود می‌نازد و به آماده‌سازی جامعه برای پیكار با نیروهای یورشگر می‌پردازد، بلكه وظیفه‌ی خود می‌بیند كه یگانگی روانی قوم را نیز دوباره برقرار سازد. ناسیونالیسم ناچار است نشان دهد كه نه فقط دلیری‌های نیاكان او از دشمنان بسی فزونتر بوده است، بلكه باید اثبات كند كه مجموع دستگاه مینوی، ارزشهای اجتماعی و هدف‌ها و آرمان‌های او نیز برتر از دشمن بوده است، و این كار را هم باید آگاهانه انجام دهد.

اگر جنبش‌های گوناگون دینی و نظامی، گاه به نام میهن و زمانی به نام فرقه مذهبی خاص، سربرمی‌افرازند و چه بسا گاه با ادعای پیامبری و حتی خدایی، به نبرد با نیروهای بیگانه می‌پردازد؛ اگر گروهی با ترجمه‌ی نوشته‎های پهلوی و یونانی می‌كوشند در باروی این اندیشه و دین نوین شكافی بیندازند و برخی از آن‌ها بسا با این امید كه آن را با بنیادهای فرهنگی خویش سازگار سازند؛ اگر شعوبیان در قالب شعر و نثر و دانش و فلسفه در تلاشند تا خواری دشمن و والایی میهن خویش را به دشمن و نیز به خودشان بپذیرانند و بباورانند، اگر مغ مردان زرتشتی با تدوین پاسخگویی‌های دینی به دفاع از آیین باستانی خود برمی‌خیزند، با این حال هیچ یك از این كوشش‌ها به تنهایی كامیاب نمی‌شد مگر آن كه چونان جویباری، جزئی از رود بزرگی می‌گردید كه خروشان و به خویش استوار و یگانه و نیرومند، سرانجام در پایان راه، به دریای فراخ اندیشه و ایمان همه‌ی مردم ایران فرو می‌ریخت و آنان را از پریشانی دینی، یا به زبان امروز «ایدئولوژیك»، رهایی می‌بخشید.

بررسی درباره‌ی ماهیت و میوه‌های جنبش‌های ملی ایران پس از مشروطیت را، به دلیل اهمیت موضوع، به آینده می‎سپاریم.

ب) «مساله‌ی ملیت‌ها» در ایران

یكی دو سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، برنارد لیویس (Bernard Lewis) استاد دانشگاه در آمریكا، نقشه‌ی پیشنهادی انگلیسی‌ها را برای خاورمیانه، طرح نمود. در این نقشه، كانون وهدف اصلی توطئه‌گران، تجزیه‌ی سرزمین ایرانیان است:

- خراسان بزرگ كه طی 148 سال پیش، دو بار مورد تجزیه قرار گرفته است،‌ این بار نیز در نقشه‌ی پیشنهادی برای خاورمیانه، یكی از هدف‌های تجزیه است. در نقشه‌ی پیشنهادی بریتانیا برای خاورمیانه می‌بایست بخش شرقی خراسان كنونی و شمال‌غربی افغانستان، بار دیگر مورد تجزیه قرار گرفته و كشور «پشتوستان» به وجود آید.

- بلوچستان تجزیه شده و هم‌چنین سیستان تجزیه شده، با یكدیگر پیوند یافته و جدا از ایران، حكومت بلوچستان را به وجود آورده‌اند.

- مطابق این نقشه، بخشی از استان خوزستان، تمامی استان كهگیلویه‌وبویراحمد و بوشهر، بخشی از استان‌های فارس و هرمزگان، به «عربستان»‌تبدیل شده است.

- هم‌چنین، بر پایه‌ی این نقشه، بخش‌هایی از سرزمین‌های كردنشین این سوی مرز، با بخش‌هایی از سرزمین‌های كردنشین آن سوی مرز در عراق و تركیه، به هم پیوند داده شده و كردستان را تشكیل داده است و آن‌چه باقی مانده است، كشوری است به نام ایرانستان (ماهنامه تئوریك رهنمود- سال اول شماره‌ی اول- خردادماه 1359).

حوادثی كه در سال‌های نخست پیروزی انقلاب در ایران رخ داد و طرح مسأله‌ی «خلق‌ها»ی تركمن و عرب و كرد و... به خصوص از سوی گروه‌های چپ، و نیز رویدادهای كردستان ایران و هم‌چنین نقشه‌های حزب بعث عراق برای خوزستان و نیز حمله‌ی صدام به ایران، رخدادهای عبرت‌آموزی هستند كه اكنون هر كسی به یاد دارد و نیاز به بازگویی نیست.

در تابستان 1366 نیز مقاله‎ای با عنوان «ایران مظلوم» به قلم آقای دكتر نصرالله پورجوادی در مجله‌ی نشر دانش به چاپ رسید، در انتقاد به مطالب كتابی با نام «سیری در تاریخ زبان و لهجه‌های تركی» نوشته‌ی آقای «دكتر جواد هیات» كه نشریه‌ای تركی زبان به نام «وارلیق»‌را نیز اداره می‌كنند. مطالعه‌ی این مقاله‌ی واقع‌بینانه و نیز واكنش‌هایی كه برانگیخت و در شماره‌های بعدی آن نشریه به چاپ رسید، بر حیرت و تاثر من افزود. آقای پورجوادی در مقاله‌ی خود، از دو نشریه ادواری افغانی یكی به نام خراسان و دیگری آریانا نیز یاد كرده بودند كه در مقاله‌های آن‌ها ادعا شده بود خراسان ایران بخشی از خراسان بزرگ و خراسان نیز اصلا جزو سرزمین افغانستان است، و ایران حقیقی همین منطقه است كه از لحاظ تاریخی با افغانستان كنونی یكی است! بنابراین ایرانیان كه به غلط خود را به این نام می‌خوانند باید به همان منطقه‌ی فارس و استان‌های مركزی قناعت كنند و ایران را به صاحب آن (یعنی افغان‌ها!) بسپارند. ایشان هم‌چنین به سخنرانی یك خاورشناس انگلیسی درباره‌ی زبان و ادبیات بلوچی و نیز برنامه‌های رادیو بی. بی. سی درباره‌ی زبان بلوچی و امكان ایجاد ناراحتی برای ایران در منطقه‌ی بلوچستان اشاره كرده بودند.

اكنون نیز چندی است رادیو امریكا با طرح مساله جمهوری‌های آسیایی شوروی كه در پشت مرزهای شمالی ایران قرار دارند، دوباره به یاد «ملیت‌ها»ی ایرانی افتاده و از «مساله‌ی ملیت‌ها» در ایران ابراز «نگرانی» می‌كند! از جمله در آبان‌ماه گذشته [پژوهش حاضر، مربوط به دی‌ماه 1370خورشیدی است] با یك هموطن آذری مصاحبه‌ای ترتیب داده است و از وی راجع به چگونگی احساسات مردم آذربایجان ایران درباره‌ی اعلام استقلال آذربایجان شوروی و این كه آیا دلشان می‌خواهد از ایران جدا شوند و به آذربایجان شوروی بپیوندند، پرسش‌ها و گاه القائاتی كرده كه البته با ایستادگی پاسخگو مواجه شده است. به علاوه، در برنامه‌ی دیگری در همان ماه به نقل از یك ایرانی مقیم آن كشور كه از وی با عنوان پژوهش‌گر و روزنامه‌نگار نام می‌برد، می‌گوید مساله‌ی قومی، دوباره در ایران سر باز كرده است.

نویسنده‌ی این مقاله درباره‌ی این كه آیا در شرایط بحرانی كنونی در آن سوی مرزهای شمالی ایران و اعلام استقلال جمهوری‌های آسیایی شوروی، دولت ایران از چه نیروهای نظامی و اقتصادی و سیاسی و چه جاذبه‌های معنوی و فرهنگی برای مقابله‌ی درست با بحران‌های كنونی و به‌خصوص آینده در مرزهای شمالی كشور برخوردار است، قدرت اظهار نظر ندارد. اما بررسی «مساله‌ی ملیت‌ها» در ایران را درحد بضاعتی كه دارد وظیفه‌ی خود می‌بیند كه پرسش‌های اساسی زیر را مطرح كند:

1.       آیا ایران از ملیت‌های گوناگون تشكیل شده است؟

2.       آیا ما در ایران به راستی مسال‌های به نام «مساله‌ی ملیت‌ها» داریم یا این مسال‌های است كاذب و ساخته‌ی خارجیان ـ غربی و شرقی ـ و با مقاصدی معین ؟

3.       به فرض وجود چنین ملیت‌هایی، آیا آن‌ها طی تاریخ گذشته و معاصر از سوی فارس‌ها زیر ستم بوده‌اند یا به عكس.

اما پیش از پاسخ‌گویی به پرسش‌های بالا، ناچاریم به تاریخچه‌ی فشرده‌ای از «طرح این مساله» اشاره كنم.

1. تاریخچه‌ی طرح «مساله‌ی ملیت‌ها و خلق‌ها» در ایران

مسال‌های به نام خلق‌ها و ملیت‌ها در ایران، به صورت «نظری» نخستین بار توسط كمونیست‌ها مطرح شد و بعدها ایران‌شناسان شوروی نیز، 29 ملیت گوناگون در ایران كشف كردند! پیش از آن، دولت انگلستان «عملا» با نفوذی كه توسط مأموران و جاسوسان خود، مانند سراسر خاورمیانه، در میان عشایر و ایلات به ویژه در مناطق مركزی و جنوبی ایران داشت، هر چند گاه بنا به مصالح سیاسی روز خود و در رقابت با روسیه‌ی تزاری و مشاهده‌ی لزوم تزلزل در دولت ایران و باج‌خواهی از آن، به تحریك جدایی‌خواهی در میان عشایر و حتی استان‌ها می‌پرداخت. پس از جنگ جهانی دوم نیز در موارد گوناگون از جمله هنگام بروز غائله‌ی آذربایجان و كردستان، در مواد 6 و 7 طرح محرمانه‌ای كه برای كنفرانس مسكو با شركت سه دولت شوروی و انگلیس و امریكا تهیه شده بود، از «اصلاح مقررات انجمن‌های ایالتی و ولایتی» و «استعمال زبان‌های اقلیت تركی، عربی و كردی» سخن به میان آمده بود. رادیوی لندن از اواسط دی‌ماه 1324ـ یعنی فقط چند هفته پس از اعلام «جمهوری خودمختار آذربایجان» ـ به دفاع از آن پرداخت و پیوسته درباره‌ی «محق بودن» فرقه‌ی دموكرات داد سخن می‌داد (17، ص 218). سرلشگر ارفع، كه به دوستی با انگلستان شهرت دارد، در كتاب خاطراتش از قول یك دیپلمات انگلیسی می‌نویسد، انگلیسی‌ها قصد داشته‌اند ایران را به جمهوری‌های مختلف كردستان، مازندران، گرگان، گیلان، آذربایجان، خوزستان، بختیاری، فارس و غیره تقسیم كنند. و هدف آن‌ها «كمك به اقلیت‌های ملی كه زیرستم ملی فارس‌ها می‌زیسته‌اند» بوده‌است (26، صص 51 و 349). نطق آشكار ارنست بوین، وزیر خارجه‌ی دولت كارگری وقت بریتانیا در مجلس عوام در همان سال كه راجع به «اقلیت‌های زیر ستم ملی» در ایران بحث می‌كند و نگران است كه «قانون اساسی سال 1906 ایران هرگز به موقع اجرا گذارده نشده است ... [ تا] مسائلی از قبیل مساله‌ی زبان را كه اهمیت حیاتی دارد، مورد دقت و حل و فصل قرار دهد» و غیره، مبین سیاست علنی انگلستان در این زمینه است (17، صص 77 و 275).

شورش كردها نیز در آغاز، هم مورد پشتیبانی عثمانی و هم به‌خصوص انگلستان بوده است و ما هنگام بحث درباره‌ی كردستان به آن اشاره خواهیم داشت. باقراف، رئیس جمهور وقت آذربایجان شوروی، حتی حزب كومله‌ی قاضی محمد را یكسره «مخلوق جاسوسان انگلیس به منظور پیشبرد مقاصد امپریالیسم انگلستان» می‌داند (31، ص 228).

با این همه، چنان كه یاد كردم، مساله‌ی ملیت‌ها و خلق‌ها در ایران، به شكل نظری و ایدئولوژیك، اولین بار توسط كمونیست‌ها مطرح شد.

مساله‌ی «خلق‌های ایران» و به‌خصوص «خلق آذرباریجان»، نه در زمان مشروطیت و قیام سرداران بزرگی چون ستارخان و باقرخان یا هنگام شورش خیابانی مطرح شد و نه در كنگره‌ی اول حزب كمونیست ایران در انزلی، هیچ سندی از این كنگره (كه كسانی چون سید جعفر جوادزاده ـ پیشه‎وری ـ و سلطان‌زاده و حیدر عمو اوغلی در آن شركت داشتند) در دست نیست كه حاكی از این امر باشد. اما مسلم است كه این مساله در كنگلره‌ی دوم (كنگره‌ی ارومیه) پیش نهاد شد و این كنگره در برنامه‌ی خود، به اصطلاح «مساله‌ی ملی» را نیز گنجانده بود، و در آن از «شعار حق ملل ایران بر استقلال كامل خود، حتی تا مجزا شدن از حكومت مركزی» حمایت می‌شد. (20‌، شماره‌ی 4‌، سال اول) این زمان درست مصادف بود با قدرت گرفتن استالین و اعمال نظریات او، نه تنها در خود شوروی بلكه بر تمام احزاب كمونیست جهان از طریق كمینترن. می‌دانیم كه با استقرار حكومت پهلوی، این مبارزه برای آزادی به اصطلاح «ملل مختلف» ایران از زیر «ستم ملی» به جایی نرسید.

گروه بعدی كه به نام ماركسیست در ایران فعالیت می‌كردند، گروه دكتر تقی ارانی، دانشمند فرهیخته و با سواد، بود كه تا جایی كه من می‌دانم در هیج جا در مورد وجود خلق‌های گوناگون در ایران، سخنی ندارد. ارانی در دفاعیه‌ی خود در زندان، همه‌جا از «ملت ایران» نام می‌برد.

گفتنی است در كشوری مانند روسیه‌ی تزاری كه هر كس می‌داند چه ملل گوناگونی از ترك و تاجیك و اوكرائینی و قرقیزی و مغولی گرفته تا فنلاندی و ایرانی و تاتار و غیره در زیر سلطه‌ی آن به سر می‌بردند، و در مورد ستم ملی در آن‌جا خود لنین می‌گفت: «ستمی كه حكومت تزاری به اهالی مستعمرات وارد آورد در تاریخ جهان نظیر ندارد» و آن‌جا را «زندان ملت‌ها» می‌نامید، درست در چنین جایی لنین به دستاویز وحدت طبقه‌ی كارگر حتی با تشكیل حكومت فدرال و از آن بالاتر با «خودمختاری فرهنگی» كه منشویك‌ها و بوندیست‌ها (یعنی اعضای جامعه‌ی كارگری یهودیان روسیه و لهستان و لیتوانی) طرفدار آن بودند، به شدت مخالفت می‌كرد (در كنفرانس 1912 وین). استالین بعدها از این نیز پا فراتر نهاد و در كنفرانس‌های تهران، یالتا و پوتسدام به جای كلمات «شوروی»، «ارتش شوروی»‌، «مردم شوروی»‌، «خلق‌های شوروی»، «ما شوروی‌ها»‌، همه جا از «روسیه»‌، «ارتش روسیه»‌، «مردم روسیه»‌، «ما روس‌ها» استفاده می‌كرد. (مأخذ 34)

و آن گاه در مورد كشوری چون ایران كه درباره‌ی سوابق تاریخی و آگاهی ملی و وحدت قومی آن قبلا اشاره كردیم و درباره‌ی وحدت زبانی آن باز هم سخن خواهیم گفت، كمونیست‌های ایرانی به ویژه حزب دمكرات آذربایجان و حزب توده‌ی پیوسته از ملل و خلق‌های ایرانی و ستم ملی در این كشور سخن می‌گفتند. گذشته از آن‌كه مقاصد تجزیه طلبانه و تسلیم‌خواهانه‌ی دموكرات‌های آذربایجان و حزب توده هنگام فتنه‌ی دموكرات‌ها و كردها از تمام اسناد آشكار است، در طرح برنامه‌ی حزب توده‌ی ایران مصوب پلنوم هفتم و هنگام اعلام وحدت فرقه‌ی دموكرات و حزب توده چنین آمده است: «ایران كشوری است كثیرالمله... حزب توده طرفدار اتحاد خلق‌های ایران براساس موافقت داوطلبانه‌ی آن‌هاست و معتقد است (برای تحقق چنین هدفی) ستم ملی ریشه كن شود. و مجله‌ی دنیا در توضیح همین مصوبه می‌نویسد: «میهن ما كشوریست كثیرالمله. در آن خلق‌های گوناگونی مانند ایرانی‌ها [!!] آذربایجانی‌ها، كردها، بلوچها، تركمن‌ها، عرب‌ها و غیره ... زندگی می‌كنند.» (20. شماره‌ی 3، سال اول، ص 15)

به هر رو، به دلیل وجود توطئه‎های مكرر بیگانه در گذشته و حال در این زمینه، و سیاست حزب توده و اقمار آن، یا كسانی كه هنوز به این ویروس آلوده‌اند، یا ایرانیان ناآگاه دیگر، ناچاریم ولو با فشردگی بسیار، به مساله زبان و نیز به اصطلاح نهضت‌های آذربایجان و كردستان اشاره‌ای بكنیم.

2. زبان فارسی

فرهنگ فلسفی چاپ شوروی در تعریف زبان می‌نویسد: «زبان پدیده‌ای است اجتماعی كه در طول تكامل تولید اجتماعی پدید می‌آید و جنبه‌ی پرهیزناپذیر این فرایند است». (مأخذ 32) این نقل قول من به آن دلیل نیست كه كاملا با این تعریف، به‌خصوص برداشتی كه ماركسیست‌ها از «تولید اجتماعی» دارند موافق باشم، بلكه بدان منظور است كه از همان دیدگاه چپ، مساله‌ی زبان فارسی و سیر تحول آن را بشكافم.

حال باید دید طبق این تعریف، رابطه‌ی زبان فارسی با تاریخ ایران چیست. یعنی آیا مثلا مانند زبان روسی طی 70 سال با زور به بقیه‌ی ملیت‌ها تحمیل شده، یا فراورده‌ی تحولی تاریخی در درون یك ملت واحد است؟ در این زمینه مدارك زبان‌شناسی به زبان فارسی فراوان است كه به چند تایی از آنها در مآخذ ما اشاره شده است.

پس از كوچ برخی قبایل مشهور به هند و اروپایی به فلات ایران، زبانی در این سرزمین رواج یافت كه همه‌ی خاورشناسان متفقا آن را «زبان ایرانی» می‌نامند. به نوشته‌ی اوانسكی روسی (1، صص 18- 23) زبان‌های باستانی ایرانی عبارت بوده‎اند از اوستایی، پارسی باستان كه در زمان هخامنشیان رایج بوده، زبان سكایی، زبان مادی، زبان پارسی میانه یا پهلوی، زبان پارتی یا پهلوی اشكانی، زبان سغدی، زبان خوارزمی، زبان ختنی، زبان باختری یا باكتریایی، و زبان آلانی. و در عصر كنونی زبان‌های ایرانی عبارتند از فارسی، تاجیكی، افغانی، آسی، كردی و بلوچی. به نوشته‌ی ملك‌الشعرای بهار، زبان پارسی باستان با زبان اوستایی تفاوت اندكی داشته است (4‌، ص 15) . دكتر خانلری عقیده دارد كه زبان دیگری نیز در حوالی همدان فعلی رواج داشته كه زبان قوم ماد است (23، ص 73) كه مؤید گفته‌ی اورانسكی است. زبان پارسی میانه در زمان ساسانیان تكلم می‌شد. این زبان به دو شاخه‌ی خاوری و باختری تقسیم می‌شود. گروه غربی را زبان پهلوی می‌نامند كه خود باز به دو شعبه‌ی پرثوی و فارسی میانه تقسیم می‌گردد. اهالی آذربایجان و خراسان و گرگان، به زبان پهلوی شمالی و شرقی سخن می‌گفتند و مردم سایر نقاط ایران به زبان پهلوی جنوبی.

خاورشناسان، زبان‌ها و گویش‌ها و نیمه زبان‌هایی را كه از فتح اسلام تاكنون در ایران رواج داشته‌اند، «ایرانی جدید» می‌نامند. مهم‌ترین آن زبان «دری» است كه از سده‌ی سوم هجری، هم‌زمان با قیام ملی ایرانیان علیه اعراب، به عنوان زبان رسمی و ادبی ایران معمول شده و وسیله ارتباطی در سراسر كشور بوده است. خاستگاه این زبان را شمال شرقی ایران‌، یعنی خراسان، می‌دانند (4، ص 24). علت گسترش زبان دری چونان زبان همگانی سراسر ایران را باید در تاریخ اجتماعی و تحولات سیاسی ایران بعد ازاسلام جست. چنان كه پیش‌تر اشاره شد، به‌خصوص در دو سده اول هجری، جنبش‎های رهایی بخش میهن‌پرستانه‌ای در نقاط مختلف ایران ظهور كرد كه هدف همه آن‌ها آزادی از یوغ اعراب و استقلال ملی ایران بود. و چه بسا از همین رو نیز زبان دری كه زبان رایج این ناحیه بود، كم كم با اوج نهضت استقلال‌طلبانه به زبان علمی و ادبی ایران تبدیل شد. البته به ویژه سیاست فرهنگی آگاهانه شاهان صفاری و سامانی و تشویق شاعران و ادیبان در این میان، نقش به سزایی داشت و می‌دانیم كه نخستین شعرای ایرانی به منطقه خراسان تعلق دارند. بهار در سبك‌شناسی می‌نویسد: «ظهور یعقوب لیث سرسلسله‌ی صفاریان بنا به تصریح تاریخ سیستان، جنبش علمی و ادبی زبان فارسی (دری) را سبب گردید... در اواخر قرن سوم و آغاز قرن چهارم، در همه این دربارها حركتی ادبی به زبان فارسی دری محسوس است و چیزی كه ما را به این عقیده وادار می‌كند آن است كه سبك تحریر كتب فارسی در قرن چهارم، طوری پخته و منسجم است كه نمی‌شود باور كرد كه این نوع تحریر مولود سی چهل سال باشد، بلكه باید گفت دانشمندانی از آغاز اسلام معلومات و هنر خود را سینه به سینه، پشت به پشت و كتاب به كتاب به فرزندان خود مرده‌ریگ (میراث) نهاده بودند...» (4، ص 234). به احتمال زیاد هنگامی كه اعراب ایران را فرو گشودند، شاخه‎های مختلف زبان «ایرانی میانه» یا گویش‌های متداول در ایران همگی به یك اندازه در منطقه خاص خود نفوذ داشته‌اند، یعنی سغدی، خوارزمی، دری، طبری، گیلكی، آذری، سكزی، كردی و لری، در ایران هنوز تكلم می‌شده‎اند. اما با پیروزی اسلام و سپس انقراض حكومت‌های دست نشانده اعراب در ایران، زبان فارسی دری به همان دلیل كه گفتیم، یعنی آغاز جنبش‌های آزادی بخش، بر سایر گویش‌ها چیرگی و برتری یافت. پس چیرگی این زبان بر سایر شاخه‎های فارسی میانه، نتیجه ستم ملی و زور نبود، بلكه حاصل تاریخ مشخص دوره جنگ‌های استقلال خواهانه مردم ایران بود. گمانم لازم نباشد از كسانی چون رودكی و فردوسی و سایر بزرگان سبك خراسانی و نقش فردوسی درباره‌ی زبان فارسی و تدوین حماسه‌ی ملی نامی ببرم.

بدین ترتیب می‌بینیم زبان كنونی كه به آن پارسی یا فارسی گفته می‌شود، زبان قوم یا ملت یا «خلق»! خاصی از ایران نیست، بلكه شاخه‌ای است از زبان‌های ایرانی كه در بخشی از ایران در حدود 1400 سال متداول بوده است و طی هزار سال گذشته در اثر تحولات تاریخی در سراسر ایران رواج یافته است و فرهنگ آن سرشار است از واژه‌های گوناگونی كه از سایر شاخه‌های زبان ایرانی میانه به آن افزوده شده و آن را غنی‌تر ساخته است. باید یادآور شد كه زبان فارسی كنونی با گویش‌های متداول در خراسان فعلی نیز تفاوت دارد، زیرا شكل تكامل یافته، صیقل دیده و درهم‌آمیخته‌ای است از لهجه‌های گوناگون ایران. پس فارسی دری به راستی آن شاخه‌ای از زبان‌های ایرانی است كه توانسته با جذب بخش مهمی از محتوای شاخه‌های دیگر، خود را در سطح ادبی، علمی و اقتصادی در مقیاس ملی جانشین مجموعه‌ی آنها كند. بنابراین، این ادعا كه «خلقی از خلق‌های ایران» زبان فارسی دری را به زور و جبر به سایر اهالی ایران تحمیل كرده، گمراهی خطرناك و زشتی است كه بیگانه در ذهن عده كمی رواج داده است. هر ایرانیِ حتی درس نخوانده‌ای می‌داند كه ادیبان و شاعران بزرگ ایران هر یك از گوشه‌ای از این سرزمین برخاسته‌اند و به رغم وجود لهجه‌ها، نیم‌زبان‌ها و حتی زبان‌های محلی، همواره نثر و شعر خود را به فارسی دری نوشته‌اند. نظامی گنجوی از اران یا آران، ناصر خسرو از بلخ، غزالی و فردوسی و رودكی و... از خراسان، خاقانی از شروان قفقاز‌، قطران تبریزی و شیخ محمود شبستری و محمد حسین خلف تبریزی از آذربایجان، سعدی و حافظ از فارس و...

پس روشن است كه فارسی، زبان روسی نیست كه طی 70 سال در یك نظام «خلقی» آگاهانه و با شعارها و سیاست‌های فریبنده بر سایر ملیت‌های زیر ستم تحمیل شده باشد، بلكه چونان پدیده‌ای اجتماعی، نه از طریق قهر بلكه طی تكامل اجتماعی ـ تاریخی به زبان همه‌ی ایرانیان تبدیل گشته است. طی این دوره‌ی هزار ساله، به گفته مورخان و زبان‌شناسان ایرانی و غیرایرانی‌، به حدود سی لهجه یا نیمه زبان در نقاط مختلف ایران سخن گفته می‌شده كه اغلب آن‌ها نوشتنی نبوده و زیر تأثیر نیرومند زبان فارسی ـ و چه بسا متأسفانه ـ از میان رفته‌اند. چنین زبانی را جز زبان ملی تمام مردم ایران نمی‌توان نامید. این گنجینه علمی و ادبی فقط دسترنج فارس‌ها نیست، بلكه فرآورده‌ی كوشش همه‌ی مردم ایران است. این كه فلان شاعر یا نویسنده، گهگاه و به تفنن به زبان محلی خود هم اثری پدید آورده است و مثلا به كردی و طبری یا تركی هم نوشته است، از واقعیت ملی بودن و فراگیر بودن زبان فارسی نمی‌كاهد. به نوشته خود مجله دنیا و به نقل از پیكولین، ایران‌شناس شوروی، زبان بلوچی نیز تفاوت محسوسی با زبان فارسی ندارد و چنان كه گفتیم همه زبان‌شناسان آن را نیز جزو زبان‌های ایرانی می‌دانند. (20، سال 5 شماره 2، ص 122).

حال بازمی‌گردیم به زبان‌ها و آن‌چه به «نهضت‌های آذربایجان و كردستان» شهرت دارد.

3. زبان آذربایجان

برای آن‌كه سخن كوتاه كنیم، فقط به نوشته‌های احمد كسروی می‌نگریم كه نه تنها مورخ و محققی دقیق است، بلكه خود از مردم آذربایجان است و هر كس می‌داند كه بیماری شووینیسم هم نداشته است.

می‌دانیم كه آذربایجان، بخشی از سرزمین مادها، و بنا به سنت زرتشتیان زادگاه زرتشت است و جایگاه باستانی یكی از سه آتشكده‌ی بزرگ زرتشتیان یعنی آتور گشنسب (یا آذر گشنسب) یا آتش طبقه ارتشتاران بوده كه بنا به روایت اساطیر ایرانی توسط كی‌خسرو بر پا شده است. كسروی در رساله آذری یا زبان باستان آذربایجان می‌نویسد: «چون اسكندر به ایران آمد و به همه جا دست یافت، در آذربایجان «آتورپات» نامی از بومیان برخاسته آن‌جا را نگه داشت... از این‌جا، سرزمین به نام او «آتورپاتكان» نامیده شد و همان كلمه است كه كم كم آذربایجان گردید» (15‌، ص 10). سپس از قول مسعودی در التنبیه و الاشراف می‌نویسد كه : «آذربایگان و ری و تبرستان و خراسان و... همه این شهرها و استان‌ها یك كشور بود و یك پادشاه داشت و زبانشان هم یكی بود.» و سرانجام می‌افزاید: «از این نوشته‌ها كه از دانشمندان شناخته‌ی جغرافی و تاریخ سده‌ی پیشین تاریخ هجری آوردیم، نیك روشن است كه در آن زمان‌ها، زبان یا نیم‌زبانی كه در آذربایجان سخن گفته می‌شد، شاخه‌ای از فارسی بوده و آن را «آذری» می‌نامیده‎اند. چنان كه نیم زبانی را كه در آران (منطقه بالای ارس و آذربایجان كنونی شوروی) بوده آرانی می‌خوانده‌اند.» (15، صص 11 و 12). كسروی در مورد چگونگی راه یافتن زبان تركی به آذربایجان می‌افزاید: «آن‌چه ما جسته‌ایم و می‌دانیم تركی به آذربایجان از زمان سلجوقیان و از راه كوچ ایل‌های ترك در آمده... با این همه در زمان سلجوقیان زبان آذربایجان همان آذری بوده و تركی جز زبان تركان تازه رسیده شمرده نمی‌شده» (همان‌، ص 14‌، 19).

پس از سلجوقیان اقوام دیگر ترك با لشكركشی‌های خود به آذربایجان كم كم قلمرو نیمه زبان آذری را تنگ‌تر می‌سازند و با استقرار سلطه‌ی نظامی خود، رفته رفته زبان خود را نیز ابتدا در شهرها و سپس در دهات به زور تحمیل می‌كنند. با این حال این را نمی‌توان تنها دلیل گسترش تركی در آذربایجان دانست. در دوران صفویه به سبب شكست‌های پادشاهان صفوعی از عثمانیان، تبریز و سایر شهرهای بزرگ آذربایجان (بجز زمان شاه عباس) اغلب زیر حكومت تركان عثمانی قرار داشت و گرچه در دربار عثمانی به فارسی و در دربار صفویه مكتوبات سیاسی به تركی تحریر می‌شد، اما از یك سو وجود توده سپاهیان عثمانی در آذربایجان عامل مؤثری بود در تضعیف تدریجی زبان آذری، و از سوی دیگر به قول كسروی «این جنگ‌ها و لشكركشی‌ها، همه به زیان زبان آذری به سرآمد. زیرا تاجیكان یا گویندگان آن زبان كه ناتوانتر می‌بودند، از این پیشامدها، بیش‌تر از دیگران لگدمال می‌شدند و از میان می‌رفتند. از آن سوی چون عثمانیان ترك می‌بودند و از این سوی هماوردان ایشان جز تركان نبودند، از این رو كارها همه با زبان تركی می‌بود و آذری جز در خاندان‌ها به كار نمی‌رفت و روز به روز از رواج آن می‌كاست و كم كم فراموش می‌شد... آران نیز همن حال را دارد و آرانی زبان آن‌جا كه برادر زبان آذری بوده به همین سان از میان رفته و جز نشان كمی از آن در گوشه و كنار باز نمانده» (همان، ص 25).

گفتنی است كه زبان تركی هیچ‎گاه به شكلی كه مثلا در تركیه قدرت یافت، در ایران نتوانست به زبان مستقلی تبدیل گردد. زبانی كه اكنون در آذربایجان به آن سخن می‌گویند ملغمه‌ای از تركی،‌ آذری، فارسی و عربی است.

كسروی در مورد تحمیلی بودن زبان تركی در آذربایجان می‌نویسد: «باید دانست كه پراكندگی زبان تركی در ایران در زمان صفویان، به بالاترین پایگاه خود رسید و چون ایشان سپری شدند، پیشرفت تركی نیز باز ایستاد و سپس رو به پشت نهاد. به ویژه پس از آغاز مشروطیت و پیدایش شور كشورخواهی در ایران و بنیاد یافتن روزنامه‌ و دبستان‌ها كه همه‌ی این‌ها تركی را باز پس می‌برد و از میدان آن می‌كاهد. در این باره خود آذربایجان پیشگام است و از آغاز مشروطه یكی از آرزوهای آذربایجان برگردانیدن فارسی به آن‌جا بوده است و همیشه در برابر نگارش‌های روزنامه‌های استانبول و باكو روی سرد نشان داده‎اند...» (همان، ص 25).  وی سپس می‌افزاید: «این از شگفتی‌هاست كه آذربایجانیان با آن كه از قرن‌ها زبانشان تركی گردیده، همیشه در نوشتن فارسی را به كار می‌بردند. نه تنها در كتاب‌نویسی و چامه‌سرایی، در نامه نوشتن به یكدیگر هم جز آن را به كار نمی‌بردند و كنون نیز نمی‌برند.» (همان، ص 32). بنابراین، ادعاهای آقای دكتر جواد هیات كه «سیاست شوونیستی و انحصارطلبانه رژیم پهلوی بر این بود كه همه مردم ایران را یك‌باره و یك‌پارچه فارسی زبان كند و از آن‌ها یك ملت واحد ... بسازد... (و در زمان پهلویان) مردم از نخستین حقوق انسانی یعنی تعلیم و تعلم و تكلم و تحریر به زبان مادری محروم ماندند» (ص 261 به نقل از مأخذ 8) نه تنها در مورد امروز و رژیم پهلوی درست نیست، بلكه انكار تاریخ ایران، روحیه‌ی مردم ایران و تاریخ زیان فارسی و تمام حقایق تاریخی است كه قبلا بیان شد.

لازم به یادآوری است كه نام «آذربایجان و زبان آذربایجانی» از زمان استقرار حكومت شوراها در جمهوری آذربایجان شوروی متداول شده و نام واقعی آن‌جا «آران» است. كسروی در تاریخ هجده ساله آذربایجان در مورد قیام خیابانی و جریان انتخاب نام «آزادیستان» می‌نویسد : «جمهوری آذربایجان (شوروی) نامش در كتاب‌ها آران است، ولی چون این نام از زبان‌ها افتاده بود، و از آن سو بنیادگذاران آن جمهوری امید و آرزوشان چنین می‌بود كه با آذربایجان (ایران) یكی گردند، از این رو این نام را برای سرزمین و جمهوری خود برگزیده بودند. آذربایجانیان كه به چنان یگانگی خرسندی نداشتند و از ایرانی‌گری چشم‌پوشی نمی‌خواستند، از آن نام‌گذاری قفقازیان سخت رنجیدند، و چون آن نام‌گذاری شده و گذشته بود، كسانـی مـی‌گفتند بهتـر است ما نام استان خود دیگر گردانیم. همانا پیشنهاد «آزادیستان» از این راه بوده.» (16، ص 873).

در مورد غائله‌ی فرقه دموكرات و هدف‌های تجزیه‌طلبانه‌ی آن، وابستگی نوكرانه آن به اتحاد شوروی و همدستی آن با حزب توده، دیگران بسیار نوشته‌اند و ما از زیاده‌گویی پرهیز می‌كنیم. گمان نمی‌كنیم كه وقتی حزبی در قسمتی از ایران سرنوشت آن‌جا را از سرنوشت بقیه ایران جدا می‌كند، «كنگره ملی خلق» تشكیل می‌دهد، از دولت مركزی «حق تعیین سرنوشت خویش را در چارچوب جغرافیایی ایران» درخواست می‌كند، رسمی كرن زبان تركی را به عنوان «زبان آذربایجان» می‌خواهد، دولت خودمختار تشكیل می‌دهد، و جالب‌تر از همه، در سوم اردیبهشت 1325 با مسافرت سران «جمهوری كردستان» به تبریز، سخن از ملاقات «سران دو جمهوری» و «امضای پیمان مودت بین دو ملت» مطرح می‌شود، وقتی مساله «حق برقراری سفارت و كنسولگری در خاك یكدیگر» را به میان می‌آورند، و آن گاه از «دوستی و اتحاد تاریخی دو نژاد آذربایجان و كردستان» دم می‌زنند (7، ص 159)‌، بتوان تجزیه‌طلبی آشكار را انكار كرد.

4. زبان كردی و تاریخچه خودمختاری

زبان كردی، چنان كه یاد كردم، نه تنها به قول زبان‌شناسان یكی از زبان‌های ایرانی است، بلكه خود كردهای با سواد در نوشته‌های خویش به این امر اعتراف داشته‌اند و آن را نزدیك به زبان پهلوی می‌دانند. استاد گیو مكرانی در صفحه 767 فرهنگ خود به نام فرهنگ مهاباد‌، كتاب دین كرد پهلوی را از نوشته‌های باستانی كردی می‌شمارد و به ویژه گویش‌های تیره‌های لر و كلهر و شوان را به همان زبان می‌داند. آقای مردوخ كردستانی در صفحه 45 بخش نخست تاریخ مردوخ، از هماهنگی پهلوی و كردی سخن می‌راند و گویش لری را از نزدیك‌ترین گویش‌های كردی به پهلوی یاد می‌كند. و آقای صدیق صفی‌زاده (بوره كه‌ئی) در رساله واژه‎های همانند در پهلوی و كردی (12‌، ص 5) همه‌ی نظریات بالا را می‌پذیرد. و سو آن از مأموران انگلیسی در كردستان و خاورشناس، كه باز هم به او اشاره خواهیم داشت، زبان مردم ایل مكری را شبیه به زبان اوستایی می‌داند. (مأخذ 33)

در شاهنامه‌ی فردوسی مكرر از كردان كوه‌نشین یاد شده است، و در دلاوری ایشان كه مایه‌ی فخر ایران است همین بس كه بزرگ‌ترین سردار جنگ‌های صلیبی با اروپاییان، یعنی صلاح‎الدین ایوبی، از كردان بوده است. در دوره‌ی طولانی هزار ساله حكومت ایلات ترك در ایران، یك دوره كوتاه، پادشاهی ایرانی كه هم لران و هم كردان او را از خود می‌دانند به دادگرترین شیوه‌ها بر ایران فرمان راند و او كریم‌خان زند است. كردان در سراسر تاریخ نه خود را غیرایرانی دانسته‌اند و نه هیچ گاه دولتی مستقل در درون دولت ایران با آگاهی ملی جداگانه‌ای تشكیل داده‌اند. این كه آن‌ها به علت كوه‌نشینی و داشتن اقتصادی شبانی و مبتنی بر نظام قبیله‌ای و گه‌گاه تاراج، از جریان پیشرفت فرهنگ كلی حاكم بر ایران جدا افتاده و زبانشان در مسیر تحول تاریخی زبان پهلوی و تبدیل آن به زبان فارسی قرار نگرفته است، امری است جداگانه كه خود، به خود نه مایه نازش و بالش است و نه می‌تواند از فخر ایرانی بودن آن‌ها بكاهد.

كردان در طول تاریخ تا زمان تشكیل امپراتوری عثمانی، و كردان ایران در سراسر تاریخ تاكنون، هیچ‌گاه نه از لحاظ آگاهی ملی و نه از لحاظ اقتصادی از ایران جدا نبوده‌اند. دكتر عبدالرحمن قاسملو از رهبـران معـاصـر (و مقتـول) كـردستان ایـران، كتابی دارد به نام كردستان و كـردها  كه در سال 1965 (1344) به زبان انگلیسی انتشار یافته است و نیز شاید به فارسی و فرانسه كه من نمی‌دانم. قاسملو در این كتاب اعترافات و در عین حال باطل‌گویی‌هایی دارد كه سپس خواهیم دید. وی در مورد زبان كردی معترف است كه كردی به مثابه یك زبان، شكل ادبی یگانه‌ای كسب نكرده است. به لهجه‌های مختلفی تقسیم می‌شود. شوونیست‌های كرد، باباطاهر عریان را كه یكی از شعرای ایران و فارسی زبان است بزرگ‌ترین شاعر كرد می‌دانند. مگر جز این است كه كردها و سایر ایرانی‌ها یك ملت، یك فرهنگ، یك ادبیات و یك تاریخ دارند؟ كریم‌خان زند و حكومت او و محبوبیت او در میان ایرانیان دلیل دیگری است بر وجود وحدت سیاسی ملی بین كردها و سایر مردم ایران. با این حال، این كه كریم‌خان با آن كه به ادعای كردان از ایشان بوده است ولی به جای آن كه در پی «استقلال كردستان» باشد ترجیح داده «ایرانی بماند»، موجب ناخرسندی برخی از شوونیست‌های كرد مانند جناب قاسملو است كه با تأسف می‌نویسد: «پس از سال‌ها «اسارت» بالاخره سلسله‌ی زندیه به سركردگی كریم‌خان «فصل باشكوهی در تاریخ كردها باز كرد... (و) این امر البته فرصت مناسبی برای اعلام استقلال كردها بود. اما... كریم‌خان رهبری ایران را به عهده گرفت» (28، ص 37). قاسملو در كتاب خود و با استناد به دائره‌المعارف بزرگ شوروی! ایرانی‌ها را اشغال‌گران اجنبی می‌نامد كه نقشه‌ی مستحیل كردن كردها را در میان خود در سردارند. پس لابد، كریم‌خان زند هم به كردها خیانت كرده و به عنوان شاه ایران می‌خواسته كردها را در «فارس‌ها» مستحیل كند. وی در جایی دیگر از كتابش می‌نویسد : «برخی دیگر با سوء استفاده از قرابت زبان كردی و فارسی، كردها را نیز ایرانی می‌دانند» و سپس می‌افزاید «كردها ایرانی نیستند (!)» (همان، ص 33). برخی دیگر از شوونیست‌های كرد، مانند عصمت شریف وانلی، تندروی آقای قاسملو را ندارند ولی اعتقاد دارند كه: «خلق كرد به معنی علمی كلمه ملتی است كه یك كشور، یك زبان‌، و روابط داخلی اقتصادی و فرهنگ و آگاهی ملی مختص به خود را دارد (همان، ص 4). ولی می‌دانیم كه هیچ یك از گفته‌های او نیز درست نیست. كردان نه یك زبان و نه وحدت اقتصادی و نه آگاهی ملی داشته‌اند. كردان یك زبان ندارند، بلكه دو لهجه‌ی عمده‌ی كرمانجی و سورانی و بیش از 11 لهجه‌ی غیرعمده در میانشان رواج دارد. ثانیا حتی كردان ایران، نه در میان خود بلكه با كل ایران دارای وحدت اقتصادی بوده‌اند. ثالثا اگر معیاری ماركسیستی را هم كه قاسملو و نظایر او قبول دارند بپذیریم كه وجود بورژوازی و بورژوازی ملی را آغازگر جنبشهای رهایی بخش می‌داند، چنان كه خواهیم دید، قیام‌های كردان فاقد این جنبه بوده و برعكس بورژوازی ضعیف تجاری كردستان همیشه در كنار مردم ایران قرار داشته و هرگز با جنبش‌های قبیله‌ای تجزیه‌طلبانه‌ی كردان همصدا نشده است، افزون بر این‌كه خود نیز آگاهی ملی خاص خویش را نیافریده است. رابعا درست به علت وجود وحدت اقتصادی كردستان با سایر نقاط ایران، در تمام كردستانۀ زبان فارسی ـ نه به زور بلكه به طور طبیعی و نه در دوره‌ی پهلوی بلكه در سراسر تاریخ ایران ـ زبان تجاری و رسمی بوده است. حتی سو آن انگلیسی، از هواداران كردها، به این امر نه فقط در داخل ایران بلكه در كردستان عراق اقرار دارد (33، ص 16). در مورد سابقه و ماهیت قیام‌های كردان نیز باید گفت: پس از تشكیل امپراتوری عثمانی و ماندن برخی از قبایل كرد در قلمرو حكومت عثمانی و در مذهب تسنن، گهگاه و به‌خصوص در دوران دو سلسله‌ی صفویه و قاجاریه، میان آن‌ها و دولت ایران برخوردهایی روی می‌داده كه البته بیش‌تر به تحریك عثمانی بوده است. آن‌چه به نام «نهضت‌های استقلال‌طلبی كردها» نیز مطرح می‌شود، در واقع با رسوخ جاسوسان اروپایی و به ویژه بریتانیایی میان ایشان آغاز می‌شود و گسترش می‌یابد.

نخستین خیزشی كه شوونیست‌های كرد به آن نام «نهضت ملی كردستان» را داده‌اند، قیام امیر بدرخان در سال 1843 میلادی (1222 خورشیدی) علیه حكومت عثمانی در منطقه‌ی كردنشین عراق كنونی است. این خیزش مورد حمایت دولت ایران قرار داشت. متأسفانه كردان به علت داشتن نظام خانخانی و اقتصاد و فرهنگی عشیره‌ای‌، با وجود روح رزمجوی خود، اغلب ابزار دست خان‌های خود و آن‌ها نیز در اختیار مقاصد سیاسی خارجیان قرار گرفته‌اند و هنوز هم كما بیش چنین است. خیزش بدرخان پس ازچهار سال سرانجام شكست خورد. خیزش دیگری كه شوونیست‌های كرد به آن «قیام ملی» می‌گویند، خیزش شیخ عبدالله علیه دولت ایران بین سال‌های 1878ـ 1881 (1257 ـ 1260) است. شیخ عبدالله كه از زمین‌داران بزرگ كردستان بود، در پیشبرد مقاصد خود نه تنها از امریكایی‌ها (از طریق تماس با میسیونهای مذهبی) بلكه از انگلیس نیز كمك خواست. (27، صص 4- 6) . هم او بعدها به دعوت نیكلای دوم تزار روسیه به آن كشور سفر كرد و هدایای بسیاری گرفت (27، ص 7). شیخ عبدالله در نامه‌ای به كنسول انگلیس نوشت: «ملت كرد خلقی دگر است» و نزد این كنسول از اعمال ظالمانه‌ی دولت ایران شكایت برد. یعنی در همان زمان هم رهبران كرد به جای آن كه برنامه‌ی مبارزه با حكومت فاسد قاجار برای رهایی سراسر ایران را داشته باشند، به نزد انگلیسی‌ها شكایت می‌كردند.

انتشار روزنامه‌ی كردستان در سال 1892 در قاهره توسط خانواده‌ی امیر بدرخان، زیر حمایت مأموران و مسئولان انگلیسی در مصر انجام گرفت (30، ص 5).

چنان كه پیش‌تر گفتیم‌، با گسترش نفوذ انگلیسی‌ها در ایران، مساله‌ی تجزیه‌ی ایران در دستور كار ایشان قرار داشت. مؤلف گزارش محرمانه درباره‌ی منطقه سلیمانیه عراق به نام سوآن (مأخذ 33) از آن دسته خاورشناسان و در واقع مأموران مخفی انگلیسی است كه پس از آموختن زبان فارسی به كردستان سفر كرد و در پوشش یك «فارس» به خدمت یكی از حكمرانان این منطقه به نام عادله خانم درآمد و تا مدت‌ها منشی او بود. ایگلتون، مؤلف كتاب جمهوری كرد می‌نویسد: «جای شگفتی نیست هنگامی كه نیروهای اشغالی بریتانیا (پس از جنگ جهانی اول) نفوذ خود را تا سلیمانیه بسط دادند، سوآن را به عنوان كمیسر سیاسی به آن‌جا اعزام كردند» (27‌، ص 4ـ 5).

قاسملو در كتاب خود به فعالیت جاسوسان انگلیسی در كردستان اعتراف دارد و می‌نویسد كه كردستان به پهنه‌ی رقابت امپریالیست‌ها بدل گشته بود و جاسوسان خارجی به لباس میسیونر، دیپلمات و غیره به این منطقه سرازیر شدند (28، ص 41). او می‌افزاید كه این جاسوسان با پرداخت رشوه به طلا به سران برخی قبایل، آنان را علیه قبایل دیگر می‌شورانیدند، مثلا شورش كلهری‌ها و گرانی‌ها علیه سنجابی‌ها (همان‌، ص 42).

پس از پایان جنگ جهانی اول، كردهای زیر حكومت عثمانی برای استقلال قیام كردند كه البته در این‌جا نیز نقش مأموران انگلیسی كم نبود. در ایران نیز كه دولت وقت به علت وقوع جنگ جهانی و نقض بی‌طرفی كشور و اختلافات احزاب سیاسی و بی‌لیاقتی خود بسیار ناتوان بود، برخی از قبایل كرد باز هم به تحریك انگلیسی‌ها كه در صدد تحمیل قرارداد 1919 بودند، قیام كردند و به كشتار مردم بی‌گناه آن منطقه پرداختند.

سران یاغی كرد ادعای استقلال‌خواهی خود را بر پایه‌ی چهارده اصل ویلسن رئیس جمهور وقت امریكا مبنی بر اعطای حق حاكمیت به اقلیت‌های ملی استوار می‌كردند. سرانجام با تشكیل كنفرانس سور (Sevres) توسط دولت‌های پیروزمند اروپا، به كردهای زیر حكومت عثمانی نیز قول تشكیل دولت خود مختار كردستان داده شد. این كنفرانس در 10 اوت 1920 حق كردهای ساكن شرق فرات را برای تشكیل دولت مستقل ملی به رسمیت شناخت. انگلیسی‌ها بی‌درنگ پس از پایان جنگ، شیخ محمود،‌یكی از رهبران كرد، را به ریاست ولایت كردستان برگزیدند، و به نوشته‌ی قاسملو او را «شاه كردستان» كردند. ولی یك سال بعد كه قدرت وی افزایش یافت، او را در جنگی سركوب و به هندوستان تبعید كردند، گرچه در سال 1922 دوباره او را باز گرداندند تا از وجودش استفاده كنند. كینان، از هواداران كردها، از قول یكی از مسئولان حكومتی بریتانیا در محل به نام ادموند می‌نویسد: «ما از این كه نتوانسته‌بودیم با قدرت خود جلوی تركان ایستادگی كنیم، مایوس شدیم و ناچار شیخ محمود را بازگرداندیم...» (30‌، ص 37).

در ایران نیز چون دولت و نیروهای ملی حاضر به پذیرش قرارداد 1919 نبودند، مأموران بریتانیا در كردستان به تحریك پرداختند. قیام سران ایل شكاك (از جمله اسماعیل آقا سمیتقو) كه چند سال و تا ظهور حكومت پهلوی به طول انجامید، یكی دیگر از نتایج آتش‌افروزی‌های جاسوسان انگلیسی در كردستان است. كینان می‌نویسد (همان، ص 38) مأموران انگلیسی می‌كوشیدند میان شیخ محمود، شیخ طها و اسماعیل آقا هم‌كاری نزدیك ایجاد كنند تا از این طریق بتوانند قدرتی در مقابل آتاتورك و مسلما دولت ایران كه حاضر به قبول قرارداد 1919 نبود به وجود آورند. ولی رقابت‌های شخصی این سه رئیس قبیله مانع چنین اتحادی می‌شد. اسماعیل آقا پس از شكست از دولت ایران به عراق گریخت و به انگلیسی‌ها پناهنده شد كه البته آن‌ها نپذیرفتند (همان، ص 47). درباره‌ی عملیات خلقی! اسماعیل آقا و كشتارهای او در منطقه‌ی آذربایجان غربی، می‌توان به تاریخ هجده ساله‌ی آذربایجان تألیف كسروی رجوع كرد.

منظور ما از ذكر این شواهد لزوما این نیست كه ثابت كنیم نهضت‌های كردان علیه تركیه و عراق یا كمك‌خواهی آن‌ها به عنوان نیرویی ناتوان از دیگران می‌توانسته در هر شرایطی و لزوما نادرست بوده باشد، بلكه به عنوان ایرانی خواهان استقلال ایشان در آن منطقه و پیوستن داوطلبانه و خردمندانه‌ی همگی آن‌ها به سرزمین اصلی‌شان هستیم. اما استقلال‌خواهی آن‌ها در درون زادگاه اصلی و تاریخی خودشان چه معنایی می‌تواند داشته باشد و چگونه می‌تواند مورد پذیرش ملت ایران قرار گیرد؟ بخصوص كه می‌بینیم قیام‌های آن‌ها در ایران هیچ گونه پایه‌ی ملی و عقیدتی درستی نداشته، بلكه فقط به تحریك بیگانه و برای تأمین مقاصد امپریالیست‌ها انجام گرفته است. بنابراین ادعای قاسملو دایر بر این‌كه اسماعیل آقا، بخش بزرگی از كردستان را «از یوغ استعمار ایران آزاد ساخته بود»‌، نه تنها جعل تاریخ بلكه تقلید خنك و نابخردانه‌ای از ادبیات انقلابی است. قاسملو كه خود را ماركسیست می‌دانست چگونه می‌خواست قیام یك رئیس قبیله، یك خان، یا فئودال را آن هم به تحریك بیگانه. با مفاهیم آزادسازی ملی آشتی دهد؟ خود او در جای دیگری از كتابش می‌نویسد: «دلیل حمایت انگلیسی‌ها و فرانسویان از كردها در قرارداد سور، نگرانی واقعی و بزرگ آن‌ها برای پیشگیری از توسعه‌ی بیداری و افكاری بود كه انقلاب اكتبر روسیه در این منطقه ایجاد كرده بود.

امپریالیست‌ها قصد داشتند یك حكومت بزرگ فئودالی عقب افتاده‌ای بر پا كنند كه بتواند به مثابه حائلی میان تركیه و روسیه‌ی شوروی و بالاخره به منزله‌ی یك منطقه‌ی استراتژیك علیه شوروی در نزدیكی مخازن نفت قفقاز تحت كنترل آن‌ها باشد. امپریالیست‌ها... از طریق كوشش برای تشكیل حكومت كردستان خودمختار، قصد داشتند آناتولی شرقی را از تركیه تجزیه كنند... موصل را كه در آن نفت كشف شده بود از تركیه جدا كنند و زیر نفود خود درآورند. تشكیل چنین حكومتی [ یعنی كردستان ] را قدمی در راه ایجاد تحت‌الحمایه دیگری برای خود می‌دانستند» (28، ص 8 ـ 47).

بدین سان می‌بینیم كه واقعیت تاریخی چنان غیرقابل انكار است كه حتی آقای قاسملو كردیست كه جانبدار «استقلال و آزادی كردها از ستم ملی فارس‌ها» است، ناچار اعتراف می‌كند كه قیام‌های كردستان در طول سده‌ی گذشته و اوایل سده‌ی كنونی به تحریك امپریالیست‌ها انجام می‌گرفتند و هرگاه به آن‌ها نیازی نداشتند دست از حمایت برمی‌داشتند. پس این‌كه او می‌نویسد: «نیروهای اصلی را در تمام قیام‌ها دهقانان تشكیل می‌دادند كه در درجه‌ی اول زیر فشار غیرقابل تحمل استثمار، فقر و ستم ملی به مبارزه كشانده شدند»، سخن پوچ و كوشش بیهوده‌ای است، برای توده‌ای نشان دادن قیام‌های برخی سران قبایل كه به تحریك بیگانه و به خاطر ارضای جاه‌خواهی‌های فردی و تحكیم موفقیت خود چونان زمین‌دار بزرگ، طغیان می‌كردند. آیا قیام اسماعیل آقا دهقانی بود كه طی 6 سال (1297ـ 1303) یاغی‌گری‌، به غارت كشتار دهقانان مسلمان و آسوری منطقه‌ی غرب ایران پرداخت كه قلم از بیان آن شرم دارد؟

درباره‌ی تشكیل و ماهیت «جمهوری مهاباد» در سال 1324 و حوادث سال‌های آغازین انقلاب اسلامی سخنی نمی‌گوییم، زیرا صفحات محدود است و ماهیت تجزیه‌طلبی آنها نیز بر همگان روشن است و قبلا هم به آن اشاره‌ای داشتیم.

حاصل سخن

1.        ملت‌گرایی مسبوق به وجود ملت و بنابراین مشروط به وجود آگاهی ملی است.

2.        ایران از كهن‌ترین تاریخ میهن‌پرستی و خودآگاهی ملی در جهان برخوردار است. گذشته از نشانه‌هایی كه قبلا برشمردیم، از مهم‌ترین نشانه‌های قدمت و استواری این آگاهی آن است كه ایرانیان یگانه قوم آریایی هستند كه آگاهانه این نام را بر خود نهاده‌اند، خود را آریایی (آئیرئین) و سرزمین خود را ایران نامیده‌اند.

3.        قدرت ناسیونالیسم ایرانی و فرهنگ آن چنان بوده كه با وجود این‌كه در معرض بزرگ‌ترین یورش‌های تاریخی در سراسر طول تاریخ جهان قرار داشته است، همه را تاب آورده و از میان نرفته، بلكه فرهنگ‌ها و اقوام مهاجم را در خود تحلیل برده، نامناسب‌ترین عناصر فرهنگی را حذف و مناسب‌ترین عناصر را اخذ كرده و تركیب نویی پدید آورده است.

4.        به گواهی تاریخ و حتی كتاب مقدس یهودیان و مسیحیان ملت ایران هیچ‌گاه دارای فرهنگی مبتنی بر ستم به اقلیت‌های قومی و نژادی و مذهبی نبوده است. این ملت در عوض، طی قرن‌ها از سوی كسانی كه خود را زیر ستم ملی می‌پندارندـ و در واقع در هویت خود نیز دچار خطا هستند و با ایرانیان درآمیخته و فرقی با آن‌ها ندارندـ مورد ستم قرار گرفته است.

5.        جز در برخی مناطق معدود كه دور از دسترس یورش‌ها بوده‌اند، اكنون آن‌چه در سراسر كشور، ایرانی نامیده می‌شود، آمیخته‌ای است از همه‌ی اقوام كه همگی با ملاط استوار فرهنگ یگانه‌ی ایرانی به هم جوش خورده‌اند. بنابراین سخن از خلوص نژادی گفتن چه از لحاظ نژادشناسی و چه از نظر اخلاقی و سیاسی بی‌معنا و پوچ است.

6.        با این حال سخن از وحدت فرهنگی و وجود فرهنگ واحد ایرانی می‌توان و باید گفت. آن‌چه به این ملت وحدت می‌بخشد نه خلوص نژادشناسانه، بلكه وحدت و تداوم فرهنگی و ملی و سیاسی است.

7.        بدین ترتیب، در جهانی كه اجبارهای اقتصاد و سیاست بین‌المللی، كشورهایی را كه در سراسر قاره‌ی اروپا چندین قرن است با یكدیگر در جنگند و برانگیزنده‌ی دو جنگ بزرگ جهانی بوده‌اند، این چنین ناچار به نزدیكی و یگانگی می‌سازد كه از تفاوت‌های زبانی و فرهنگی و كینه‌های تاریخ چشم می‌پوشند تا در برابر سایر قدرتهای جهانی طرح یك اروپای متحد را بریزند؛ در جهانی كه عصر قدرت‌های بزرگ و یك‌پارچه است؛ در جهانی كه اعراب دهها سال است برای وحدت عربی مبارزه می‌كنند و حتی وقتی ما دست دوستی مسلمانی به سوی آن‌ها دراز كردیم ما را مجوس خواندند، این چه دسیسه یا نادانی است كه جامعه‎ای كهن و با فرهنگ و یك‌پارچه را می‌خواهند به سوی تجزیه بكشانند؟ آیا تردید دارند كه ایرانیان با تمام نیرو پایداری خواهند كرد؟

ریشه‌های آگاهی ملی در ایران، سیار كهن‌تر است. شكل‌گیری ملت ایران، مربوط به دوره‌ی‌ كیومرث یا كمابیش 6000 سال پیش از میلاد است. این امر، به روشنی در در فروردین پشت، به چشم می‌خورد: 
فره‌وشی كیومرث اشون را می‌ستانیم. نخستین كسی كه به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد و از او، خانواده/ زمین‌های ایرانی و نژاد ایرانی پدید آمد.


«مرتضی ثاقب فر»

برگرفته از مركز پژوهش‌های كاربردی


فهرست بن نوشت ها :

1.        ارانكی، ای. م. مقدمه‌ی فقه‌اللغه ایرانی . ترجمه‌ی كریم كشاورز. پیام. تهران: 1358

2.        بهار، محمدتقی (تصحیح و تحشیه). تاریخ سیستان. كلاله‌ی خاور. تهران : 1366

3.        ــــ . ترجمه‌ی چند متن پهلوی. به كوشش محمد گلبن. سپهر. تهران: 1347

4.        ــــ . سبك‌شناسی یا تاریخ تطور نثر فارسی. امیركبیر. تهران: 1337

5.        بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران. توس. تهران : 1362

6.        بیرونی، ابوریحان. آثارالباقیه. ترجمه‌ی اكبر داناسرشت. امیركبیر. تهران: 1363

7.        پسیان، نجفعلی. از مهاباد خونین تا كرانه‌های ارس. شركت چاپ. تهران : 1328

8.        پورجوادی، نصرالله. «ایران مظلوم» در نشر دانش. مرداد و شهریور 1366

9.        تاوادیا، جهانگیر. زبان و ادبیات پهلوی. ترجمه‌ی سیف‌الدین نجم‌آبادی. دانشگاه تهران: 2535

10.     ثاقب‌فر، مرتضی. «جهل ایرانی، علم یونانی، عدل عباسی» در دانشمند. شماره‌ی 7، سال 1370

11.     صفا، ذبیح‎الله. حماسه‌سرایی در ایران. امیركبیر. تهران : 1352

12.     صفی‌زاده، صدیق. واژه‌های همانند در پهلوی و كردی. ناشر مؤلف. تهران: 1350

13.     طباطبایی، محیط. «عقیده‌ی دینی فردوسی» در فردوسی‌نامه‌ی مهر، شماره‌ی 5 و 6، مهر و آبان 1313

14.     فلسفی، نصرالله. زندگانی شاه عباس اول (ج1). انتشارات كیهان. تهران: 1334

15.     كسروی، احمد. آذری یا زبان باستان آذربایجان. باهماد آزادگان. تهران : 1352

16.     ــــ . تاریخ هجده ساله‌ی آذربایجان. امیركبیر. تهران : 1353

17.     كی استوان، حسین. سیاست موازنه‌ی منفی در مجلس چهاردهم. ج 2 . تابان. تهران : 1329

18.     گردیزدی. زین‎الاخبار. تصحیح عبدالحی حبیبی. بنیاد فرهنگ ایران. تهران: 1347

19.     ماكان. م. افسانه‌ی خلق‌های ایران (جزوه‌ی تایپی چاپ نشده). آلمان باختری: 1348

(این نویسنده از این جزوه بسیار بهره‌ برد ولی به علت عدم انتشار آن قادر به رجوع دادن نشده است.)

20.     مجله‌ی دنیا (ارگان تئوریك و سیاسی كمیته‌ی مركزی حزب توده ایران). سال اول، شماره‌های 3 و 4‌، سال پنجم‌، شماره‌ی 2

21.     مینوی، مجتبی. نامه‌ی تنسر به گشنسب. خوارزمی. تهران : 1354

22.     ناتل خانلری، پرویز. تاریخ زبان فارسی (ج 2) . بنیاد فرهنگ ایران. تهران: 1354

23.     ــــ . زبان‌شناسی و زبان فارسی. امیركبیر. تهران 1341

24.     نرشخی، ابوبكر. تاریخ بخارا. تصحیح و تحشیه مدرس رضوی. توس، تهران : 1363

25.     همایی، جلال. شعوبیه. به اهتمام منوچهر قدسی. صائب. اصفهان: 1363

26.      Arfa, Hassam. Under Five Shah. London: 1964

27.      Eagleton, W. The Kurdish Republic of 1946. Oxford Univ. Press. London, 1963

28.      Ghassemlou. A. R. Kurdistan and the kurds. Collet’s. London: 1965

29.      Ismet Sheriff Vanly. The Revolution of Irak: Kurdistan, Kurdish Representation. April 1965

30.      Kinnane, Derk. The kurds and Kurdistan. Oxford Univ. Press. London: 1964

31.      Lacquer, Walter. Communism and Nationalism in The Middle East. London: 1961

32.      Rosenthal, M. and P. Yudin (edited by). A Dictionary of Philosophy. Progress. Moscow: 1967

33.      Snane, F. S. A Confidonial Repert. Sulloumanich Kurdistan. Colcutta: 1918

34.      The Tehran, Yalta. And Potsdam Conferences- Documents. Progress Publishcrs. Moscow: 1969

دیــدگــاه هـا
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :

  • نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
  • نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.

نام :
متن :

شماره ی امنیتی* Code


بازدیدها : 1517

   دیدگاه ها : (1)
1. پیامی از بهمن ابراهيمي, فرستاده شده در تاریخ 03-دی-1388 ساعت 15
با سلام و تشكر از زحمات شما بطور كلي مطالب مندرج در سايت شما بسيا مطلوب و مفيد و محققانه مي باشد و بنده از بسياري از آنها از جمله اين نوشته بسيار خوب استفاده بردم
واپسین به روز رسانی ( 25 آبان 1385 ساعت 09:35 )
 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  ایرانیان بسیار بر نفس خود غلبه دارند و همیشه سعی می کنند هرگونه بدی و زشتی را از خود دور سازند  ”
 امیان Ammian
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه