|
با چند نفر از دوستان همدل، خلق و خوی مشترك داشتیم و بیشتر اوقات با هم نشست و برخاست میكردیم. یكی از بزرگان شهر، اخلاق و رفتار دوستان ما را بسیار میپسندید و گروه ما را بسیار دوست داشت. از همین رو، برای تك تك این دوستان، حقوق ماهیانه تعیین كرده بود و با اشتیاق همه را حمایت میكرد. روزی یكی از همین دوستان، رفتار ناشایستی كرد و موجب ناخرسندی و بدگمانی آن مرد بزرگ شد و حقوق ماهیانه همه را قطع كرد...
تصمیم گرفتم، پیش او بروم و هر گونهای كه باشد او را راضی كنم تا دوباره لطف خود را از سر گیرد و مشكل یاران را حل كند. به دربار او رفتم اما دربانان جلوگیری كردند و مرا از رفتن به نزد او باز داشتند. خود را معرفی كردم و بعد از آن كه نزدیكان او مرا شناختند، عذرخواهی كردند و مرا با احترام و عزت به درون دربار دعوت و جایگاهی بلند برایم معین كردند. فروتنی كردم و در همان جایگاه پایین نشستم و گفتم: تا در صف بندگان نشینم بگذار كه بنده كمینم آن مرد بزرگ با لطف فراوان خود مرا نواخت و گفت: بارت بكشم كه نازنینی گر بر سر و چشم من نشینی نشستیم و از هر دری سخن گفتیم تا این كه به موضوع مشكلات و گرفتاریهای دوستان رسیدیم. به او گفتم: مگر از سوی دوستان ما چه خطای بزرگی صورت پذیرفته كه سایه لطف خود را از سر آنان باز گرفتی و محبت خود را از آنان دریغ میداری؟ خداوند بزرگ را ببین چگونه جرم پی در پی بندگان را میبیند و هرگز روزی آنها را قطع نمیكند! سخنان گرم من در دل او اثر كرد، آنها را پسندید و دوباره كمكهای ماهیانه خود را به دوستان از سر گرفت. خالصانه از او سپاسگزاری كردم و گفتم: چو كعبه قبله حاجت شد از دیار بعید روند خلق به دیـدارش از بسی فرسنگ تـو را تـحـمـل امثـال مـا بـبـایـد كـرد كه هیچكس نزند بر درخت بیبر سنگ گزیده شده و بازنويسی از گلستان سعدی |