آدینه (ناهیدشید)
بیست و هشتم (زامیاد روز)
اسفند 1388
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
شاهنامه ی فردوسی
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 3 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow شاهنامه ی فردوسی arrow شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر نامه نبشتن زال بنزدیک پدرش سام تاریخ امروز
28 اسفند 1388
 
 
 
شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر نامه نبشتن زال بنزدیک پدرش سام چاپ فرستادن صفحه با نامه


گفتار اندر نامه نبشتن زال بنزدیک پدرش سام

 سپهبد نبیسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند 
 یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نُوید و درود و پَیام 
 ز خط نُخُست آفرین گسترید بران دادگر کافرین آفرید 
 ازو دید شادی و زو جُست زور خداوند ناهید و کیوان و هور 
615خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست 
 ازو باد بر سام نیرم درود خداوند کوپال و شمشیر و خود 
 چماننده ی دیزه هنگام گرد چراننده ی کرگس اندر نبرد 
 فزاینده ی بادِ آوردگاه فشاننده ی تیغ از ابر سیاه 
 گراینده ی تاج و زرّین کمر نشاننده ی زال بر تخت زر 
620به مردی هنر در هنر ساخته خرد از هنرها برفرّخته 
 من او را بسان یکی بنده ام به مهرش روان و دل آگنده ام 
 ز مادر بزادم بدانسان که دید ز گردون به من بر ستم ها رسید 
 پدر بود در ناز و خزّ و پرند مرا برده سیمرغ بر کوه هند 
 نیازم بدان کو شکار آورد ابا بچّگان در شمار آورد 
625همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت 
 همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بر سام و من در کُنام 
 چو یزدان چُنین راند اندر بُوِش برین گونه پیش آوریدم روش 
 کس از داد یزدان نیابد گریغ اگر خود بپرّد برآید به میغ 
 سنان ار به دندان بخاید دِلیر  بدرّد از آواز او چرم شیر 
630گرفتار فرمان یزدان بود وُگر چند دندانْش سندان بود 
 یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنْش بر انجمن 
 پدر گر دِلیرست و نر اَژدهاست اگر بشنود راز کهتر رواست 
 من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم 
 ستاره شب تیره یار من ست من آنم که دریا کنار من ست 
635به رنجی رسیده سْتم از خویشتن که بر من بگرید همی انجمن 
 اگر چه دلم دید چندین ستم نخواهم زدن جز به فرمانْت دم 
 چه فرماید اکنون جهان پهلَوان گشایم ازین رنج و سختی روان 
 سپهبد شنید آنک موبد چه گفت که گوهر گشاده کنید از نهفت 
 ز پیمان نگردد سپهبد پدر بدین کار دستور باشد مگر 
640که من دخت مهراب را جفت خویش کنم راستی را به آیین و کیش 
 به پیمان چُنین رفت پیش گروه چو بازآوریدم ز البرزکوه 
 که هیچ آرزو بر دلت نگسلم کنون اندرین ست بسته دلم 
     
 سُواری به کردار آذرگشسپ ز کاول سُوی سام شد بر سه اسپ 
 بفرمود گفت : ار بماند یکی نباید ترا دم زدن اندکی 
645به دیگر پلنگ اندرآی و بَروْ بدینسان همی تاز تا پیش گَوْ 
 فرستاده در پیش او باد گشت  به زیر اندرش چرمه پولاد گشت 
 چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید 
 همی گشت گرد یکی کوهسار چماننده یوز و رمنده شکار 
 چُنین گفت با غمگساران خویش بدان کاردیده سُواران خویش 
650که آمد سُواری دمان کاولی همان چرمه یی زیر او زاولی 
 فرستاده ی زال باشد درست ازو آگهی جست باید نُخُست 
 ز دستان و ایران و از شهریار همه کرد باید سَخُن خواستار 
 هم اندر زمان پیش او شد سُوار به دست اندرون نامه ی نامدار 
 فرود آمد و خاک را بوسه داد  بسی از جهان آفرین کرد یاد 
655بپرسید و بِستَد ازو نامه سام فرستاده گفت آنچ بود از پَیام 
 سپهدار بگشاد از آن نامه بند فرود آمد از تیغ ِکوهِ بلند 
 سَخُن های دستان یکایک بخواند بپژمرد و بر جای خیره بماند 
 پسندش نیامد چُنان آرزوی دگرگونه بایستش او را به خوی 
 چُنین داد پاسخ که آمد پدید سَخُن هر چه از گوهر بد سَزید 
660چو مرغ ژیان باشد آموزگار چُنین کام دل جوید از روزگار 
 ز نخچیر کامد سُوی خانه باز به دلش اندر اندیشه آمد دراز 
 همی گفت : اگر گویم این نیست رای مکن داوری ، سوی دانش گرای 
 دل شهریاران سر ِانجمن شود خام گفتار و پیمان شکن 
 وُگر گویم آری و کامت رواست بپرداز دل را بدانچت هواست 
665ازین مرغ پرورده ، وان دیوزاد چگونه برآید ، چه گویی ، نژاد ؟ 
 سرش گشت از اندیشه ی دل گران بخفت و برآسوده گشت اندران 
 سَخُن هر چه بر بنده دشخوارتر دلش خسته تر زان و تن زارتر 
 گشاده تر آن باشد اندر نهان که فرمان دهد کردگار جهان 
     
 چو برخاست از خواب ، با موبدان یکی انجمن کرد با بخردان 
670گشاد آن سخن بر ستاره شُمَر که فرجام این بر چه باشد گذر 
 دو گوهر چو آب و چو آتش بهم برآمیختن باشد از بُن ستم 
 همانا که باشد به روز شمار فریدون و ضحّاک را کارزار 
 از اختر بجویید و پاسخ دهید سر خامه بر بخش فرّخ نهید 
 ستاره شناسان به روز دراز همی زآسمان باز جستند راز 
675بدیدند و با خنده پیش آمدند که دو دشمن از بخش ، خویش آمدند 
 به سام نریمان ستاره شُمَر چُنین گفت کای گرد زرّین کمر 
 ترا مژده از دخت مهراب و زال که گردند هر دو دو فرّخ هَمال 
 ازین دو هنرمند ، پیلی ژیان بیاید ببندد به مردی میان 
 جهانی بپای اندرآرد به تیغ نهد تخت شاه از بر پشت میغ 
680ببرّد پی بدسگالان ز خاک به روی زمین بر نماند مَغاک 
 نه سگسار ماند نه مازندران زَمین را بشوید به گرز گران 
 به خواب اندرآرد سر دردمند ببندد در ِجنگ و راه گزند 
 بدو باشد ایرانیان را امید ازو پهلَوان را خِرام و نُوید 
 پی باره یی کو چماند به جنگ بمالد برو روی جنگی پلنگ 
685خُنُک پادشاهی که هنگام اوی زمانه به شاهی برد نام اوی 
 چو بشنید گفتار اخترشناس بخندید و پذرفت ازیشان سپاس 
 ببخشیدشان بی کران زرّ و سیم چو آرامش آمد به هنگام بیم 
     
 فرستاده ی زال را پیش خواند ز هرگونه با او سَخُن ها براند 
 بگفتش که با او به چربی بگوی که این آرزو را نبُد هیچ روی 
690ولیکن چو پیمان چُنین بُد نُخُست بهانه نشاید به بیداد جست 
 من اینک به شبگیر ازین رزمگاه سُوی شهر ایران گذارم سپاه 
 فرستاده را داد چندی درم بدو گفت : خیره مزن هیچ دم 
 ببستند از آن گرگساران هزار  پیاده به خواری کشیدند زار 
 دو بهره چو از تیره شب درگذشت خروش سُواران برآمد ز دشت 
695همان ناله ی کوس با کرّهَ نای برآمد ز دهلیز پرده سرای 
 سپهبد سُوی شهر ایران کشید سپه را بنزد دلیران کشید 
 فرستاده آمد دمان سُوی زال ابا بخت پیروز و فرّخنده فال 
 گرفت آفرین زال بر کردگار بران بخشش گردش روزگار 
 درم داد و دینار درویش را نوازنده شد مردم خویش را 
     
700میان سپهدار و آن سروبُن زنی بود گویا و شیرین سَخُن 
 پَیام آوریدی سُوی پهلَوان هم از پهلَوان سوی سرو روان 
 سپهدار دستان مرو را بخواند سَخُن هر چه بشنید با او براند 
 بدو گفت : نزدیک رودابه شو بگویش که ای نیکدل ماه نو 
 سَخُن چون ز تنگی به سختی رسید فرّخیش را زود بینی کَلید 
705فرستاده بازآمد از پیش سام ابا شادمانی و فرّخ پَیام 
 بسی گفت و بشنید و زد داستان سرانجام هم گشت همداستان 
 سبک پاسخ نامه زن را سپرد زن از پیش او بازگشت و ببرد 
 بنزدیک رودابه آمد چو باد بدین شادمانی وُرا مژده داد 
 پری روی بر زن درم برفشاند به کرسیّ زرپیکرش برنشاند 
710یکی شاره سربند پیش آورید شده تار و پود اندرو ناپدید 
 همه پیکرش سرخ یاقوت و زر شده زر همه ناپدید از گهر 
 یکی جفت پُرمایه انگشتری فروزنده چون بر فلک مشتری 
 فرستاد نزدیک دستان سام بسی داد با آن درود و پیام 
 زن از حجره بمْیان ایوان رسید نگه کرد سیندخت او را بدید 
715زن از بیم او گشت چون سَندَروس بترسید و روی زَمین داد بوس 
 پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی به آواز گفت : از کجایی بگوی 
 زمان تا زمان پیش من بگذری به حجره درآیی به من ننگری 
 دل روشنم بر تو شد بدگُمان نگویی مرا تا زهی گر کمان 
 بدو گفت زن : من یکی چاره جوی همی نان فرازآرم از چند روی 
720بدین حجره رودابه پیرایه خواست همان گوهران گرانمایه خواست 
 بیاوردمش افسری زرنگار یکی حلقه پرگوهر شاهوار 
 بدو گفت سیندخت : بنماییم دل بسته زاندیشه بگشاییم 
 سپردم به رودابه - گفت - این دو چیز فزون خواست ، اکنون بیارمْش نیز 
 بها گفت بگذار بر چشم من یکی آب زن بر سر خشم من 
725درم - گفت - فردا دهد ماه روی بها تا نیابم تو از من مجوی 
 همی کژّ دانست گفتار اوی بیاراست دل را به پیگار اوی 
 بیامد بجستش بر و آستی همی جست ازو کژّی و کاستی 
 چُن آن جامه های گرانمایه دید هم از دست رودابه پیرایه دید 
 در کاخ بر خویشتن بر ببست از اندیشگان شد بکردار مست 
730بفرمود تا دخترش رفت پیش همی دست برزد به رخسار خویش 
 دو گل را به دو نرگس خواب دار همی شست تا شد گلان آب دار 
 به رودابه گفت ای سرافراز ماه گُزین کردی از ناز بر گاه چاه 
 چه ماند از نکو داشتی در جهان که ننمودمت آشکار و نهان 
 ستمگر چرا گشتی ای ماه روی همه رازها پیش مادر بگوی 
735که این زن ز پیش که آید همی بنزدت ز بهر چه آید همی 
 سَخُن بر چه سانست و این مرد کیست که زیبای سربند و انگشتریست 
 ز گنج بزرگ افسر تازیان به ما ماند بسیار سود و زیان 
 بدین نام بد دادخواهی به باد چو من زاده ام دخت ، هرگز که زاد 
 زَمین دید رودابه و پشت پای فرو ماند از شرم مادر بجای 
740فرو ریخت از دیدگان آب مهر به خون دو نرگس بیاراست چهر 
 به مادر چُنین گفت کای پر خرد همی مهر جان مرا بشکرد 
 مرا مام فرّخ نزادی زبُن نرفتی ز من نیک یا بد سَخُن 
 سپهدار دستان به کابل بماند چُنین مهر اویم بر آتش نشاند 
 چُنان تنگ شد بر دلم بر جهان که گریان شدم ز آشکار و نهان 
745نخواهم بُدن زنده بی روی او جهانم نیرزد به یک موی او 
 بدان ! کو مرا دید و با من نشست به پیمان گرفتیم دستش بدست 
 فرستاده شد نزد سام بزرگ فرستاد پاسخ به زال سُتُرگ 
 زمانی بپیچید و دستور بود سَخُن های بایسته گفت و شُنود 
 فرستاده را داد بسیار چیز شنیدم همه پاسخ نامه نیز 
750بدست همین زن که کندیش موی زدی بر زَمین و کشیدی بروی 
 فرستاده آرنده ی نامه بود مرا پاسخ نامه آن جامه بود 
 فروماند سیندخت از آن گفت اوی پسند آمدش زال را جفت اوی 
 چُنین داد پاسخ که این خُرد نیست چو دستان ز پرمایگان گرد نیست 
 بزرگست پور جهان پهلَوان همش نام و هم رای و روشن روان 
755هنرها همه هست و آهو یکی که گردد هنر پیش او اندکی 
 شود شاه گیتی ازین خشمناک ز کاول برآرد به خورشید خاک 
 نخواهد که از تخم ما بر زَمین کسی پای خوار اندرآرد به زین 
 رها کرد زن را و بنواختش چُنان کرد پیدا که نشناختش 
 چُنان دید دخترش را در نهان کجا نشنود پند کس در جهان 
760بیامد به تیمار و تنها بخفت همی پوست بر تنْش گفتی بکَفت 
     
 بیامد ز درگاه مهراب شاد کزو کرده بُد زال بسیار یاد 
 گرانمایه سیندخت را خفته دید رخش پژمریده ، دل آشفته دید 
 بپرسید و گفتش چه بودت بگوی چرا پژمریدی چو گلبرگ روی 
 چُنین داد پاسخ به مهراب باز که اندیشه اندر دلم شد دراز 
765ازین کاخ آباد و این خواسته وُزین تازی اسپان آراسته 
 وُزین ریدکان سپهبدپرست وُزین باغ و این خسروانی نشست 
 وُزین چهره و سرو بالای ما وُزین نام و این دانش و رای ما 
 بدین آبداری و این راستی زمان تا زمان آیدش کاستی 
 به ناکام باید به دشمن سپرد همه رنج ما باد باید شمرد 
770یکی تنگ صندوق ازین بهر ماست درختی که تِریاک او زهر ماست 
 بکشتیم و دادیم آبش به رنج بیاویختیم از برش تاج و گنج 
 چو برشد به خورشید و شد سایه دار به خاک اندرآمد سر مایه دار 
 برینست فرجام و انجام ما بدان تا کجا باشد آرام ما 
 به سیندخت مهراب گفت این سَخُن نو آوردی و نو نگردد کَهُن 
775سرای سپنجی برینسان بود خرد یافته زو هراسان بود 
 یکی اندرآید دگر بگذرد گذر نی که چرخش همی بسپَرد 
 به تنگی دل و غم ، نگردد دگر بدین نیست پَیگار با دادگر 
 بدو گفت سیندخت کین داستان بروی دگر برنهد راستان 
 خرد یافته موبد نیک بخت به فرزند زد داستان درخت 
780زدم داستان تا ز راه خرد سپهبد به گفتار من بنگرد 
 فرو برد سرو سهی داد خم به نرگس گل سرخ را داد نم 
 که گردون بسر بر چُنان نگذرد که ما را همی باید ای پر خرد 
 چُنان دان که رودابه را پور سام نهانی نهاده ست هرگونه دام 
 ببرده ست روشن دل او ز راه یکی چاره مان کرد باید نگاه 
785بسی دادمش پند و سودش نکرد دلش خیره بینم همی ، روی زرد 
 چو بشنید مهراب بر پای جست نهاد از بر دست شمشیر دست 
 تنش گشت لرزان و رخ لاژورد پر از خون جگر ، دل پر از باد سرد 
 همی گفت رودابه را رود خون بروی زَمین برکنم هم کنون 
 چُن آن دید سیندخت بر پای جست کمر کرد بر گِردگاهش دو دست 
790چُنین گفت کز کهتر اکنون یکی سَخُن بشنو و گوش دار اندکی 
 وُزان پس همان کن که رای آیدت روان و خرد رهنمای آیدت 
 بپیچید و انداخت او را بدست خروشی برآورد چون پیل مست 
 مرا - گفت - چون دختر آمد پدید ببایستش اندر زمان سر برید 
 نکشتم نرفتم به راه نیا کنون ساخت بر من چُنین کیمیا 
795پسر کو ز راه پدر بگذرد دِلیرش ز پشت پدر نشمرد 
 یکی داستان زد برین بر پلنگ بدانگه که در جنگ شد تیز چنگ 
 مرا کارزارست گفت آرزوی پدرْم از نیا خود همین داشت خوی 
 نشان پدر باید اندر پسر روا باشد ار کمتر آرد هنر 
 همم بیم جانست وهم جای ننگ چرا بازداری سرم را ز جنگ 
800اگر سام یل با منوچهر شاه بیابند بر ما یکی دستگاه 
 ز کاول برآید به خورشید دود نه آباد ماند نه کشت و درود 
 چُنین گفت سیندخت با مرزبان کزین در مگردان به خیره زبان 
 کزین آگهی یافت سام سُوار به دل ترس و تیمار چندین مدار 
 وی از گرگساران بدین گشت باز گشاده شدهَ ست این سَخُن ، نیست راز 
805چُنین گفت مهراب کای ماه روی سَخُن هیچ با من به کژّی مگوی 
 چُنین خود کی اندرخورد با خرد که مر خاک را باد فرمان برد 
 مرا دل بدین نیستی دردمند اگر ایمنی یابمی از گزند 
 که باشد که پیوند سام سُوار نخواهد ، ز اهواز تا قندهار 
 بدو گفت سیندخت کای سرفراز به گفتار کژّی مبادم نیاز 
810گزند تو پیدا گزند من ست دل درمند تو بند من ست 
 چُنین است و این نزد من شد درست همین بُد گمانی مرا از نُخُست 
 اگر باشد این نیست کاری شِگِفت کزان بر دل اندیشه باید گرفت 
 فریدون به سرو یمن گشت شاه جهانجوی دستان همین جست راه 
 که بی آتش از آب و از باد و خاک نشد تیره روی زَمین تابناک 
815هر آنگه که بیگانه شد خویش تو شود تیره رای بداندیش تو 
     
 سپرده به سیندخت مهراب گوش دلی پر ز کینه ، سری پر ز جوش 
 به سیندخت فرمود پس نامدار که رودابه را خیز پیش من آر 
 بترسید سیندخت از آن تیزمرد که او را ز درد اندرآرد به گَرد 
 بدو گفت : پیمانْت خواهم نُخُست که او را سپاری به من تندرست 
820وُزان چون بهشت برین گلستان نگردد تهی روی کاولستان 
 یکی سخت پیمان سِتَد زو نُخُست به چاره دلش را ز کینه بشست 
 زبان داد سیندخت را نامجوی که رودابه را بد نیارد بروی 
 بدو گفت : بنگر که شاه زَمین سر از ما کُند زین سَخُن پر ز کین 
 نماند بر و بوم و نه مام و باب شود پست رودابه با رود آب 
825چو بشنید سیندخت سر پیش اوی فرو برد و بر خاک بنهاد روی 
 بر دختر آمد پر از خنده لب گشاده رخ روزگون زیر شب 
 همی مژده دادش که جنگی پلنگ ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ 
 کنون زود پیرایه بگشای و رو به پیش پدر رو بزاری بنو 
 بدو گفت رودابه : پیرایه چیست بجای سر ِمایه بی مایه کیست 
830روان مرا پور سام ست جفت چرا آشکارا بباید نهفت 
 به پیش پدر شد چو خورشید شرق به یاقوت و زر اندرون گشته غرق 
 بهشتی بُد آراسته پر نگار چو خورشید تابان به خرّم بهار 
 پدر چون وُرا دید خیره بماند جهان آفرین را نهانی بخواند 
 بدو گفت کای شسته مغز از خرد ز پرگوهران این کی اندرخورد 
835که با اَهرِمَن جفت گیرد پری که مه تاج بادت مه انگشتری 
 گر از دشت قحطان سگ مارگیر شود مغ ببایدش کشتن به تیر 
 سیه میژه بر نرگسان دژم فروخوابنید و نزد هیچ دم 
 پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ همی رفت غرّان بسان پلنگ 
 سُوی خانه شد دختر دل شده رخان مُعَصفَر به زر آزده 
840به یزدان گرفتند هر دو پناه هم این دلشده ماه و هم پیشگاه 

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  هنگامی كه بالا میروی و تعالی میجویی ، هنگامی كه به خدا تقرب میجویی ، به همه چیز اشراف پیدا میكنی  ”
 برزگر
 
     
 
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه