شنبه (کیوان شید)
بیست و نهم (مانتره سپند روز)
اسفند 1388
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
شاهنامه ی فردوسی
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 7 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow شاهنامه ی فردوسی arrow شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر خواب دیدن سام نریمان تاریخ امروز
29 اسفند 1388
 
 
 
شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر خواب دیدن سام نریمان چاپ فرستادن صفحه با نامه


گفتار اندر خواب دیدن سام نریمان

 به سام نریمان رسید آگهی از آن نامور پور با فرّهی 
 شبی از شبان داغ دل خفته بود ز کار زمانه برآشفته بود 
 چُنان دید کز کشور هندوان یکی مرد بر تازی اسپی دوان 
 [ فراز آمدی تا بنزدیک سام سُواری سرافراز و گرد و هُمام ] 
95وُرا مژده دادی به فرزند اوی بران بُرز شاخ بَرومند اوی 
 چو بیدار شد موبدان را بخواند وُزین در سَخُن چندگونه براند 
 بدیشان بگفت آنچ در خواب دید جز آن هر چه از کاردانان شنید 
 چه گویید گفت اندرین داستان خردتان بدین هست همداستان 
     
 هر آنکس که بودند پیر و جوان زبان برگشادند بر پهلَوان 
100که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ چه ماهی بدآب اندرون با نهنگ 
 همه بچّه را پروراننده اند ستایش به یزدان رساننده اند 
 تو پیمان نیکی دِهش بشکنی چُنان بی گنه بچّه را بفگنی 
 به یزدان کنون سوی پوزش گرای  که اویست بر نیک و بد رهنمای 
     
 چو شب تیره شد رای خواب آمدش کز اندیشه ی دل شتاب آمدش 
105چُنان دید در خواب کز کوه هند  دِرفشی برافراختندی بلند 
 غلامی پدید آمدی خوبروی سپاهی گران از پس ِپشتِ اوی 
 به دست چپش بر یکی موبدی سُوی راستش نامور بخردی 
 یکی پیش سام آمدی زان دو مرد گشادی زبان را به گفتار سرد 
 که ای مرد ناباکِ ناپاک رای دل و دیده شسته ز شرم خدای 
110ترا دایه گر مرغ شایسته یی پس این پهلَوانی چه بایسته یی 
 گر آهوست بر مرد موی سپید ترا ریش و سر گشت چون خنگ بید 
 پس از آفریننده بیزار شو که در تَنْت هر روز رنگیست نو 
 پسر گر بنزد پدر بود خوار کنون هست پرورده ی کردگار 
 کزو مهربان تر بدو دایه نیست ترا خود به مهر اندرون مایه نیست 
     
115به خواب اندرون برخروشید سام  چو شیر ژیان کاندر آید به دام 
 چو بیدار شد بخردان را بخواند سران سپه را همه برنشاند 
 بیامد دمان سوی آن کوهسار که افگندگان را کند خواستار 
 سر اندر ثریا یکی کوه دید که گفتی ستاره بخواهد کشید 
 نِشیمی ازو برکشیده بلند که ناید ز کیوان بروبر گزند 
120فرو برده از شیز و صندل عمود یک اندر دگر بافته چوب عود 
 بدان سنگ خارا نگه کرد سام  بدان هیبت مرغ و هول کنام 
 یکی کاخ بُد تارَک اندر سماک نه از رنج ِدست و نه از آب و خاک 
 ابر آفریننده کرد آفرین بمالید رخسارگان بر زَمین 
 کزانسان درو کوه و مرغ آفرید ز خارا سر اندر ثریا کشید 
125بدانست کو دادگر داورست توانا و از برتران برتر است 
 ره برشدن جست و کی بود راه دد و دام را بر چُنان جایگاه 
 همی گفت کای برتر از جایگاه ز روشن گُمان و ز خورشید و ماه 
 گرین کودک از پاک پشت من ست نه از تخم بدگوهر آهَرمَن ست 
 از این بر شدن بنده را دست گیر مرین بی گنه را تو اندرپذیر 
     
130چُنین گفت سیمرغ با پور سام که ای دیده رنج نِشیم و کُنام 
 پدر سام یل پهلوان جهان سرافرازتر کس میان مِهان 
 بدین کوه فرزند جوی آمده ست ترا نزد او آب روی آمده ست 
 روا باشد اکنون که بردارمت بی آزار نزدیک او آرمت 
     
 به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت که سیر آمده ستی همانا زجفت 
135نِشیم تو فرخنده گاه من ست دو پرّ تو فرّ کلاه من ست 
     
 چُنین داد پاسخ که گر تاج و گاه ببینی و رسم کیانی کلاه 
 مگر کاین نِشیمت نیاید بکار یکی آزمایش کن از روزگار 
 ابا خویشتن بر یکی پرّ من همیشه همی باش در فرّ من 
 که در زیر  پرّت بپرورده ام ابا بچّگانت برآورده ام 
140گرت هیچ سختی بروی آورند گر از نیک و بد گفت وگوی آورند 
 بر آتش برافگن یکی پرّ من ببینی هم اندر زمان فرّ من 
 همانگه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم بدین جایگاه 
     
 دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان به ابر اندرافراشتش 
 ز پروازش آورد پیش پدر رسیده به زیر برش موی سر 
145تنش پیلوار و دو رخ چون بهار پدر چون بدیدش بنالید زار 
 فرو برد سر پیش سیمرغ زود نیایش همی بافرین برفزود 
 سراپای کودک همه بنگرید همی تاج و تخت کیی را سَزید 
 بر و بازوی شیر و خورشید روی دل پهلوان ، دست شمشیر جوی 
 سیاهش مژه دیده ها قیرگون چو بُسّد لب و رخ همانند خون 
150دل سام شد چون بهشت برین بران پاک فرزند کرد آفرین 
 تنش را یکی پهلوانی قبای بپوشید و ز ِکوه بگزارد پای 
 فرود آمد از کوه و بالای خواست همان جامه ی خسروآرای خواست 
 سپه یکسره پیش سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند 
 تبیره زنان پیش بردند پیل برآمد یکی گرد چون کوه نیل 
155خروشیدن کوس با کرّهَ نای همان زنگ زرّین و هندی درای 
 سُواران همه نعره برداشتند بدان خرّمی راه بگذاشتند 
 به شادی به شهر اندرون آمدند ابا پهلوانی فزون آمدند 
 یکایک به شاه آمد این آگهی که سام آمد از کوه با فرّهی 
 بدان آگهی شد منوچهر شاد بسی از جهان آفرین کرد یاد 
     
160بفرمود تا نوذر نامدار شود تازنان پیش سام سُوار 
 کند آفرین کَیانی بروی بدان شادمانی که بگشاد روی 
 بفرمایدش تا سُوی شهریار شود تا سَخُنها کند خواستار 
 ببیند یکی روی دستان سام که بُد پرورانیده اندر کُنام 
 وُزانجا سُوی زاولستان شود بر آیین خسروپرستان شود 
     
165چو نوذر بر سام نیرم رسید که پور جهان پهلوان را بدید 
 فرود آمد از اسپ سام سُوار  گرفتند مر یکدیگر را کنار 
 ز شاه و ز گردان بپرسید سام وُزیشان بدو داد نوذر پَیام 
 چو بشنید پیغام شاه بزرگ زمین را ببوسید سام سُتُرگ 
 دمان سوی درگاه بنهاد روی چُنان که ش بفرمود دیهیم جوی 
     
170چُن آمد بنزدیکی شهر ِشاه سپهبد پذیره شدش با سپاه 
 دِرفش منوچهر چون دید سام پیاده شد از اسپ و بگذارد گام 
 منوچهر فرمود تا برنشست مرآن پاک دل مرد خسرو پرست 
 سُوی تخت ایران نهادند روی چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی 
 منوچهر برگاه بنشست شاد کلاه بزرگی به سر برنهاد 
175به یک دست قارن به یک دست سام  نشستند روشن دل و شادکام 
 پس آراسته زال را پیش شاه به زرّین عَمود و به زرّین کلاه 
 گُرازان بیاورد سالار بار شِگفتی بماند اندرو شهریار 
 بدان بُرز بالا و آن خوب چهر  تو گفتی که آرام جان ست و مهر 
 چُنین گفت مر سام را شهریار  که از من تو این را به زنهار دار 
180به خیره میازارش از هیچ روی به کس شادمانه مشو جز بدوی 
 که فرّ کَیان دارد و چنگ شیر دل هوشمندان و آهنگ شیر 
     
 پس از کار سیمرغ و کوه بلند وُزان تا چرا خوارگشت ارجمند 
 یکایک همه سام با او بگفت ز خورد و ز جای و ز خفت و نهفت 
 وُ زافگندن زال بگشاد راز که چون گشت بر سر سپهر از فراز 
185سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال  پر از داستان شد به بسیار سال 
     
 بفرمود پس شاه تا موبدان ستاره شناسان و هم بخردان 
 بجویند تا اختر زال چیست بران اختر از بخت سالار کیست 
 چو گیرد بلندی چه خواهد بُدن همان داستان از چه خواهد زدن 
 ستاره شناسان هم اندر زمان  از اختر گرفتند یک یک نشان 
190بگفتند با شاه دیهیم دار که شادان بزی تا بود روزگار 
 که او پهلوانی بود نامدار سرافراز و هشیار و گرد و سوار 
 چو بشنید شاه این سَخُن شاد شد  دل پهلوان از غم آزاد شد 
 یکی خلعتی ساخت شاه زَمین که کردند هر کس برو آفرین 
 ز اسپان تازی به زرّین ستام ز شمشیر هندی به زرّین نیام 
195ز دیبا و خزّ و ز یاقوت و زر ز گستردنی های بسیار مر 
 غلامان رومی به دیبای روم همه پیکر از گوهر و زرّ بوم 
 زَبرجد طبق ها و پیروزه جام چه از زرّ سرخ و چه از سیم خام 
 پر از مشک و کافور و پر زعفران  همه پیش بردند فرمانبران 
 همان جوشن و ترگ و برگُستَوان همان نیزه و تیر و گرز و گران 
200همان تخت پیروزه و تاج زر همان مُهر یاقوت و زرّین کمر 
 به مُهر منوچهری عهدی نبشت سراسر ستایش بسان بهشت 
 همه کاول و دنبر و مای و هند ز دریای چین تا به دریای سند 
 ز زاولستان تا بدان روی بُست به نوّی نبشتند عهدی درست 
 چو این عهد و خلعت بیاراستند پس اسپ جهان پهلوان خواستند 
205چو این کرده شد سام بر پای خاست که ای مهربان مهتر داد و راست 
 ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه 
 به مهر و به داد و به خوی و خرد زمانه همی از تو رامش برد 
 همه گنج گیتی به چشم تو خوار مبادا ز تو نام تو یادگار 
 فرود آمد و تخت را داد بوس ببستند بر کوهه ی پیل کوس 
210سُوی زاولستان نهادند روی نِظاره بریشان همه شهر و کوی 
 چو آمد به نزدیکی نیمروز خبر شد ز سالار گیتی فروز 
 بیاراستند سیستان چون بهشت گِلش مشک سارا بُد و زرّ خشت 
 به سر مشک و دینار برریختند بسی زعفران و درم بیختند 
 یکی شادمانی بُد اندر جهان سراسر میان کِهان و مِهان 
215هر آنجا که بُد مهتری نامجوی ز گیتی سُوی سام بنهاد روی 
 که فرخنده بادا پی این جوان برین پاک دل نامور پهلوان 
 چو بر پهلوان آفرین خواندند ابر زال بر زر برافشاندند 
 نشست آنگهی سام با رود و جام همی داد چیز و همی راند کام 
 کسی کو به خلعت سَزاوار بود خردمند بود و جهاندار بود 
220براندازه شان خلعت آراستند همی پایه ی برتری خواستند 
 جهان دیدگان را ز کشور بخواند سَخُن های بایسته چندی براند 
 چُنین گفت با نامور بخردان که ای پاک و هشیار دل موبدان 
 چُنین ست فرمان هشیار شاه که لَشکر همی راند باید به راه 
 سُوی گرگساران و مازندران همی راند خواهم سپاهی گران 
225دل و جانم ایدر بماند همی مژه خون دل برفشاند همی 
 به گاه جوانی و کُندآوری یکی ساختم بیهده داوری 
 پسر داد یزدان بیانداختم ز بی دانشی ارج نشناختم 
 گرانمایه سیمرغ برداشتش همان آفریننده بگماشتش 
 بپرورد تا شد چو سرو بلند مرا خوار بُد ، مرغ را ارجمند 
230چو هنگام بخشایش آمد فراز جهاندار یزدان به من داد باز 
 بدانید کین زینهار من ست بنزد شما یادگار من ست 
 گرامیش دارید و پندش دهید همه راه و رای بلندش دهید 
     
 سُوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دِهش گیر و آرام جوی 
 چُنان دان که زابلستان خان تُست جهان سر بسر زیر فرمان تُست 
235ترا خان و مان باید آبادتر دل دوستداران به تو شادتر 
 کلید در گنج ها پیش تُست دلم شاد و غمگین به کم بیش تُست 
 به سام آنگهی گفت زال جوان که چون زیست خواهم من ایدر نوان 
 جدا پیشتر زین کجا داشتی مدارم گر آمد گه آشتی 
 کسی با گنه گر ز مادر بزاد من آنم ، سَزد گر بمانم ز داد 
240گهی زیر چنگال مرغ اندرون چمیدن به خاک و مزیدن ز خون 
 کنون دور ماندم ز پروردگار چُنین پروراند همی روزگار 
 ز گل بهره ی من بجز خار نیست بدین با جهاندار پیگار نیست 
     
 پدر گفت : پرداختن دل سَزاست بپرداز و برگوی هرچت هواست 
 ستاره شُمر مرد اخترگرای چُنین زد ترا زاختر نیک ، رای 
245که ایدر ترا باشد آرامگاه هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه 
 گذر نیست بر حکم گردان سپهر هم ایدر بگسترد بایدت مهر 
 کنون گرد خویش اندرآور گروه  سُواران و مردان دانش پژوه 
 بیاموز و بشنو ز هر دانشی بیابی ز هر دانشی رامشی 
 ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ همه دانش و داد دادن بسیچ 
250بگفت این و برخاست آوای کوس هوا قیرگون شد زَمین آبنوس 
 خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد ز دهلیز پرده سرای 
 سپهبد سُوی جنگ بنهاد روی یکی لَشکری ساخته جنگجوی 
 بشد زال با او دو منزل براه بدان تا پدر چون گذارد سپاه 
 پدر زال را تنگ در بر گرفت شِگفتی خروشیدن اندرگرفت 
255بفرمود تا بازگردد ز راه شود شاد دل باز ِتخت و کلاه 
 بیامد پر اندیشه دستان سام که تا چون زید تا بود نیک نام 
 نشست از بر نامور تخت عاج به سر بر نهاد آن فروزنده تاج 
 ابا یاره و گرزه ی گاو سر ابا طوق زرّین و زرّین کمر 
 ز هر کشوری موبدی را بخواند پژوهید هر چیز و هر چیز راند 
260ستاره شناسان و دین آوران سُواران و گردان و کین آوران 
 شب و روز بودند با او بهم زدندی همی رای بر بیش و کم 
 چُنان گشت زال از بس آموختن که گفتی ستاره ست از افروختن 
 به رای و به دانش به جایی رسید که چون خویشتن در جهان کس ندید 
 چُنین هم همی گشت گردان سپهر ابر سام و بر زال گسترد مهر 
     
265چُنان بُد که روزی چُنین کرد رای که در پادشاهی بجنبد ز جای 
 برون رفت با ویژه گردان خویش که با او یکی بودشان رای و کیش 
 سُوی کشور هندوان کرد رای سوی کاول و دنبر و مرغ و مای 
 بهر جای کاخی بیاراستی می و رود و رامشگران خواستی 
 گشاده در گنج و افگنده رنج بر آیین و رسم سرای سپنج 
270ز زاول به کاول رسید آن زمان گرازان و خندان و دل شادمان 
     
 یکی پادشا بود مهراب نام زبردست و با گنج و گسترده کام 
 به بالا به کردار آزاد سرو به رخ چون بهار و به رفتن تذرو 
 دل بخردان داشت و مغز ردان دو کتف یلان و هُش موبدان 
 چو آگه شد از کار دستان سام ز کاول بیامد به هنگام بام 
275ابا گنج و اسپان آراسته غلامان و هر گونه یی خواسته 
 ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر ز دیبای زربَفت و خزّ و حریر 
 یکی تاج پر گوهر شاهوار یکی طوق زرّین زَبرجد نگار 
     
 چو آمد به دستان سام آگهی که زیبا مهی آمد اندر بهی 
 پذیره شدش زال و بنواختش به آیین یکی پایگه ساختش 
280سُوی تخت پیروزه بازآمدند گشاده دل و بزم ساز آمدند 
 یکی پهلَوانی نِهادند خوان نشستند بر خوان دو فرّخ سران 
 گسارنده ی می می آورد و جام نگه کرد مهراب را پور سام 
 خوش آمد هماناش دیدار اوی دلش تیز تر گشت در کار اوی 
 چو مهراب برخاست از خوان زال نگه کرد زال اندر آن برز و یال 
285چُنین گفت با مهتران زال زر که زیبنده تر زین که بندد کمر 
 یکی نامدار از میان مِهان چُنین گفت با پهلَوان جهان 
 پس پرده ی او یکی دخترست که رویش زخورشید نیکو ترست 
 ز سر تا به پایش بکردار عاج به رخ چون بهشت و به بالای ساج 
 بران سُفت سیمنْش مشکین کمند سرش گشته چون حلقه ی پای وند 
290رخانش چو گلنار و لب ناردان ز سیمین برش رُسته دو نار دان ! 
 دو چشمش بسان دو نرگس به باغ مژه تیرگی برده از پرّ زاغ 
 دو ابرو بسان کمان طراز برو توز پوشیده از مشک و ناز 
 بهشتست سرتاسر آراسته پر آرایش و دانش و خواسته 
     
 برآورد مر زال را دل به جوش چُنان شد کزو رفت آرام و هوش 
295شب آمد پر اندیشه بنشست زال به نادیده برگشت بی خورد و هال 
     
 چو زد بر سر کوه بر تیغ شید چو یاقوت شد روی گیتی سپید 
 در بار بگشاد دستان سام برفتند گردان زرّین ستام 
 در پهلوان را بیاراستند چو بالای پرمایگان خواستند 
 برون رفت مهراب کاول خدای سُوی خانه ی زال زاول خدای 
300چو آمد بنزدیکی بارگاه خروش آمد از در که بگشای راه 
 بر ِپهلوان اندرون رفت گَوْ بسان درختی پر از بار نَوْ 
 دل زال شد شاد و بنواختش وُزان انجمن سر برافراختش 
 بپرسید کز من چه خواهی بخواه ز تخت و ز مُهر و ز تیغ و کلاه 
 بدو گفت مهراب کای پادشا سرافراز و پیروز و فرمان روا 
305مرا آرزو در زمانه یکیست که آن آرزو بر تو دشخوار نیست 
 که آیی به شادی سُوی خان من چو خورشید روشن کنی جان من 
 چُنین داد پاسخ که این رای نیست به خان تو اندر مرا جای نیست 
 نباشد بدین سام همداستان همان شاه چون بشنود داستان 
 که ما می گساریم و مستان شویم سوی خانه ی بت پرستان شویم 
310جزین هرچه گویی تو پاسخ دهم  به دیدار تو رای فرّخ نهم 
 چو بشنید مهراب کرد آفرین به دل زال را خواند ناپاک دین 
 خرامان برفت از بر ِتخت اوی همی آفرین خواند بر بخت اوی 
 چو دستان سام از پسش بنگرید ستودش فراوان چُنان چون سَزید 
 ازان کو نه هم دین و هم راه بود زبان از ستودنْش کوتاه بود 
315برو هیچ کس چشم نگماشتند مر او را ز دیوانگان داشتند 
 چو روشن دل پهلوان را بدوی چُنان گرم دیدند و با گفت و گوی 
 مرو را ستودند یک یک مِهان همان کز پس پرده بودش نِهان 
 ز بالا و دیدار و آهستگی ز بایستگی ، هم ز شایستگی 
 دل زال یکباره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت 
320سپهدار تازی سر ِراستان برین بر بگوید یکی داستان 
 که تا زنده ام چرمه جَفت من ست خم چرخ گردان نهفت من ست 
 عروسم نباید که رعنا شوم بنزد خردمند کانا شوم 
 از اندیشگان زال شد خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل 
 همی بود پیچان دل از گفت وگوی مگر تیره گرددْش ازین آب روی 
325همی گشت یکچند بر سر سپهر دل زال زر تا سر آگنده مهر 
     
 چُنان بُد که مهراب روزی پگاه برفت و بیامد ازآن بارگاه 
 گذر کرد سوی شبستان خویش همی گشت بر گردِ بستان خویش 
 دو خورشید بود اندر ایوان اوی چو سیندخت و رودابه ی ماه روی 
 بیاراسته همچو باغ بهار سراپای پر بوی و رنگ و نگار 
330شِگفتی به رودابه اندر بماند همی نام یزدان بروبر بخواند 
 یکی سرو دید از برش گِرد ماه نهاده به مه بر ز عنبر کلاه 
 به دیبا و گوهر بیاراسته بسان بهشتی پر از خواسته 
 بپرسید سیندخت مهراب را ز خوشاب بگشاد عنّاب را 
 که چون رفتی امروز و چون آمدی که کوتاه باد از تو دست بدی 
335چه مردی ست این پیرسر پور سام ؟ همی تخت کام آیدش گر کُنام 
 خوی مردمی هیچ دارد همی ؟ پی نامداران سپارد همی ؟ 
 چُنین داد مهراب پاسخ بدوی که ای سرو سیمین بر خوب روی 
 به گیتی در از پهلوانان گُرد پی زال زر کس نیارد سپُرد 
 چو دست و عِنانش بر ایوان نگار نبینی و بر زین چنو یک سُوار 
340دل شیر نر دارد و زور پیل دو دستش بکردار دریای نیل 
 چو بر گاه باشد دُر افشان بود چو در جنگ باشد سرافشان بود 
 رخش پژمراننده ی ارغوان جوان سال و بیدار و دولت جوان 
 به کین اندرون چون نهنگ بلاست به زین اندرون تیز چنگ اَژدَهاست 
 نشاننده ی خاک در کین به خون فشاننده ی خنجر آبگون 
345از آهو همان که ش سپیدست موی نگوید سَخُن مردم عیب جوی 
     
 چو بشنید رودابه آن گفت و گوی برافروخت و گلنارگون کرد روی 
 دلش گشت پرآتش از مهر زال ازو دور شد رامش و خورد و هال 
 چو بگرفت جای خردْش آرزوی دگر شد به رای و به آیین و خوی 
     
 وُرا پنج ترک پرستنده بود پرستنده و مهربان بنده بود 
350بدان بندگان خردمند گفت که بگشاد خواهم نِهان از نِهفت 
 شما یک به یک رازدار منید پرستنده و غمگسار منید 
 بدانید هر پنج و آگه بید همه ساله با بخت همراه بید 
 که من عاشقی ام چو بحر دمان ازو بر شده موج تا آسمان 
 پر از پور سام ست روشن دلم به خواب اندر اندیشه زو نگسلم 
355همه خانه ی شرم پر مهر اوست شب و روزم اندیشه ی چهر اوست 
 کنون این سَخُن را چه درمان کنید چه خواهید و با من چه پیمان کنید 
 یکی چاره باید کنون ساختن دل و جانم از رنج پرداختن 
     
 پرستندگان را شِگفت آمد آن که بی کاری آمد ز دخت ردان 
 همه پاسخش را بیاراستند چن آهَرمَن از جای برخاستند 
360که ای افسر بانوان جهان سرافرازتر دختر اندر مِهان 
 ستوده ز هندوستان تا به چین میان بتستان چو روشن نگین 
 به بالای تو بر چمن سرو نیست چو رخسار تو تابش پرو نیست 
 نگار رخ تو ز قَنّوج ، رای فرستد همی سوی خاورخدای 
 ترا خود بدیده درون شرم نیست پدر را بنزد تو آزرم نیست 
365که آنرا که اندازد از بر پدر تو خواهی که گیری مرو را به بر 
 که پرورده ی مرغ باشد به کوه نشانی شده در میان گروه 
 کس از مادران پیر هرگز نزاد نه زان کس که زاید بیاید نژاد 
 چُنین سرخ دو بُـّسَد شیربوی شِگفتی بود گر بود پیرجوی 
 جهانی سراسر پر از مهر تُست به ایوان ها صورت چهر تُست 
370ترا با چُنین روی و بالای و موی ز چرخ چهارم خود آیدْت شوی 
     
 چو رودابه گفتار ایشان شنید چُن از باد آتش ، دلش بردمید 
 بریشان یکی بانگ برزد به خشم بتابید روی و بخوابید چشم 
 وُزان پس به خشم و به روی دژم به ابرو ز خشم اندرآورد خم 
 چُنین گفت کین خام گفتارتان شنیدن نه ارزد پیگارتان 
375نه فغفور خواهم نه قیصر نه چین نه از تاجداران ایران زَمین 
 به بالای من پور سام ست زال ابا بازوی شیر و با بُرز و یال 
 گرش پیرخوانی همی یا جوان مرا او بجای تن ست و روان 
 پرستنده آگه شد از راز اوی چو بشنید دل خسته آواز اوی 
 به آواز گفتند ما بنده ییم به دل مهربان و پرستنده ییم 
380نگه کن کنون تا چه فرمان دِهی نیاید ز فرمان تو جز بهی 
 چو ما صدهزاران فدای تو باد خرد زآفرینش ردای تو باد 
 سیه نرگسانت پر از شرم باد رخانت پر از رنگ و آزرم باد 
 اگر جادویی باید آموختن به بند و فسون چشم ها دوختن 
 بپرّیم با مرغ و آهو شویم بپوییم و در چاره جادو شویم 
385مگر شاه را نزد ماه آوریم بنزدیک او پایگاه آوریم 
 لب سرخ ، رودابه پرخنده کرد رخان مُعَصفَر سوی بنده کرد 
 که این گفته را گر شوی کاربند درخت بَرومند کاری بلند 
 که هر روز یاقوت بار آورد برش تازنان در کنار آورد 
     
 پرستنده برخاست از پیش اوی سُوی چاره بیچاره بنهاد روی 
390به دیبای رومی بیاراستند سر زلف بر گل بپیراستند 
 برفتند هر پنج تا رودبار ز هر بوی و رنگی چو خرّم بهار 
 مه فوردین و سر سال بود لب رود لشکرگه زال بود 
 همی گل چِدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار 
 نگه کرد دستان ز تخت بلند بپرسید کین گل پرستان که اند 
395چُنین گفت گوینده با پهلوان که از کاخ مهراب سرو روان 
 پرستندگان را سُوی گلستان فرستد همی ماه کاولستان 
 بنزد پریچهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال 
 پیاده همی شد ز بهر شکار خَشَنسار بُد اندر آن رودبار 
 کمان ترکِ گل رخ به زه برنهاد به دست جهان پهلوان درنهاد 
400نگه کرد تا مرغ برخاست زاب یکی تیره بنداخت اندر شتاب 
 ز پروازش آورد گردان فرود چکان خون و وَشّی شده آب رود 
 پرستنده با ریدک پهلوان سَخُن گفت و بگشاد شیرین زبان 
 که این شیربازو گَو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن 
 که بگشاد ازین گونه تیر از کمان  چه سنجد به پیش اندرش بدگُمان 
405ندیدیم زیبنده تر زین سُوار  به تیر و کمان بر چُنین کامگار 
 پری روی دندان به لب برنهاد مکن گفت ازین گونه از شاه یاد 
 شه نیمروزست فرزند سام که دستانْش خوانند شاهان به نام 
 نگردد فلک بر چنو یک سوار زمانه نبیند چنو نامدار 
 پرستنده با کودک ماه روی بخندید و گفتش که چندین مگوی 
410که ماهی ست مهراب را در سرای به یک سر ز شاه تو برتر به پای 
 به بالای ساج ست و هم رنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشک تاج 
 دو نرگس دُژمّ و دو ابرو به خم ستون دو ابرو چو سیمین قلم 
 دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقه ی پای وند 
413+دو جادوش پر خواب و پرآب روی پر از لاله رخسار و پر مشک موی 
 نفس را مگر بر لبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست 
415بدین چاره تا آن لب لعل فام کند آشنا با لب پور سام 
 [ چُنین گفت با بندگان خوبچهر که با ماه خوب ست رخشنده مهر ] 
 [ ولیکن به گفتن مرا روی نیست بود کاب را ره بدین جوی نیست ] 
 [ دلاور که پرهیز جوید ز جفت بماند بسانی اندر نهفت ] 
 [ بدان تاش دختر نباشد ز بُن نباید شنیدنْش ننگی سَخُن ] 
420[ چُنین گفت مر جفت را باز نر چو بر خایه بنشست و گسترد پر ] 
 [ کزین خایه گر مایه بیرون کنیم ز پشت پدر خایه بیرون کنیم ] 
     
 ازیشان چو برگشت خندان غلام بپرسید ازو نامور پور سام 
 که با تو چه گفت آنک خندان شدی  شکفته رخ و سیم دندان شدی 
 بگفت آنچ بشنید با پهلوان ز شادی دل پهلوان شد جوان 
425چُنین گفت با ریدک ماه روی که رو مر پرستندگان را بگوی 
 که از گلستان یک زمان مگذرید مگر با گل از باغ گوهر برید 
 درم خواست و دینار و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربَفت پنج 
 بفرمود کین نزد ایشان برید کسی را مگویید و پنهان برید 
 نباید شدنشان سوی کاخ باز بدان تا پَیامی فرستم براز 
430برفتند با ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج 
 بدیشان سپردند گنجی گهر پَیام جهان پهلوان زال زر 
 پرستنده با ماه دیدار گفت که هرگز نماند سَخُن در نهفت 
 مگر آنک باشد میان دو تن سه تن نانهان ست و چار انجمن 
 بگوی ای خردمند پاکیزه رای سخن گر به رازست با ما سرای 
     
435پرستنده گفتند یک با دگر که آمد به دام اندرون شیر نر 
 کنون کار رودابه و کام زال بجای آید و این بود خوب فال 
     
 بیامد سیه چشم گنجور شاه که بود اندران کار دستور شاه 
 سَخُن هر چه بشنید از آن دلنواز همی گفت پیش سپهبد براز 
 سپهبد خرامید تا گلستان به اومید خورشید کاولستان 
440پری روی گلرخ بتان طراز برفتند و بردند پیشش نماز 
 سپهبد بپرسید ازیشان سَخُن ز بالا و دیدار آن سرو بُن 
 ز گفتار و دیدار و رای و خرد بدان تا به خوی وی اندرخورد 
 بگویید با من یکایک سَخُن به کژّی نگر نفگنید ایچ بن 
 اگر راستی تان بود گفت وگوی بنزدیک من تان بود آبروی 
445وُگر هیچ کژّی گمانی برم به زیر پی پیلتان بسپَرم 
 رخ لاله رخ گشت چون سندروس به پیش سپهبد زمین داد بوس 
 چُنین گفت کز مادر اندر جهان نزاید کسی در میان مِهان 
 به دیدار سام و به بالای اوی به پاکی دل و دانش و رای اوی 
 دگر چون تو ای پهلوان دلیر بدین برز بالا و بازوی شیر 
450همی می چکد گویی از روی تو عبیرست گویی مگر موی تو 
 سدیگر چو رودابه ی ماه روی یکی سرو سیم ست با رنگ و بوی 
 ز سر تا به پایش گل ست و سمن به سرو سهی بر ، سهیل یمن 
 از آن گنبد سیم سر بر زَمین فرو هشته برگِل کمند کمین 
 به مشک و به عنبر سرش تافته به یاقوت و زُمْرُد بنش بافته 
455سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگنده ست گویی گره بر گره 
 ده انگشت بر سان سیمین قلم برو کرده از غالیه صد رقم 
 بت آرای چون او نبیند به چین برو ماه و پروین کند آفرین 
 سپهبد پرستنده را گفت گرم سَخُن های شیرین به آوای نرم 
 که اکنون چه چاره ست با من بگوی یکی راه جستن بنزدیک اوی 
460که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست 
 پرستنده گفتا چه فرمان دهی گزاریم تا کاخ سرو سهی 
 ز فرخنده رای جهان پهلَوان ز دیدار و گفتار روشن روان 
 فریبیم و گوییم هر گونه یی میان اندرون نیست وارونه یی 
 سر مشک بویش به دام آوریم لبش زی لب پور سام آوریم 
465خِرامد مگر پهلوان با کمند بنزدیک دیوار ِکاخ ِبلند 
 کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره 
     
 برفتند خوبان و برگشت زال شبی دیریاز آن به بالای سال 
     
 رسیدند خوبان به درگاه کاخ به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ 
 نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ 
470که بیگه ز درگاه بیرون شوید شِگِفت آیدم تا شما چون شوید 
 بتان پاسخش را بیاراستند به تنگی دل از جای برخاستند 
 که امروز روزی دگرگونه نیست به راه گُلان دیو ِوارونه نیست 
 بهار آمد از گلستان گل چنیم ز روی زَمین شاخ سنبل چنیم 
 نگهبان در گفت کامروز کار نباید گرفتن بدان هم شمار 
475که زال سپهبد به کاول نبود سراپرده ی شاه زاول نبود 
 نبینید کز کاخ ، کاول خدای به زین اندرآورد شبگیر پای 
 اگرتان ببیند چُنین گل بدست کند بر زَمین تان همانگاه پست 
     
 شدند اندر ایوان بتان طراز نشستند با ماه و گفتند راز 
 نِهادند دیبا و گوهر به پیش بپرسید رودابه از کمّ و بیش 
480که چون بودتان کار با پور سام ؟ به دیدن بهست ار به آواز و نام 
 پری چهره هر پنج بشتافتند چو با ماه جای سَخُن یافتند 
 که مردی ست برسان سرو سهی همش زیب و هم فرّ شاهنشهی 
 همش رنگ و بوی و همش قدّ و شاخ سُواری میان لاغر و بر فراخ 
 دو چشمش چو دو نرگس قیرگون لبانش چو بُـّسَد رخانش چو خون 
485کف و ساعدش چو کف شیر نر هیون ران و موبددل و شاه فر 
 سراسر سپیدست مویش به رنگ از آهو همین است و این نیست ننگ 
 سر جعد آن پهلَوان جهان چو سیمین زره بر گل ِارغوان 
 که گویی همی خود چُنان بایدی وُگر نیستی مهر نفزایدی 
 به دیار تو داده ییمش نُوید ز ما بازگشته ست دل پر امید 
490کنون چاره ی کار مهمان بساز بفرمای تا بر چه گردیم باز 
 چُنین گفت با بندگان سروبُن که دیگر شده ستی به رای و سَخُن 
 همان زال کو مرغ پرورده بود چُنان پیرسر بود و پژمرده بود 
 به دیدار شد چون گل ارغوان سهی قدّ و دیبا رخ و پهلوان 
 رخ من به پیشش بیاراستید به گفتار و زان پس بها خواستید 
495همی گفت و یک لب پراز خنده داشت رخان هم چو گلنار آگنده داشت 
 پرستنده با بانوی ماه روی چُنین گفت کاکنون ره چاره جوی 
 که یزدان هرآنچت هوا بود داد سرانجام این کار فرخنده باد 
 یکی خانه بودش چو خرّم بهار ز چهر بزرگان بروبر نگار 
 به دیبای چینی بیاراستند طبق های زرّین بپیراستند 
500عقیق و زبرجد برو ریختند می و مشک و عنبر برآمیختند 
 بنفشه گل و نرگس و ارغوان سمن شاخ و سنبل به دیگر کران 
 همه زرّ و پیروزه بُد جامشان به روشن گلاب اندر آرامشان 
 از آن خانه ی دخت خورشیدروی برآمد همی تا به خورشید بوی 
     
 چو خورشید تابنده شد ناپدید در حجره بستند و گم شد کَلید 
505پرستنده شد سوی دستان سام که شد ساخته کار بگذار گام 
 سپهبد سُوی کاخ بنهاد روی چُنان چون بود مردم جفت جوی 
 برآمد سیه چشم گلرخ به بام چو سرو سهی بر سرش ماه تام 
 چُن از دور دستان ِسام ِسُوار بدید ، آمد آن دختر نامدار 
 دو بیجاده بگشاد و آواز داد که شاد آمدی ای جوانمرد و راد 
510درود جهان آفرین بر تو باد خم چرخ گردان زمین تو باد (!)
 پرستنده خرّم دل و شاد باد چنانی سراپای کو کرد یاد 
     
 پیاده بدین سان ز پرده سرای  برنجیدت این خسروانی دو پای 
 سپهبد کزان گونه آوا شنید نگه کرد خورشیدرخ را بدید 
 شده بام از آن گوهر تابناک بجای گِلش ، سرخ یاقوت ، خاک 
515چُنین داد پاسخ که ای ماه چهر درودت ز من ، آفرین از سپهر 
 چه مایه شبان دیده اندر سِماک خروشان بُدم پیش یزدان پاک 
 همی خواستم تا خدای جهان نُماید مرا روی تو در نِهان 
 کنون شاد گشتم به آواز تو بدین چرب گفتار با ناز تو 
 یکی چاره ی راه دیدار جوی چه پرسی تو بر باره و من به کوی 
520پری روی گفتِ سپهبد شنود ز سر شَعر گلنار بگشاد زود 
 کمندی گشاد او ز سرو بلند که از مشک از آن سان نپیچد کمند 
 خم اندر خم و مار بر مار بر بران غبغبش نار بر نار بر 
 بدو گفت بریاز و برکش میان بر شیر بگشای و چنگ کَیان 
 بگیر این سیه گیسو از یکسوام ز بهر تو باید همی گیسوام 
525نگه کرد زال اندر آن ماه روی شِگِفتی بماند اندر آن روی و موی 
 چُنین داد پاسخ که این نیست داد چُنین روز ، خورشید روشن مباد 
 که من دست را خیره در جان زنم برین خسته دل ، نوک پیکان زنم 
 کمند از رهی بستد و داد خم  بینداخت خوار و نزد هیچ دم 
 به حلقه درآمد سر کنگره برآمد ز بُن تا به سر یکسره 
530چو بر بام آن باره ی شست باز برآمد ، پری روی بردش نماز 
 گرفت آن زمان دست دستان به دست برفتند هر دو بکردار مست 
 فرود آمد از بام ِکاخ ِبلند به دست اندرون دستِ شاخ ِبلند 
 سُوی خانه ی زرنگار آمدند بدان مجلس شاهوار آمدند 
 بهشتی بُد آراسته پر ز نور پرستنده بر پای و در پیش حور 
535شِگِفتی بماند اندرو زال زر بدان روی و آن موی و بالای و فر 
 ابا یاره و طوق و با گوشوار ز دیبا و گوهر چو باغ بهار 
 دو رخساره چون لاله اندر سمن سر ِزلفِ جعدش شکن بر شکن 
 همان زال با فرّ شاهنشهی نشسته بر ماه بر فرّهی 
 حمایل یکی دشنه اندر برش ز یاقوت رخشان سر و افسرش 
540همه بود بوس و کنار و نبید مگر شیر کو گور را نشکرید 
 سپهبد چُنین گفت با ماه روی که ای سرو سیمین ، پر از رنگ و بوی 
 منوچهر چون بشنود داستان نباشد بدین کار همداستان 
 همان سام نیرم برآرد خروش کف اندازد و بر من آید به جوش 
 ولیکن سر ِمایه جانست و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن 
545پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم 
 شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم 
 مگر کو دل سام و شاه زَمین بشوید ز خشم و ز پیگار و کین 
 جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من 
 بدو گفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور داد و دین 
550که بر من نباشد کسی پادشا جهان آفرین بر زبانم گوا 
 جز از پهلوان جهان زال زر که با تخت و تاجست و با زیب و فر 
     
 همی هر زمان مهرشان بیش بود خرد دور بود ، آز در پیش بود 
 چُنین تا سپیده برآمد ز جای تبیره برآمد ز پرده سرای 
 پس آن ماه را شاه پَدرود کرد بر خویش تار و برش پود کرد 
555[ سر میژه کردند هر دو پر آب زبان برگشادند بر آفتاب ] 
 ز بالا کمند اندرافگند زال فرود آمد از کاخ ِفرّخ هَمال 
     
 چو خورشید تابان برآمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه 
 بدیدند مر پهلوان را به گاه وُزانجایگه برگرفتند راه 
 سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را 
560چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرّخ ردان 
 زبان تیز بگشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شادکام 
 نُخُست آفرین بر جهاندار کرد که بخت چُنان خفته بیدار کرد 
 چُنین گفت کز داور داد و پاک دل ما پر از ترس و اومید و باک 
 به بخشایش اومید و ترس از گناه به فرمان ها ژرف کردن نگاه 
565ستودن مرو را چُنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان 
 خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نُماینده راه 
 بدویست گیهان خرّم بپای همو داد و داور به هر دو سرای 
 بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار و رزان 
 جوان داردش گاه با رنگ و بوی گهش پیر بینی دژم کرده روی 
570ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زَمین نسپَرد 
 بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنی ها رقم 
 جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیامد پدید 
 یکی نیست جز داور کردگار که ا. را نه انباز و نه جفت و یار 
 هرآنچ آفریدهَ ست جفت آمدند گشاده ز راه نهفت آمدند 
575ز چرخ برین اندرآری سَخُن سراسر هم اینست گیتی به بُن 
 زمانه به مردم شد آراسته وُزو ارج گیرد همه خواسته 
 اگر نیستی جفتی اندر جهان بماندی توانایی اندر نِهان 
 وُدیگر که بی مایه ، دین خدای ندیدم ، مرد جوان را ، بجای 
 بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد نماند سُتُرگ 
580چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان 
 چو هنگام رفتن فرازآیدش به فرزند نوروز بازآیدش 
 به گیتی بماند به فرزند نام که این پور زال ست و آن پور سام 
 بدو گردد آراسته تاج و تخت ازو رفته نام و بدین مانده بخت 
 کنون این همه داستان من ست گل و نرگس و بوستان من ست 
585دل  از من رمیدهَ ست و برده خرد شما بنگرید این چه درمان برد 
 نگفتم من این تا نگشتم غمی به مغز و خرد درنیامد کمی 
 همه کاخ مهراب مهر من ست زَمینش چو گردان سپهر من ست 
 دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گویید ؟ باشد بدین رام سام ؟ 
 شود تیز ، گویی منوچهر شاه ؟ جوانی گمانی برد گر گناه ؟ 
590چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی سُوی دین و آیین نهاده ست روی 
 بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دین ست و هم ننگ نیست 
     
 چه گوید کنون موبد پیش بین ؟ چه رانند فرزانگان اندرین ؟ 
     
 ببستند لب موبدان و ردان سخن بسته شد بر لب بخردان 
 که ضحّاک مهراب را بُد نیا دل شاه ازیشان پر از کیمیا 
595گشاده ، سخن کس نیارَست گفت که نشنید کس نوش با زهر جفت 
 چو نشنید ازیشان سپهبد سَخُن بجوشید و رای نو افگند بُن 
 که دانم ازین چون پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید 
 ولیکن هرآن کو گزیند منش بباید شنیدش بسی سرزنش 
 مرا گر برین ره نمایش کنید وُزین بند راه گشایش کنید 
600بجای شما آن کنم در نِهان که با کهتران کس نکرد از مِهان  
     
 همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند 
 که ما مر ترا یک بیک بنده ییم نه از بس شِگِفتی سرافگنده ییم 
 که بودهَ ست ازین کمتر و بیشتر به زن پادشا را نکاهد هنر 
 ابا آنک مهراب ازین پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست 
605همان ست کز گوهر اَژدَهاست وُگر چند بر تازیان پادشاست 
 اگر شاه را بد نگردد گمان نباشد ازو ننگ بر دودمان 
 یکی نامه باید سُوی پهلَوان چُنان چون تو دانی به روشن روان 
 ترا خود خرد زان ِما بیشتر روان و گُمانت به اندیشتر 
 مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه 
610منوچهر هم رای سام سُوار نه بردارد از ره بدین مایه کار 

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  شاهنامه نمایشنامه ی واحدی است که مردم و زبان مردم ایران بازیگران آنند.  ”
 پرویز رجبی
 
     
 
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه