پنجشنبه (برجیس شید)
بیست و هفتم (آسمان روز)
اسفند 1388
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
شاهنامه ی فردوسی
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 23 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow شاهنامه ی فردوسی arrow شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر داستان سام نریمان و زادن زال تاریخ امروز
27 اسفند 1388
 
 
 
شاهنامه - منوچهر - گفتار اندر داستان سام نریمان و زادن زال چاپ فرستادن صفحه با نامه


گفتار اندر داستان سام نریمان و زادن زال

 کنون پُر شگفتی یکی داستان بپیوندم از گفته ی باستان 
 نگه کن که مر سام را روزگار چه بازی نُمود ای پسر گوش دار 
 نبود ایچ فرزند مرسام را دلش بود جوینده ی کام را 
 نگاری بُد اندر شبستان اوی ز گلبرگ رخ داشت و ز مُشک موی 
45از آن ماهش اومید فرزند بود که خورشید چهره بَرومند بود 
 ز مادر جدا شد بدان چند روز نگاری چو خورشید گیتی فروز 
 به چهره نکو بود برسان شید ولیکن همه موی بودش سپید 
 پسر چون ز مادر برین گونه زاد نکردند یک هفته بر سام یاد 
 شبستان آن نامور پهلَوان همه پیش آن خُرد کودک نَوان 
50کسی سام یل را نیارَست گفت که فرزند پیر آمد از خوب جفت 
 یکی دایه بودش بکردار شیر بر ِپهلَوان اندرآمد دلیر 
 که بر سام یل روز فرخنده باد دل بدسِگالان او کنده باد 
 پس پرده اندر یل نامجوی یکی پاک پور آمد از ماه روی 
 تنش نقره ی پاک و رخ چون بهشت برو بر نبینی یک اندام زشت 
55از آهو همان که ش سپیدست موی چُنین بود بخش تو ای نامجوی 
 فرود آمد از تخت سام سُوار به پردهَ نْدرآمد سُوی نوبهار 
 چو فرزند را دید مویش سَپید ببود از جهان سربسر نا امید 
 سوی آسمان سر برآورد راست ابا کردگار او به پَیگار خواست 
 که ای برتر از کژّی و کاستی بهی زان فزاید که تو خواستی 
60اگر من گناهی گران کرده ام وُگر کیش آهَرمَن آورده ام 
 به پوزش مگر کردگار جهان به من بر ببخشاید اندر نِهان 
 بپیچد همی تیره جانم ز شرم بجوشد همی در دلم خون گرم 
 ازین بچّه چون بچّه ی اَهرِمَن سیه پیکر و موی سر چون سمن 
 چو آیند و پرسند گردنکَشان چه گویم ازین بچّه ی بدنشان 
65چه گویم که این بچّه ی دیو چیست پلنگ دو رنگست گر بربریست 
 ازین ننگ بگذارم ایران زَمین نخوانم برین بوم و بر آفرین 
 بفرمود پس تاش برداشتند از آن بوم و بر دور بگذاشتند 
 بجایی که سیمرغ را خانه بود بدان خانه آن خرد بیگانه بود 
 نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد برین روزگاری دراز 
70چُنان پهلوان زاده ی بی گناه ندانست رنگ سَپید و سیاه 
 پدر مهر و پیوند بفگند خوار جفا کرد با کودک شیرخوار 
 یکی داستان زد برین شیر پیر کجا کرده بد بچّه را سیر شیر 
 که گر من ترا خون دل دادمی سپاس ایچ بر سرت ننهادمی 
 که تو خود مرا ویژه خون دلی دلم بگسلد گر زمن بگسلی 
75چو سیمرغ را بچّه شد گرسنه به پرواز برشد دمان از بنه 
 یکی شیرخواره خروشنده دید زمین را چو دریای جوشنده دید 
 ز خاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک 
 به گِرد اندرش تیره خاک نژند به سربرش خورشید گشته بلند 
 پلنگش بُدی کاجکی مام و باب مگر سایه یی یافتی زآفتاب 
80فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد برگرفتش از آن گرم سنگ 
 ببردش دمان تا به البرز کوه که بودش بر آنجا کُنام ِگروه 
 سُوی بچّگان برد تا بشکرند بدان ناله ی زار او ننگرند 
 ببخشود یزدان نیکی دِهش همه بودنی داشت اندر روش 
 نگه کرد سیمرغ با بچّگان بدان خُرد خون از دو دیده چکان 
85شِگفتی ، بدوبر فگندند مهر بماندند خیره در آن خوبچهر 
 شکاری که نازک تر آن برگزید بدو داد تا او به لب می مزید 
 برین گونه تا روزگاری دراز برآورد دارنده بگشاد راز 
 چُن آن کودکِ خُرد پر مایه گشت بران کوه بر کاروان ها گذشت 
 یکی مرد شد چون یکی زادسرو برش کوه سیم و میانش چو غَرو 
90نشانش پراگنده شد در جهان بد و نیک هرگز نماند نِهان 

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  هرکه از شما بزرگ تر باشد وی را بزرگ تر دارید و حرمت او نگاه دارید و از او گردن مکشید  ”
 بزرگمهر
 
     
 
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه