آدینه (ناهیدشید)
بیست و هشتم (زامیاد روز)
اسفند 1388
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
شاهنامه ی فردوسی
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 15 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow شاهنامه ی فردوسی arrow شاهنامه - فریدون - گفتار اندر زادن منوچهر از مادر تاریخ امروز
28 اسفند 1388
 
 
 
شاهنامه - فریدون - گفتار اندر زادن منوچهر از مادر چاپ فرستادن صفحه با نامه


گفتار اندر زادن منوچهر از مادر

 یکی پور زاد آن هنرمند ماه چگونه ؟ سزاوار تخت و کلاه 
 چُن از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش بر پادشا 
 برنده بدو گفت کای تاجور یکی شادکن دل به ایرج نگر 
 جهان بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد 
585گرفت آن گرانمایه را برکنار نیایش همی کرد با کردگار 
 همی گفت کین روز فرخنده باد دل بدسگالان ما کنده باد 
 همان کز جهان آفرین کرد یاد ببخشود و دیده بدو باز داد 
 فِریدون چو روشن جهان را بدید به چهر وی اندر سبک بنگرید 
 چُنین گفت کز پاک مام و پدر یکی شاخ شایسته آمد به بر 
590مَی روشن آمد ز پُرمایه جام مناچهره دارد منوچهر نام 
 چُنان پروردیدش که باد هوا برو برگذشتن ندیدی روا 
 پرستنده یی که ش به بر داشتی زمین را به پی هیچ نگذاشتی 
 به پای اندرش مُشک سارا بُدی روان بر سرش چتر دیبا بُدی 
 چُنین تا برآمد برو سالیان نیامدش ز اختر زمانی زیان 
595هنرها که بُد پادشا را بکار بیاموختش نامور شهریار 
 چو چشم و دل پادشا باز شد سپه نیز با او هم آواز شد 
 نیا تخت زرّین و گرز گران بدو داد و پیروزه تاج سران 
 کلید در گنج های کَهُن بدو داد جمله ز سر تا به بُن 
 سراپرده ی دیبه از رنگ رنگ بدوی اندرون خیمه های پلنگ 
600چه اسپان تازی به زرّین ستام چه شمشیر هندی به زرّین نیام 
 چه از جوشن و ترگ و رومی زره گشادند مر بندها را گره 
 کمان های چاچی و تیر خدنگ سپرهای چینی و ژوپین جنگ 
 برین گونه آراسته گنج ها کشیده به گرد اندرون رنج ها 
 سراسر سَزای منوچهر دید دل خویش را زو پر از مهر دید 
605کلید در گنج ِآراسته به گنجور او داد و آن خواسته 
 همه پهلوانان لَشکرش را همه نامداران کشورش را 
 بفرمود تا پیش اوی آمدند همه با دل ِکینه جوی آمدند 
 به شاهی برو آفرین خواندند زَبَرجد به تاجش برافشاندند 
 چو جشنی بُد این روزگار بزرگ شده در جهان میش پیدا ز گرگ 
610سپهدار چون قارن کاویان سپه کَش چو شیروی و چون اندیان 
 چو شد ساخته کار لشکر همه برآمد سر شهریار از رمه 
 به سلم و به تور آمد این آگهی که شد روشن آن تخت شاهنشهی 
 دل هر دو بیداد شد پر نِهیب که اختر همی رفت سوی نِشیب 
 نشستند هر دو به اندیشگان شده تیره روز جفاپیشگان 
615یکایک بران رایشان شد درست  کزان رویشان چاره بایست جست 
 که سوی فِریدون فرستند کس به پوزش ، کجا چاره این بود بس 
 بجستند از آن انجمن هردوان یکی پاک دل مرد چیره زبان 
 بدان مرد باهوش و بارای و سنگ بگفتند با لابه و نام و ننگ 
 در گنج خاور گشادند باز بدیدند هول نِشیب از فراز 
620ز گنج کَهُن تاج زر خواستند همه پشت پیلان بیاراستند 
 به گردون ها بر چه مشک و عبیر چه دیبا و دینار و خزّ و حریر 
 [ اَبا پیل گردون کش و رنگ و بوی ز خاور به ایران نهادند روی ] 
 [ هر آنکس که بُد بر در شهریار یکایک فرستادشان یادگار ] 
 چو پردخته شدْشان دل از خواسته فرستاده آمد برآراسته 
625چو دادند نزد فِریدون پیام نُخُست از جهاندار بردند نام 
 که جاوید باد آفْرِیدون گُرد که فرّ ِکیی ایزد او را سپرد 
 سرش سبز باد و تنش ارجمند منش برگذشته ز چرخ بلند 
 بگو کان دو بدخواه بیدادگر  پر از آب دیده ز شرم پدر 
 پشیمان شده ، داغ دل ، پرگناه ، همی سوی پوزش نیابند راه 
630پیامی گزارم ز هر دو رهی بدین برزدرگاه شاهنشهی 
 ازیرا که خود چشم ایشان نبود که گفتارشان کس بیارد شُنود 
 چه گفتند دانندگان خرَد که هر کس که بد کرد کیفر برَد 
 بماند به تیمار ، دل پر ز درد ، چو ما مانده ایم ، ای شه زادمرد 
 نبشته چُنین بودمان از بُوِش به رسم بُوِش اندرآمد رَوش 
635هِزبر جهانسوز و نر اَژدَها ز دام قضا هم نیابد رها 
 وُ دیگر که بی باک و ناپاک دیو ببُرّد ز دل ترس گیهان خدیو 
 به ما بر چُنان چیره شد رای اوی که مغز دو فرزانه شد جای اوی 
 همی چشم داریم از آن تاجور که بخشایش آرد به ما بر مگر 
 اگر چه بزرگست ما را گناه به بی دانشی برنهد پیشگاه 
640وُ دیگر بهانه سپهر بلند که گاهی پناهست و گاهی گزند 
 سیم : دیو کاندر میان چون نَوند میان بسته دارد ز بهر گزند 
 اگر پادشا را سر از کین ما شود پاک ، روشن شود دین ما 
 منوچهر را با سپاه گران فرستد به نزدیک خواهشگران 
 بدان تا چو بنده به پیشش به پای بباشیم جاوید ، اینست رای 
 645مگر کان درختی که از کین برُست به آب دو دیده توانیم شست 
 بپوییم تا آب و رنجش دهیم چو تازه شود تاج و گنجش دهیم 
 فرستاده آمد دلی پر سَخُن سَخُن را نه سر بود پیدا نه بُن 
 ابا پیل و با گنج و با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته 
 به شاه آفْرِیدون رسید آگهی بفرمود تا تخت شاهنشهی 
650به دیبای چینی بیاراستند کلاه کَیانی بپیراستند 
 نشست از بر تختِ پیروزه شاه چو سرو سهی بر سرش گرد ماه 
 ابا تاج و با طوق و با گوشوار چُنان چون بود در خور شهریار 
 خجسته منوچهر بر دست شاه نشسته ، نهاده به سر بر کلاه 
 دو رویه بزرگان کشیده رده سراپای یکسر به زر آزده 
655به زرّین عُمود و به زرّین سپر زَمین کرده خورشیدگون سر بسر 
 به درگاه ایوان کشیده رده به طوق و به زنجیر ِزرّین دده 
 بیک دست بربسته شیر و پلنگ بدست دگر زَنده پیلان جنگ 
 برون آمد از کاخ شاپور گُرد  فرستاده ی سلم را پیش بُرد 
 فرستاده چون دید درگاه شاه  پیاده دوان اندرآمد ز راه 
660چو نزدیک شاه آفْرِیدون رسید سر ِتخت و تاج بلندش بدید 
 ز بالا فرو برد سر پیش اوی همی بر زمین بر بمالید روی 
 گرانمایه شاه جهان کدخدای به کرسیّ زرّینْش بر کرد جای 
 فرستاده بر شاه کرد آفرین که ای نازش تاج و تخت و نگین 
 زمین گلشن از پایه ی تخت تُست هوا روشن از مایه ی بخت تُست 
665همه بنده ی خاک پای توییم همه پاک زنده برای توییم 
 چو با آفرین شاه بگشاد چهر فرستاده پیشش بگسترد مهر 
 پَیام دو خونی بگفتن گرفت همه راستی ها نِهفتن گرفت 
 گشاده زبان مرد بسیارهوش بدو داده شاه جهاندار گوش 
 ز کردار بد پوزش آراستن منوچهر را نزد خود خواستن 
670میان بستن او را بسان رهی سِپُردن بدو تاج و تخت مِهی 
 خریدن ازو باز خون پدر به دیبا و دینار و تاج و کمر 
 فرستاده گفت و سپهبد شنید مر آن بند را پاسخ آمد کلید 
 چو بشنید شاه جهان کدخدای پیام دو فرزند ناپاک رای 
 یکایک به مرد گرانمایه گفت که خورشید را چون توانی نِهفت 
675نِهان دل آن دو مرد پلید ز خورشید روشن تر آمد پدید 
 شنیدم همه هر چه گفتی سَخُن نگه کن که پاسخ چه یابی ز بُن 
 بگو آن دو بی شرم ناباک را دو بیداد و بد مهر و ناپاک را 
 که گفتار خیره نیرزد بچیز ازین در سَخُن خود نرانیم نیز 
 اگر بر منوچهرتان مهر خاست تن ایرج نامورْتان کجاست 
680که کام دد و دام بودش نِهفت سرش را یکی تنگ تابوت جفت 
 کنون چون ز ایرج بپرداختید به کین منوچهر برساختید 
 نبینید رویش مگر با سپاه ز پولاد بر سر نِهاده کلاه 
 ابا گرز و با کاویانی دِرفش زمین کرده از سمّ اسپان بنفش 
 سپهدار چون قارن رزمخواه چو شاپور و نَستوه پشت سپاه 
685به یکدست بر یادخسرو بپای چو شیروی شیراوزنْش رهنمای 
 به دست دگر سرو شاه یمن به پیش سپاه اندرون رای زن 
 درختی که از کین ایرج برُست به خون بار و برگش بخواهیم شست 
 از آن تا کنون کین او کس نخواست که پشت زمانه ندیدیم راست 
 نه خوب آمدی با دو فرزند خویش که من جنگ را کردمی دست پیش 
690کنون زان درختی که دشمن بکند بَرومند شاخی برآمد بلند 
 بیاید کنون چون هِزبر ژیان به کین پدر تنگ بسته میان 
 ابا نامداران لَشکر بهم چو سام نریمان و کرشاسپ جم 
 سپاهی که از کوه تا کوه جای بگیرند و کوبند گیتی به پای 
 وُ دیگر که گفتند باید که شاه ز کین دل بشوید ، ببخشد گناه 
695که بر ما چُنین گشت گَردان سپهر خرد خیره شد ، تیره شد جای ِمهر 
 شنیدم همین پوزش نابکار ؛ چه گفت آن جهانجوری نابردبار : 
 که هرکس که تخم جفا را بکشت نه خوش روز بیند ، نه خرّم بهشت 
 گر آمرزش آید ز یزدان پاک شما را ز خون ِبرادر چه باک 
 هر آنکس که دارد روانش خرد گناه آن سِگالد که پوزش برد 
700ز روشن جهاندارتْان نیست شرم سیه دل ، زبان پر ز گفتار گرم 
 مکافات آن بد به هر دو جهان بیابید و این هم نماند نِهان 
 سدیگر فرستادن تخت آج برین زَنده پیلان و پیروزه تاج 
 بدین بدره های کَهُن گونه گون نجوییم کین و بشوییم خون 
 سر تاجداران فروشم به زر که مه تخت بادا مه تاج و مه فر 
705سر بی بها را ستاند بها مگر بتّر بچّه ی اَژدَها 
 که گوید که جان گرامی پسر بهایی کند پیر گشته پدر 
 بدین خواسته نیست ما را نیاز سَخُن چند گوییم چندین براز 
 پدر تا بود زنده با پیرسر بدین کین نخواهد گشادن کمر 
 پَیامت شنیدم تو پاسخ شنو یکایک بگوی و بزودی برو 
710فرستاده آن هول گفتار دید نشست منوچهر سالار دید 
 بپژمرد و برخاست لرزان ز جای همانگه به زین اندرآورد پای 
 همه بودنی ها به روشن روان بدید آن گرانمایه مرد جوان 
 که با تور و با سلم گَردان سپهر نه بس دیر چین اندرآرد به چهر 
 بیامد بکردار باد دمان سری پُر ز پاسخ ، دلی پرگُمان 
715به دیدار چون خاور آمد پدید به هامون کشیده سراپرده دید 
 بیامد به درگاه پرده سرای به پردَه نْدَرون بود خاورخدای 
 یکی خیمه ی پرنیان ساخته ستاره زده ، جای پرداخته 
 دو شاه دو کشور نشسته براز بگفتند کامد فرستاده باز 
 بیامد همانگاه سالار بار فرستاده را برد زی شهریار 
720نشستن گهی نو بیاراستند ز شاه نوآیین خبر خواستند 
 بجستند هر گونه یی آگهی ز دیهیم و ز ِتخت شاهنشهی 
 ز شاه آفْرِیدون و از لَشکرش ز گردان جنگی و از کشورش 
 وُ دیگر ز کردار گَردان سپهر که دارد همی بر منوچهر مهر ؟ 
 بزرگان کدامند و دستور کیست ؟ چه مایه سْتشان گنج و گنجور کیست ؟ 
725عِنان دار چندند و سالار که ؟ ز جنگاوران نامبُردار که ؟ 
 فرستاده گفت آنکه روشن بهار ندیده ست ، بیند درِ شهریار 
 بهاریست خرّم دراندر بهشت همه خاک عنبر ، همه زَرّ خشت 
 سپهر برین کاخ و میدان اوست بهشت گزین روی خندان اوست 
 به بالای ایوان او راغ نیست به پهنای میدان او باغ نیست 
730چو رفتم بنزدیک ایوان فراز سرش با ستاره همی گفت راز 
 به یکدست پیل و به یکدست شیر جهان را به بخت اندرآورده زیر 
 ابر پشت پیلانْش بر تخت زر ز گوهر همه طوق شیران نر 
 تبیره زنان پیش پیلان بپای ز هر سو خروشیدن کَرَّه نای 
 تو گفتی که میدان بجوشد همی زَمین باسمان برخورشد همی 
735خِرامان شدم پیش آن ارجمند یکی تخت پیروزه دیدم بلند 
 نشسته برو شهریاری چو ماه ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه 
 چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرم جوی و زبان گرم گوی 
 جهان را ازو دل به ترس و امید تو گفتی مگر زنده شد جمّشید 
 منوچهر چون زاد سرو بلند بکردار طهمورتِ دیوبند 
740نشسته بر شاه بر دست راست تو گویی زبان و دل پادشاست 
 به پیش اَندرش قارن رزم زن به دست چپش سرو شاه یمن 
 چو شاه یمن سرو دستورشان چو پیروز کرشاسپ گنجورشان 
 شمار در گنج ها ناپدید کس اندر جهان آن بزرگی ندید 
 همه گِرد ایوان دو رویه سپاه به زرّین عُمود و به زرّین کلاه 
745سپهدار چون قارن کاویان به پیش سپاه اندرون آندیان 
 مبارز چو شیروی درّنده شیر چو شاپور یل زَنده پیل دِلیر 
 چُنو بست بر کوهه ی پیل کوس هوا گردد از گَرد چون آبنوس 
 گر آیند زی ما به جنگ آن گروه شود کوه هامون و هامون چو کوه 
 همه دل پر از کین و پُرچین بَروی بجز جنگشان نیست چیز آرزوی 
750بریشان همه برشمرد آنچ دید سَخُن نیز کز آفْرِیدون شنید 
 دو مرد جفاپیشه را دل ز درد بپیچید و شد رویشان لاژورد 
 نشستند و جُستند هرگونه رای سَخُن را نه سر بود پیدا نه پای 
 به سلم بزرگ آنگهی تور گفت که آرام و شادی بباید نِهفت 
 نباید که آن بچّه ی نرّه شیر شود تیزدندان و گردد دِلیر 
755چُنان نامور بی هنر چون بود که ش آموزگار آفْرِیدون بود 
 نبیره چو شد رای زن با نیا از آنجایگه بردمد کیمیا 
 بباید بسیچید ما را به جنگ شتاب آوریدن بجای درنگ 
 ز لَشکر سُواران برون تاختند ز چین و ز خاور سپه ساختند 
 فتاد اندرآن بوم و بر گفت وگوی جهانی بدیشان نِهادند روی 
760سپاهی که آنرا کرانه نبود بَد آن بُد که اختر جوانه نبود 
 دو لشکر زخاور به ایران کشید به خَفتان و خود اندرون ناپدید 
 ابا زَنده پیلان و با خواسته دو خونی به کینه دل آراسته 

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  پیوسته زندگی با اندیشه­ی نیک کنید و هریک از شما در راستی از دیگری پیشی گیرد، تا از زندگی و خانمان خوب برخوردار گردید.  ”
 اشو زرتشت
 
     
 
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه