|
نگارش : فرناز موحدی
|
|
02 تیر 1385 ساعت 06:16 |
|
برگه 1 از 12 آغاز سفر
« قرار ما پنجشنبه ساعت 7 ایستگاه راه آهن. دیرنکنی ها من نمیتونم قطار رو نگه دارم » این آخرین سفارش تلفنی بهزاد ، سرپرست گروه بود. با اینکه می دونستم یک ساعت زودتر از حرکت خیلی زوده اما من سر ساعت 7 با تمام وسایلی که گفته بود تو ایستگاه حاظر بودم. از جمع 13 نفری همسفرها عدهی کمی اونجا بودن که من بیشترشون رو نمیشناختم . تنها چیز مشترک بین ما عضویت در گروه آریابوم بود.
خیلی رسمی سلام کردیم. همه چیز مثل شروع بقیه سفرها بود. آشنا شدن با افراد تازه ، عوض کردن جاها تو قطار و بالاخره مستقرشدن و گذاشتن بارها و نشستن. یک کم طول کشید تا یخ گروه باز شد وجابجایی بین کابینها و رد و بدل کردن خوراکیها شروع شد ، اما در هرصورت شروع خوبی بود. ما تو قطار میتونستیم چایی درست کنیم درواقع ما یک فلاسک داشتیم که جزء تجهیزات ویژهی گروه بود و به کمک اون ما همیشه چه تو قطار چه تو مینی بوس میتونستیم چایی و کافی میکس بخوریم. عضو دوم ِگروه ِتجهیزات ِویژهی گروه ، دف بهزاد بود که قرار بود دائما ازش استفاده بشه ، هر چند توی یزد کمتر ازش استفاده کردیم اما انصافا تو قطار کاملا ازش استفاده شد مخصوصا نصفه شب!!! و بالاخره سومین چیزی که با خودمون داشتیم و خیلی به درد خورد رایانهی همراه (لپتاپ) اکبر بود که موارد استفادهی زیادی داشت ، اول اینکه بدرد خالی کردن حافظه دوربینها میخورد دومم اینکه میشد باهاش فیلم دید و بار فرهنگی ِسفر رو بالا برد. ما شب اول تو قطار فیلم درخت پارسیک ] (ساختهی حسن نقاشی) [ رو دیدیم ، وای چه فیلم قشنگی بود ، یک فیلم مستند پراز احساسات ملی درباره سرو ابرکوه کهن ترین درخت جهان ، درواقع پیرترین موجود زنده جهان. قلمه سرو ابرکوه رو از سروی که زرتشت خودش توی کاشمر کاشته میگیرند. درخت کاشمری رو به دستوریکی از خلفای عباسی سر میبرند ] تا اون کاخی با چوب سرو برای خودش بسازه [ ولی وقتی تنهاش به بغداد میرسه از دروازهی دیگهی بغداد جنازهی خلیفه رو بیرون میبُردن. این درخت همون اثری رو در اون زمان داشته که بابک ، مازیار و تمام مبارزین سلطهی اعراب در ایران داشتند و باهاش هم همون رفتار شده ، اما اون تونسته از دشمنش انتقام بگیره. وقتی چندتا از درختان دیگه که قلمه شون رو از سرو کاشمری گرفته بودن رو قطع می کنن و خلیفهی وقت میمیره عربها باور میکنن که این درختها یک جور نیروی ماورالطبیعی دارن. البته سردارن ترک بعدها کشف میکنن که اگه این درختها روبه جای قطع کردن، بسوزونن هیچ اتفاقی واسشون نمیافته! ایرانیها این مساله رو به مقدس بودن آتیش ربط میدادن. اینها همه نشون میده که این درختهای سرو خیلی بیشتر از یک درخت هستند. درهر حال فیلم قشنگی بود و " بسیار هوشمندانه ساخته شده بود " اینو بهزاد میگفت از قول آقای غیاث آبادی. فیلم که تموم شد کوپه کناریهای ما یعنی اعضای کوپه آقایون برگشتن سرجاشون اعضای کوپهی ما یعنی من و مهسا و سیما و آناهیتا و بنفشه و صهبا هم سعی کردیم بخوابیم اما مگه میشد. همه جور صدایی از کوپه کناری میاومد با عصبانیت از خیر خواب گذشتیم و درازکشیده با هم تا صبح حرف زدیم. ساعت سه و نیم به یزد رسیدیم زود رسیده بودیم و باید تا ساعت 7 که مینی بوس میاومد تو ایستگاه میموندیم این مدت طبیعتا با حرف زدن گذشت. موضوع بحث هم کارتونهای بچگی بود ، بین همه ما هم در این زمینه رسول اطلاعاتش از همه بیشتر بود یعنی کلا درمورد فیلم و سینما اطلاعات زیادی داشت. یادآوری شیرینی بود. بیرون سالن هوا حسابی سرد بود یک کم هم مه داشت البته هوا خیلی زود گرم شد ولی باز خوب بود. اونجا ایستگاه مجهزی بود مخصوصا دستشوییهاش فوق العاده بودن که در این سرزمین چیز نادریه!!! 
ساعت 7 مینی بوس اومد ، اولین مقصد ابرکوه یا همون ابرقو شهر « درخت پارسیک » بود. با اینکه شب خوب نخوابیده بودیم اما سرحال بودیم و آماده برای هرگونه فعالیت ، داخل مینی بوسی و بهترینش دف زدن سیما (استاد دف بهزاد) بود. وسط راه ما عُقاب کوه نشسته بود واسه عکس ایستادیم عقاب کوه مثل تمام عقابها باشکوه وتنها به دوردست خیره شده بود. خیلی دوست داشتم بدونم بالای این کوه عقابم زندگی میکنه یا نه؟! مسیرمون رو ادامه دادیم وسط راه واسه صبحانه کنار یک قهوه خونه وایستادیم قهوه خونه جزما مشتری دیگهای نداشت و از رفت و آمد جاده معلوم بود کلا مشتری زیادی نداره ، انگار اصلا آمادگی این همه مشتری رو هم نداشتند ، واسه همین سیامک و چند نفر دیگه دست به کار شدن و تخم مرغ نیمرو درست کردن ، بقیهی ما هم لیوانها رو شستیم ، چایی ریختیم و دست آخر علیرضا زمین اونجا رو تی کشید هم به ما خوش گذشت هم به کافه چی.

اطراف قهوه خونه باغ میوه بود فکر میکنم سیب ، درختها شکوفه داشتند و عطر شکوفههاشون به همراه بوی علف تو هوا پیچیده بود ، منظره و حال و هوای جاده اصلا به جاده کویری نمیخورد ، خیلی سبز بود کلی عکس گرفتیم و دوباره راه افتادیم. جاده جالبی بود سطحش مثل دریای مواج تو کارتونا بود ماشین مام مثل کشتی سندباد که تو طوفان گیرافتاده بود از این موجهای آسفالت شده بالا و پایین میرفت ، مخصوصا راننده مام که با یک لیوان نسکافهای که بهش داده بودیم حالی به حالی شده بود طوری میرفت که ما فکرکردیم ترن هوایی سوارشدیم ، خدا رو شکر سالم رسیدیم! حالا روبروی ما درخت باشکوه پارسیک بود ، انصافا از دور درخت باشکوهی نبود چون نه خیلی بلند بود و نه خیلی تنومند اما نزدیکتر که شدیم روح بزرگی که بهش نسبت داده میشد رو دیدیم ، درخت پارسیک سنبل زندگی سبز و طولانیه درواقع نماد زندگی سبز و طولانی ملت ایران و این طور هم بود. اون درخت با وجود اینکه نشونهی سوختگی داشت ، به طرز عجیبی سبز و پرحاصل بود تو اون سن پراز مخروط بود و پر از پرندههایی که رو شاخههای انبوهش زندگی میکردن. به شاخههای درخت پارسیک برای نذر ، نوار گره زده بودند ، درخت یک باغبون پیرم داشت که تنها محافظ و معرف اون بود ، اونجا نه تابلویی بود و نه حفاظی ، هر کس میتونست رو درخت یادگاری بکنه یا هرکارخواست باهاش بکنه!!! باغبونه با خوشحالی به ما خبر داد که به تازگی مدفن یکی از فرزندان امام باقر در اون اطراف پیدا شده واین یعنی پیدا شدن یک رقیب کاری واسه درخت پارسیک در زمینه برآوردن حاجات. قبل از اینکه از اونجا بریم ، دور درخت حلقه زدیم و سرود «ای ایران» رو خوندیم و کلی با درخت پارسیک عکس گرفتیم. 
|
|
واپسین به روز رسانی ( 04 امرداد 1386 ساعت 09:02 )
|