ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 2 نفر میهمان
 
     
 
نمایی از ایران
 
     
 
شکایت پیرمردی نزد طبیب

پیرمردی نزد پزشکی رفت تا او دردهایش را درمان کند. با آه و ناله گفت : «من از مغزم احساس ناراحتی می کنم، مغزم خراب شده، همه چیز را فراموش می کنم.»

 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
گلشن مراد

«گلشن مراد»، تالیف «ابوالحسن خان غفّاری کاشانی»، مشهور به «غفاری مستوفی»، نقاش و مورخ عصر زندیه است. ابوالحسن خان پسر میرزا معزّالدّین محمد و از منشیان دربار کریم خان بوده است.

 
     
 
تاریخ خط در ایران

سعید نفیسی

استاد شادروان سعید نفیسیدر روایات زردشتی از داستان های ملی ایران چنین آمده است که طهمورث پیشدادی پس از آن که بر اهریمن پیروز شد هفت گونه خط را که به کسی یاد نمی...

 
     
 
موسیقی ایرانی در زمان امویان و عباسیان

«کلمان هورات» می نویسد :

«پیش از ظهور اسلام عرب های بادیه نشین شعر و موسیقی داشته اند ولی تشکیل و بسط آن بر ما مجهول است. شاید طرز حرکت شتر هنگام راه رفتن و گذاردن پاهایش با آن همه نظم بر روی زمین، موجد آهنگ «حدی» گشته است، آهنگی...

 
     
 
 
 
به کدام بخش رای می دهید ؟
 
 
     
 
  مسیر برگ نخست arrow گزارش ها arrow گزارش سفر به یزد تاریخ امروز
19 دی 1387 ساعت 22:36
 
 
 
گزارش سفر به یزد چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 11
بدعالی 
نگارش : فرناز موحدی   
02 تیر 1385 ساعت 06:16
رفتن به
گزارش سفر به یزد
برگه 2
برگه 3
برگه 4
برگه 5
برگه 6
برگه 7
برگه 8
برگه 9
برگه 10
برگه 11
برگه 12

آغاز سفر

« قرار ما پنجشنبه ساعت 7 ایستگاه راه آهن. دیرنکنی ها من نمی­تونم قطار رو نگه دارم »
این آخرین سفارش تلفنی بهزاد ، سرپرست گروه بود.
با اینکه می دونستم یک ساعت زودتر از حرکت خیلی زوده اما من سر ساعت 7 با تمام وسایلی که گفته بود تو ایستگاه حاظر بودم.
از جمع 13 نفری همسفرها عده­ی کمی اونجا بودن که من بیشترشون رو نمی­شناختم . تنها چیز مشترک بین ما عضویت در گروه آریابوم بود.

خیلی رسمی سلام کردیم. همه چیز مثل شروع بقیه سفرها بود. آشنا شدن با افراد تازه ، عوض کردن جاها تو قطار و بالاخره مستقرشدن و گذاشتن بارها و نشستن. یک کم طول کشید تا یخ گروه باز شد وجابجایی بین کابین­ها و رد و بدل کردن خوراکی­ها شروع شد ، اما در هرصورت شروع خوبی بود. ما تو قطار می­تونستیم چایی درست کنیم درواقع ما یک فلاسک داشتیم که جزء تجهیزات ویژه­ی گروه بود و به کمک اون ما همیشه چه تو قطار چه تو مینی بوس می­تونستیم چایی و کافی میکس بخوریم. عضو دوم ِگروه ِتجهیزات ِویژه­ی گروه ، دف بهزاد بود که قرار بود دائما ازش استفاده بشه ، هر چند توی یزد کمتر ازش استفاده کردیم اما انصافا تو قطار کاملا ازش استفاده شد مخصوصا نصفه شب!!! و بالاخره سومین چیزی که با خودمون داشتیم و خیلی به درد خورد رایانه­ی همراه (لپتاپ) اکبر بود که موارد استفاده­ی زیادی داشت ، اول اینکه بدرد خالی کردن حافظه دوربین­ها می­­خورد دومم اینکه می­شد باهاش فیلم دید و بار فرهنگی ِسفر رو بالا برد.
ما شب اول تو قطار فیلم درخت پارسیک ] (ساخته­ی حسن نقاشی) [ رو دیدیم ، وای چه فیلم قشنگی بود ، یک فیلم مستند پراز احساسات ملی درباره سرو ابرکوه کهن ترین درخت جهان ، درواقع پیرترین موجود زنده جهان. قلمه سرو ابرکوه رو از سروی که زرتشت خودش توی کاشمر کاشته  می­گیرند. درخت کاشمری رو به دستوریکی از خلفای عباسی سر می­برند ] تا اون کاخی با چوب سرو برای خودش بسازه [ ولی وقتی تنه­اش به بغداد می­رسه از دروازه­ی دیگه­ی بغداد جنازه­ی خلیفه رو بیرون می­بُردن. این درخت همون اثری رو در اون زمان داشته که بابک ، مازیار و تمام مبارزین سلطه­ی اعراب در ایران داشتند و باهاش هم همون رفتار شده ، اما اون تونسته از دشمنش انتقام بگیره. وقتی چندتا از درختان دیگه که قلمه شون رو از سرو کاشمری گرفته بودن رو قطع می کنن و خلیفه­ی وقت می­میره عرب­ها باور می­کنن که این درخت­ها یک جور نیروی ماورالطبیعی دارن. البته سردارن ترک بعدها کشف می­کنن که اگه این درخت­ها روبه جای قطع کردن، بسوزونن هیچ اتفاقی واسشون نمی­افته!
ایرانی­ها این مساله رو به مقدس بودن آتیش ربط می­دادن. اینها همه نشون می­ده که این درخت­های سرو خیلی بیشتر از یک درخت هستند. درهر حال فیلم قشنگی بود و " بسیار هوشمندانه ساخته شده بود " اینو بهزاد می­گفت از قول آقای غیاث آبادی.
فیلم که تموم شد کوپه کناری­های ما یعنی اعضای کوپه آقایون برگشتن سرجاشون اعضای کوپه­ی ما یعنی من و مهسا و سیما و آناهیتا و بنفشه و صهبا هم سعی کردیم بخوابیم اما مگه می­شد. همه جور صدایی از کوپه کناری می­اومد با عصبانیت از خیر خواب گذشتیم و درازکشیده با هم تا صبح حرف زدیم. ساعت سه و نیم به یزد رسیدیم زود رسیده بودیم و باید تا ساعت 7 که مینی بوس می­اومد تو ایستگاه می­موندیم این مدت طبیعتا با حرف زدن گذشت. موضوع بحث هم کارتون­های بچگی بود ، بین همه ما هم در این زمینه رسول اطلاعاتش از همه بیشتر بود یعنی کلا درمورد فیلم و سینما اطلاعات زیادی داشت.  یادآوری شیرینی بود. بیرون سالن هوا حسابی سرد بود یک کم هم مه داشت البته هوا خیلی زود گرم شد ولی باز خوب بود. اونجا ایستگاه مجهزی بود مخصوصا دستشویی­هاش فوق العاده بودن که در این سرزمین چیز نادریه!!!


ساعت 7 مینی بوس اومد ، اولین مقصد ابرکوه یا همون ابرقو شهر « درخت پارسیک » بود.
با اینکه شب خوب نخوابیده بودیم اما سرحال بودیم و آماده برای هرگونه فعالیت ، داخل مینی بوسی و بهترینش دف زدن سیما (استاد دف بهزاد) بود. وسط راه ما عُقاب کوه نشسته بود واسه عکس ایستادیم عقاب کوه مثل تمام عقاب­ها باشکوه وتنها به دوردست خیره شده بود. خیلی دوست داشتم بدونم بالای این کوه عقابم زندگی می­کنه یا نه؟! مسیرمون رو ادامه دادیم وسط راه واسه صبحانه کنار یک قهوه خونه وایستادیم قهوه خونه جزما مشتری دیگه­ای نداشت و از رفت و آمد جاده معلوم بود کلا مشتری زیادی نداره ، انگار اصلا آمادگی این همه مشتری رو هم نداشتند ، واسه همین سیامک و چند نفر دیگه دست به کار شدن و  تخم مرغ نیمرو درست کردن ، بقیه­ی ما هم  لیوان­ها رو شستیم ، چایی ریختیم و دست آخر علیرضا زمین اونجا رو تی کشید هم به ما خوش گذشت هم به کافه چی.

اطراف قهوه خونه باغ میوه بود فکر می­کنم سیب ، درخت­ها شکوفه داشتند و عطر شکوفه­هاشون به همراه بوی علف تو هوا پیچیده بود ، منظره­ و حال و هوای جاده اصلا به جاده کویری نمی­خورد ، خیلی سبز بود کلی عکس گرفتیم و دوباره راه افتادیم. جاده جالبی بود سطحش مثل دریای مواج تو کارتونا بود ماشین مام مثل کشتی سندباد که تو طوفان گیرافتاده بود از این موج­های آسفالت شده بالا و پایین می­رفت ، مخصوصا راننده مام که با یک لیوان نسکافه­ای که بهش داده بودیم حالی به حالی شده بود طوری می­رفت که ما فکرکردیم ترن هوایی سوارشدیم ، خدا رو شکر سالم رسیدیم!
حالا روبروی ما درخت باشکوه پارسیک بود ، انصافا از دور درخت باشکوهی نبود چون نه خیلی بلند بود و نه خیلی تنومند اما نزدیکتر که شدیم روح بزرگی که بهش نسبت داده می­شد رو دیدیم ، درخت پارسیک سنبل زندگی سبز و طولانیه درواقع نماد زندگی سبز و طولانی ملت ایران و این طور هم بود. اون درخت با وجود اینکه نشونه­ی سوختگی داشت ، به طرز عجیبی سبز و پرحاصل بود تو اون سن پراز مخروط بود و پر از پرنده­هایی که رو شاخه­های انبوهش زندگی می­کردن. به شاخه­های درخت پارسیک برای نذر ، نوار گره زده بودند ، درخت یک باغبون پیرم داشت که تنها محافظ و معرف اون بود ، اونجا نه تابلویی بود و نه حفاظی ، هر کس می­تونست رو درخت یادگاری بکنه یا هرکارخواست باهاش بکنه!!!
باغبونه با خوشحالی به ما خبر داد که به تازگی مدفن یکی از فرزندان امام باقر در اون اطراف پیدا شده واین یعنی پیدا شدن یک رقیب کاری واسه درخت پارسیک در زمینه برآوردن حاجات. قبل از اینکه از اونجا بریم ، دور درخت حلقه زدیم و سرود «ای ایران» رو خوندیم و کلی با درخت پارسیک عکس گرفتیم.



واپسین به روز رسانی ( 04 امرداد 1386 ساعت 09:02 )
 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه