جستاری درباره ی مأخذ مستقیم و غیرمستقیم شاهنامهجلال خالقی مطلقشش. 1. از متون بازمانده به زبان پهلوی، کتاب های «یادگار زریران» و «درخت آسوریگ» را دارای اصل ِاشکانی می دانند. همچنین داستان های «ویس و رامین» و «بیژن و منیژه» در اصل متعلق به ادبیاتِ اشکانی بودند.[1]↓
گذشته از این، در منابع کهن، آثاری را به زمان اشکانیان منسوب کرده اند. به گزارش نهایةالأرب در زمان اشکانیان کتاب هایی در ادب و اخبار ایرانیان نوشته شده بود، همچون «کتاب لهراسب»، «کلیله و دمنه»، «کتاب مروک»، «سندباد»، «کتاب شیماس»، «کتاب یوسفااسف»، «کتاب بلوهر»[2]↓. در مجمل التّواریخ درباره ی نوشته های زمان اشکانیان چنین گزارش شده است : و از آن کتاب ها که در روزگار اشکانیان ساختند هفتاد کتاب بود از جمله : کتاب مروک، کتاب سندباد، کتاب بوسیفاس، کتاب سیماس.[3]↓ ابن ندیم نخستین کتاب های افسانه از زبان جانوران را به ایرانیان نخستین و سپس به اشکانیان و ساسانیان نسبت داده است. او نیز کلیله و دمنه را به قولی تألیف اشکانیان نامیده است [4]↓. بدون تردید برخی از این گزارش ها مثلا درباره ی کلیله و دمنه درست نیست، ولی می تواند اشاره ای به ترجمه های کهن تری از این کتاب و یا تألیفات مشابه آن باشد. چنان که پیش از این گفته شد، به نظر نگارنده، آثاری که به «بلاش» ساسانی نسبت داده اند، به احتمال بسیار در اصل «ولخش» یا «بلاش» اشکانی بوده که به گزارش دینکرد (کتاب سوم) یکی از گردآورندگان اوستا بود. از شرح بالا باید روشن شده باشد که اگرچه از ادبیات اشکانی جز چند سنگنبشته و سفال نبشته و چند سند و سکه و مُهرنبشته چیزی برجای نمانده است [5]↓، ولی ادبیات آن شهرت بسیار داشت و برخی از آثار افسانه و داستان حماسی و داستان عاشقانه و آثار اندرز را دارای اصل اشکانی می دانستند. از این رو شگفت است اگر در میان این آثار کتابی در تاریخ شاهان اشکانی آمیخته با افسانه و داستان که سنت تاریخ نویسی در ایران بود وجود نداشته بوده باشد. مطالب زیر این نظر را تأیید می کنند. 2. فهرست پادشاهان اشکانی در غررالسّیر [6]↓ همان است که طبری در پایان بخش اشکانیان به عنوان روایتی دیگر و در واقع فرعی و کوتاه آورده است [7]↓. ولی برعکس طبری که تنها نام و مدت پادشاهی آن ها را آورده و جز اشاره ای کوتاه به کین خواهی ِشاپور دومین پادشاه اشکانی از بنی اسرائیل به سبب کشتن یحیی بن زکریا، از رویداد دیگری گزارش نکرده است، ثعالبی رویدادها و داستان های چندی را به شاهان اشکانی نسبت داده است. ثعالبی پیش از آغاز تاریخ اشکانیان خود به این نکته اشاره کرده است. او پس از نام بردن از روایت دیگر طبری و همخوانی روایت «ابن خردادبه» با طبری، می نویسد که ابن خردادبه بر روایت طبری «داستان ها و خبرهایی افزوده است» و سپس می افزاید که او (ثعالبی) از ذکر آشفتگی هایی که در تاریخ اشکانیان دیده است پرهیز کرده است و تنها به «نُکـَت قصص» آن ها پرداخته است [8]↓. با این توضیح ِثعالبی تردیدی نیست که مأخذ رویدادها و داستان هایی که ثعالبی درباره ی اشکانیان آورده است همان کتاب تاریخ ابن خردادبه است که یکی از مآخذ ثعالبی بوده است. مسعودی نیز در آغاز مروج الذهب که از مؤلفان و آثار بسیاری نام می برد، از میان آن ها کمتر کسی را مانند ابن خردادبه و تألیف او ستوده است. او می نویسد : «... و عبیدالله عبدالله بن خردادبه که در کار تألیف و ملاحت تصنیف برجسته و چیره دست بود که مؤلفان معتبر پیرو او شدند و اقتباس از او کردند و به راه وی رفتند. و اگر خواهی صحت این گفتار بدانی کتاب الکبیرفی التاریخ او را بنگر که از همه کتاب ها جامع تر و منظم تر و پرمایه تر است و از اخبار اقوام و سرگذشت ملوک عجم و دیگران بیشتر دارد. از جمله کتاب های گرانقدر وی المسالک و الممالک است و کتاب های دیگر که اگر بجویی توانی یافت و اگر ببینی سپاس او خواهی داشت.»[9]↓
و اما آن چه ثعالبی از داستان ها و روایات اشکانی از اثر مفقود ابن خردادبه نقل کرده است که بدین گونه در هیچ یک از منابع موجود نیست، عبارتند از : یافتن جایی که در آن درفش کاویان را پنهان کرده بودند توسط اقفورشاه و نگهبانی از آن [10]↓؛ جنگ اقفورشاه با رومیان و برگرداندن کتاب های پزشکی و اخترشناسی و فلسفه که اسکندر از ایران به روم برده بود [11]↓؛ شرح زندگی پرتجمل شاپور پسر اقفورشاه که روزها را به شکار می گذراند و چون به کاخ خود بازمی گشت یکصدتن از کنیزکان زیبا و آراسته با ساز و آواز و باده و گل و عطر و آتشدان و خوردنی ها از او پیشباز می کردند و شاپور پس از آن که شاد و سرمست می شد و خوابی می کرد، آنگاه به ایوان زرنگار خود می رفت و در آن جا تا نیم شب به باده گساری می پرداخت و سپس به شبستان می رفت و با زنان خود خوش بود تا باز با سرزدن آفتاب دوباره به شکار رود [12]↓؛ توصیف کوتاهی از شکار گودرز که چهارصد یوز با قلاده ی زرّین و پانصد باز خاکستری رنگ داشت [13]↓؛ دست یافتن ایرانشهرشاه بر گنج نامه های اسکندر که در عراق در خاک پنهان کرده بود [14]↓؛ داستان سه همخوابه ی زیبای گودرز کوچک که می خواستند بدانند که گودرز کدامیک از آن ها را بیشتر دوست دارد، و نیرنگ گودرز که به هر یک از آن ها پنهانی یک انگشتری داد و سپس در پاسخ آن ها که گودرز کدامیک را بیشتر دوست دارد می گفت آن کسی را که دارنده ی انگشتری است و با این نیرنگ هر سه ی آن ها را از خود خشنود می ساخت [15]↓؛ دلبستگی هرمزان به داشتن بازهای خاکستری رنگ و روایت تمثیل گونه ی مردن ناگهانی یکی از بازهای او و پرسش هرمزان از موبد در سبب کوتاهی عمر باز و درازی عمر کرکس [16]↓؛ روایت هدیه ی موبد موبدان به مناسبت مهرگان به خسرو که در طبقی زرّین پیکرِ سوخته ی یک دراج و یک باشه را نهاده بود و شرح تمثیل گونه ی آن [17]↓. این هشت روایت که ثعالبی فشرده نقل کرده و در شرح ما بسیار کوتاه تر شده اند، به احتمال بسیار در بخش اشکانیان تاریخ ابن خردادبه مفصل تر بودند و اصل پهلوی این داستان ها نیز محتملا هر یک در کتابی جداگانه آمده بودند. نه تنها این هشت روایت، بلکه روایات دیگری نیز که ثعالبی از اشکانیان نقل کرده و ظاهرا تاریخی می نمایند، همچون جنگ با بنی اسرائیل به کین خواهی یحیی بن زکریا در زمان گودرز [18]↓، روایت چهار زن نرسی که همه دختر شاهان بودند و یکی از آن ها از رشک به نرسی زهر داد [19]↓ و روایت فیروز و پسرش خسرو [20]↓ که به روایت شاپور ساسانی و پسرش هرمز [21]↓ بی شباهت نیست، همه رویدادهایی تاریخی نما و یا آمیخته از تاریخ و داستان اند که طبری به عادت خود روایت حمله ی گودرز به بنی اسرائیل و حمله به روم را که تاریخی دانسته نگهداشته [22]↓ و روایات دیگر را زده است. به هر روی، گزارش ثعالبی از تاریخ اشکانیان همان ساختار خداینامه ها و سیرالملوک ها و شاهنامه ها را در طرحی کوچک تر نشان می دهد. از میان این شاهان به گودرز و نرسی خطبه کوتاهی و به اردوان اندرز کوتاهی نیز نسبت داده شده است [23]↓. مأخذ دیگری که نظر ما را درباره ی اشکانیان تأیید می کند کتاب نهایةالأرب است. در این کتاب پس از ذکر تألیفات زمان اشکانی که ما در بالا از آن سخن گفتیم، از گفته ی ابن مقفع در کتاب سیرالملوک عهدنامه ای را نقل می کند (در 24 سطر) که اردوان برای پسرش شاپور نوشته بود و می نویسد که این سخنان پس از او سرمشق شاهان دیگر بود [24]↓. پس از آن به شرح داستان بوداسف پسر فرخان بن آفرین می پردازد که داستانی دراز است [25]↓. از همین مقدار که ثعالبی از ابن خردادبه و نویسنده ی نهایةالأرب از ابن مقفع از تاریخ اشکانی نقل کرده اند، برای آشنایان با ساختار شاهنامه و مآخذ مشابه پیش از آن، جای تردیدی باقی نمی گذارد که سنت خداینامه نویسی نه تنها در میان اشکانیان رایج بود، بلکه ساسانیان این سنت را نیز از آن ها آموخته بودند و همان گونه که برخی از داستان های حماسی و عاشقانه ی آن ها از بُن اشکانی بود، حتی خطبه ها و عهدنامه ها و اندرزهای آن ها نیز به کلی از نفوذ ادبیات مشابه اشکانی بیرون نبود. منتها ساسانیان به سبب دشمنی [ای ] که با اشکانیان داشتند، تاریخ آن ها را از خداینامه ها زده بودند و در نتیجه این اندک مایه که از خداینامه ی اشکانی به دست ما رسیده است باید از راه منابعی بیرون از خداینامه جان به در برده باشد. نگارنده بر این باور است که سنت خداینامه نویسی ِاشکانی نیز به نوبه ی خود ریشه در آرشیوهای [ بایگانی ] هخامنشی دارد. بخش هفتم این جستار به بررسی این موضوع و مسئله ی کتابت و کتاب در زمان هخامنشیان می پردازد، ولی البته به علت قلت اخبار میدان این بررسی بسیار تنگ است.
پانوشت ها :↑ [1] بنگرید به : Minorsky, V., „Vīs u Rāmīn, a Parthian Romance“, BSOAS 11 / 1946, pp. 741 - 763; 12 / 1947, pp. 20 - 35; 16 / 1954, pp. 91 - 92. خالقی مطلق، جلال، «بیژن و منیژه و ویس و رامین»، ایران شناسی 1369. 2، ص 273 - 298. ↑ [2] نهایةالأرب، ص 158. در ترجمه ی فارسی آن (ص 171) : کلیله و دمنه، خروک، سندباد، کتاب بهراسف و شماسف، یوسفاسف و بلوهر. ↑ [3] مجمل التّواریخ، ص 93 و 94. ↑ [4] ابن ندیم، الفهرست، ص 304 و 305. ↑ [5] بنگرید به : تفضلی، همان جا، ص 75 تا 79. ↑ [6] ثعالبی، همان جا، ص 458 تا 473. ↑ [7] طبری، همان جا، دوم ص 710 و 711. ↑ [8] ثعالبی، همان جا، ص 457 و 458. ↑ [9] مسعودی، مروج الذّهب، یکم، ص 14. ترجمه ی فارسی : یکم، ص 5. ↑ [10] ثعالبی، همان جا، ص 458. ↑ [11] ثعالبی، همان جا، ص 458 و 459. ↑ [12] ثعالبی، همان جا، ص 459 تا 461. ↑ [13] ثعالبی، همان جا، ص 463. ↑ [14] ثعالبی، همان جا، ص 464. ↑ [15] ثعالبی، همان جا، ص 465 و 466. ↑ [16] ثعالبی، همان جا، ص 467 و 468. ↑ [17] ثعالبی، همان جا، ص 471 و 472. ↑ [18] ثعالبی، همان جا، ص 462 و 463. ↑ [19] ثعالبی، همان جا، ص 466. ↑ [20] ثعالبی، همان جا، ص 470. ↑ [21] طبری، همان جا، دوم، ص 833. ↑ [22] طبری، همان جا، دوم، ص 705. ↑ [23] ثعالبی، همانجا، ص 462، 466، 473. ↑ [24] نهایةالأرب، ص 159 و 160. ↑ [25] نهایةالأرب، ص 160 تا 171.
بن نوشت :این نوشتار از روی نسخه ی پی دی اف فرستاده شده توسط خانم نوشین شاهرخی از تارنمای نوف گردآوری شده است و برای دسترسی آسان تر در بخش های مختلف بخش بندی شده است.
|
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 1057
|