|
بوستان - باب پنجم - حکایت دوم |
|
|
حکایت تیرانداز اردبیلی
| یکی آهنین پنجه در اردبیل | | همی بگذرانید پیلک ز پیل | | نمد پوشی آمد به جنگش فراز | | جوانی جهان سوز پیکار ساز | | به پرخاش جستن چو بهرام گور | | کمندی به کتفش بر از خام گور | | چو دید اردبیلی نمد پاره پوش | | کمان در زه آورده و زه را به گوش | | به پنجاه تیر خدنگش بزد | | که یک چوبه بیرون نرفت از نمد | | درآمد نمدپوش چون سام گرد | | به خم کمندش درآورد و برد | | به لشکرگهش برد و در خیمه دست | | چو دزدان خونی به گردن ببست | | شب از غیرت و شرمساری نخفت | | سحرگه پرستاری از خیمه گفت | | تو کهن به ناوک بدوزی و تیر | | نمدپوش را چون فتادی اسیر؟ | | شنیدم که می گفت و خون می گریست | | ندانی که روز اجل کس نزیست؟ | | من آنم که در شیوه ی طعن و ضرب | | به رستم در آموزم آداب حرب | | چو بازوی بختم قوی حال بود | | ستبری پیلم نمد می نمود | | کنونم که در پنجه اقبیل نیست | | نمد پیش تیرم کم از پیل نیست | | به روز اجل نیزه جوشن درد | | ز پیراهن بی اجل نگذرد | | کرا تیغ قهر اجل در قفاست | | برهنه ست اگر جوشنش چند لاست | | ورش بخت یاور بود، دهر پشت | | برهنه نشاید به ساطور کشت | | نه دانا به سعی از اجل جان ببرد | | نه نادان به ناساز خوردن بمرد | |