آدینه (ناهیدشید)
دوازدهم (ماه روز)
شهریور 1389
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 110 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow کلیله و دمنه arrow تیرانداز و ماده شیر arrow باب النابل و اللبوة تاریخ امروز
12 شهریور 1389
 
 
 
باب النابل و اللبوة چاپ فرستادن صفحه با نامه

رای گفت : شنودم مثل ملوک در آن چه میان ایشان و خدم تازه گردد از خلاف و خیانت و جفا و عقوبت، و مراجعت به تجدید اعتماد؛ که بر ملوک لازم است برای نظام ممالک و رعایت مصالح بر مقتضای این سخن رفتن که الرجوع ُ الی الحق اولیٰ من التمادی فی الباطل ِ.

اکنون بیان کند از جهت من داستان آن کس که برای صیانت نفس و رعایت مصالح خویش از ایذای دیگران و رسانیدن مضرت به جانوران باز باشد، و پند خردمندان را در گوش گذارد تا به امثال آن درنماند. برهمن جواب داد که : بر تعذیب حیوان اقدام روا ندارند مگر جاهلان که میان خیر و شر و نفع و ضر فرق نتوانند کرد، و به حکم حُمق خویش از عواقب اعمال غافل باشند، و نظر بصیرت ایشان به خَواتِم کارها کم تواند رسید، که علم اصحابِ ضلالت از ادراکِ مصالح بر اطلاق قاصر است و حجاب جهل، احراز سعادت را مانعی ظاهر و خردمند هر چه بر خود نپسندد در باب همچو خودی چگونه روا دارد ؟ قال النبی صلی الله علیه : کیفَ تـُبصرُ القذاة َفی عَین ِاخیکَ و لاتـُبصرُ الجَذلَ فی عَینِکَ ؟

بد می کنی و نیک طمع می داری ؟          هم بد باشد سزای بد کرداری !

و بباید دانست که هر کرداری را پاداشی است که هرآینه به ارباب آن برسد و به تاخیری که در میان افتد مغرور نشاید بود، که آن چه آمَدَنیست نزدیک باشد اگر چه مدت گیرد. اگر کسی خواهد که بدکرداری خود را به تمویه و تلبیس پوشیده گرداند و به زرق و شعوذه خود را در لباس نیکوکاری جلوه دهد چنان که مردمان بر وی ثنا گویند و به دور و نزدیک ذکر آن سایر شود، بدین وسیلت هرگز نتایج افعال ناپسندیده از وی مصروف نگردد و ثمره ی آن خبث باطن هرچه مُهَنا تر بیابد؛ آنگاه پند پذیرد و به اخلاق ستوده گراید. و نظیر این نشانه افسانه ی شیر است و آن مرد تیرانداز.

رای پرسید که : چگونه است آن ؟ گفت :

بابُ النابِل ِو اللَبوَةِ - حکایت

آورده اند که شیری ماده با دو بچه در بیشه ای وطن داشت.

فی صَحن ِآجام حصاها لؤلؤ               و ترابُها مسکُ یُشابُ بعَنبر ِ
مُخضرة والغیث لیسَ بساکب               و مُضیة ٌوالیلُ لیسَ بمُقمر ِ
ظهَرَت لمُخترق ِالشَّمال وجاوَرَت         ظللَ الغَمام الصائِب المُستغزر ِ

روزی به طلب صید از بیشه بیرون رفت تیراندازی بیامد و هر دو بچه ی او را بکـُشت و پوست بکِشید. چون شیر بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمین افگنده دید فریاد و نفیر به آسمان رسانید. و در همسایگی او شِگالی پیر بود، چون آواز او بشنود به نزدیک او رفت و گفت : موجب ضُجرت چیست ؟ شیر صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود.
شگال گفت : بدان که هر ابتدایی را انتهایی است، و هر گاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسید لحظتی مهلت صورت نبندد، فاذا جاءَ اجلهُم لایَستاخرونَ ساعة و لایَستقدمونَ. و نیز بنای کارهای این عالم فانی بر این نهاده شده است، بر اثر هر شادی غمی چشم می باید داشت، و بر اثر هر غم شادیی توقع می باید کرد، و در همه احوال به قضای آسمانی راضی می بود که پیرایه ی مردان در حوادث صبر است.

فاصبر علی القدر المخلوق ِوارض به              وان أتاکَ بما لاتشتهی القدرُ
فما صفا لامریءِ عَیش یُسَرُ به                        الا سَیَتبَعُ یوماً صَفوُهُ الکدرُ

تا بود چنین بده است کار عالم                 شادی پس اندُه است و راحت پس غم

جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده، و ما اصابَکَ مِن سَیئةٍ فمِن نفسِکَ. و در امثال آمده است که «یداکَ اَو کتا وَفوکَ نَفـَخ» آن چه تیرانداز با تو کرده است  اضعاف آن از جهت تو بر دیگران رفته است، و ایشان همین جزع در میان آورده اند و اضطراب بیهوده کرده و باز به ضرورت صبور گشته. بر رنج دیگران صبر کن چنان که بر رنج تو صبر کردند، و نشنوده ای «کـَما تـَدین تـُدانُ ؟» هر چه کرده شود مکافات آن از نیکی و بدی بر اندازه ی کردار خویش چشم می باید داشت، چه هر که تخمی پراگند رَیع آن بی شک بَردارد. و اگر همین سیرت را ملازم خواهی بود از این ها بسی می باید دید؛ اخلاق خود را به رفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ایمن توانی زیست.

شیر گفت : این سخن را بی محاباتر بران، و به بَراهین و حُجت ها مؤکد گردان، گفت : عمر تو چند است ؟ گفت : صد سال. گفت : در این مدت قوت تو از چه بوده است ؟ گفت : از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمی. گفت : پس آن جانوران که چندین سال به گوشتِ ایشان غدا می یافتی مادر و پدر نداشتند و عزیزان ایشان را سوز ِمفارقت در قلق و جزع نیاورد ؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بدیده بودی و از خون ریختن تحرُز نموده، به هیچ حال این پیش نیامدی.

فاعلم بانکَ ما قدَمتَ من عمل ِ          یُحصی وانَ الذی خلـَفتَ موروثُ

چون شیر این سخن بشنود حقیقت آن بشناخت و متیقن گشت که آن ناکامی او را از خودکامی بر اوی آمده است. به ترک ناشایست بگفت و از خوردن گوشت باز بود و به میوها قانع گشت. و راست گفته اند :

ذوالجَهل ِیفعلُ ماذوالعقل ِفاعله ُ       فی النائباتِ ولکن بَعدَ ما افتضحا
مثلُ ابن ِسوء ابی الا تمردَهُ               حتی اذاما ابوه فاتهُ صَلحا

چون شگال اقبال شیر بر میوه که قوت او بود بدید رنجور شد و او را گفت : آسان ِروزی ِخود گرفتی و از قوت دیگران که تو را در آن ناقه و جَملی نیست خوردن گرفتی ! درخت خود به قوت تو وفا نکند، و این درخت و میوه و کسانی که قوت ایشان بدان تعلق دارد سخت زود هلاک شوند، چه ارزاق ایشان فرا خصمی بزرگ و شریکی عظیم افتاد. اثر ظلم تو در جان ها ظاهر می گشت، امروز نتیجه ی زهد تو در نان ها ظاهر می گردد. در هر دو حالت، عالمیان را از جور تو خلاص ممکن نیست، خواهی در معرض تهور و فساد باش، خواه در لباس عفت و صلاح !

گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی          ور خدای است شرم دار از وی

چون شیر این فصل بشنود از خوردن میوه اِعراض کرد و روزگار در عبادت مُستغرق گردانید و با خود اندیشید :

چند از این باد و خاک و آتش و آب         وَز دی و تیر وز تـَموز و بهار ؟
بس که نامرد و خشک مغزت کرد         رنگ کافور و مشک لیل و نهار !
برگذر زین سرای غرچه فریب              در گذر زین رباط مردم خوار !

این است داستان متهور بدکردار که جهانیان را مسخر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن نیاندیشد تا به مانند آن مبتلا گردد، آن گاه وجه صواب و طریق رشاد اندر آن بشناسد، چنان که شیر دل از خون خوردن و خون ریختن برنداشت تا هر دو جگر گوشه ی خود را به یک صَفقِه بر روی زمین پوست باز کرده ندید، و چون این تجربت حاصل آمد از این عالم غدار اعراض نمود و بیش به نمایش بی اصل او التفات جایز نشمرد و گفت :

هرآنک او در تو دل بندد همی بر خویشتن خندد            که جز همچون تو نااهلی چو تو دلدار نپسندد
اگر نو کیسه عشقی را بدست آری تو، از شوخی             قباها کز تو بردوزد کمرها کز تو بربندد !
و گر خود تو نِه ای، جانی، چنان بستانم از تو دل        که یک چشمت همی گرید دگر چشمت همی خندد

و خردمندان سزاوارند بدان چه این اشارت را در فهم آرند و این تـَجارُب را مُقتدای عقل و طبع گردانند، و بنای کارهای دینی و دنیاوی بر قضیت آن نهند، و هر چه خود را و فرزندان خود را نپسندند در باب دیگران روا ندارند، تا فواتح و خواتم کارهای ایشان به نام نیکو و ذکر باقی مُتحلی باشد، و در دنیا و آخرت از تبَعات بدکرداری مسلم ماند.

والله ُیَهدی مَن یشاءُ الی صِراطِ مستقیم ٍللذینَ اَحسَنوا الحُسنی و زیادة ٌ

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  نماز گزاردم و قتل عام شدم ، که رافضی ام دانستند. نماز گزاردم و قتل عام شدم ، که قِرمَطی ‌ام دانستند. آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران مان يک‌ ديگررابکشيم واين کوتاه‌ترين طريق وصول به بهشت بود!  ”
 شاملو
 
     
 
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه