آدینه (ناهیدشید)
دوازدهم (ماه روز)
شهریور 1389
 
 
برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن های ایرانی
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
نام نامه ی ایرانیان
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
تبلیغات در آریابوم
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 96 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
تاریخ اولجایتو

تاریخ اولجایتو نوشته ی «ابوالقاسم عبدالله بن علی بن محمّد کاشانی» است که ظاهراً از مشیان و کاتبان دربار بوده و زیر نظر خواجه رشیدالدّین فضل الله به کار گردآوری مطالب مربوط به جامع التواریخ مشغول بوده است.

 
     
 
بازاندیشی زبان فارسی - بخش سوم

داریوش آشوری

زبان فلسفه و علم

زبان فارسی در زمینۀ شعر شایستگی خود را به کمال نشان داده است و چه بسا یکی از تواناترین زبانهای جهان در این زمینه باشد. نرمیها و ظرافتها و تواناییهای آن در ترکیب سازیها و حتا آن جنبه هایی از زبان که برای...

 
     
 
نوای خوش در دوران های صفویه، زندیه و قاجار

دوران صفویه

در دوران صفویه (907 تا 1148 هجری قمری) به رغم نگاره های بازمانده مانند «چهلستون»، «عالی قاپو» و ... آگاهی چندانی از موسیقی آن دوران در دست نیست.

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow نمایشنامه ها arrow آذربایجانی چطور ترک زبان شد - 3 تاریخ امروز
12 شهریور 1389
 
 
 
آذربایجانی چطور ترک زبان شد - 3 چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 5
بدعالی 
23 آذر 1387 ساعت 14:43

نمایشنامه ی مهر و میهن

رسام ارژنگی

بازی کنان پرده ی سیُم

بانو : مطابق تصویر نقاشی شده
خواجه صدرالدین : مطابق تصویر نقاشی شده
قا آن : با لباس سربازی مغول
بیگلربیگی : مطابق تصویر نقاشی شده

آذربایجانی چطور ترک زبان شد - رسام ارژنگی

پرده ی سیُم

(پرده بالا رفته یک منظره ی اتاق قدیمی دیده می شود که خانم جوانی در روی تشک نشسته و در جلوی او شمعی در شمعدان ِنقره روشن است و سخنان و اشعار پایین را در وصف حال خود و سوختن شمع با آهنگ ویژه می خواند)

بانو : خدایا یک وجود ناتوان یک زن بی کس تا چه اندازه می تواند به ستم شکیبایی نماید و در رنج باشد، این مرد بد نهاد پدر و مادر مرا به کشتن داد تا مالک من شد ولی با این هم قانع نیست، هر روز یک دختر بیچاره را به دام انداخته، به من رنج می دهد، به جهنم من چه علاقه ای به او دارم ؟ بگذار هر چه دلش می خواهد بکند ولی به میهن و ملت من توهین و آزار ننماید، من زن بیگلربیگی نشدم مگر برای آنکه از او انتقام بکشم و به خون پدر و مادر خود تلافی کنم.

ای شمع انجمن افروز                     مرا بیش از تو باشد سوز
تو شب گریان و من اندر روز              چرا اینگونه گریانی
بدینسان اشک ریزانی

تو را یاری چو پروانه است             هواداری چو پروانه است
گرفتاری چو پروانه است                تو بس بیهوده نالانی
حال مرا نمی دانی

مرا همسر شده دشمن                  مرا شوهر شده دشمن
یار و یاور شده دشمن                 منم در چنگ آن جانی
چو یک بیچاره زندانی

گرچه گشتم از غم و درد              ناتوان همچو گل زرد
زاده ایران زن و مرد                   به سان گرد میدانی
ننالد در پریشانی

(سیاه پوشی از پنجره بالا می آید بانو متوحش شده می خواهد فریاد بزند ولی او دست به دهان برده اشاره به سکوت می کند. چون به اتاق می آید بالاپوش خویش را از سر می اندازد معلوم می شود خواجه صدرالدین وزیر غازان شاه است)

بانو : آخ خواجه صدرالدین شمایید ؟ زهره ام آب گردید
خواجه : بانو من شما را این طور ترسو نمی دانستم
بانو : من ترسو نیستم اما شما بی مقدمه از پنجره بالا آمدید و مرا به وحشت انداختید.
خواجه : هیچ به ما سری نمی زنید. من چند روز بود چشم به راه شما بودم، چون نیامدید خودم با این وضع آمدم.
بانو : مگر این پدر سوخته ی بد مغول امان می دهد که از خانه بیرون بیایم.
خواجه : بانو تو ایرانی هستی، در عروق تو خون پاک ایرانی است، این مرد که خیلی عرصه را به ایرانیان تنگ گرفته و مدام شاه را نسبت به هم میهنان خشمگین می کند و چند روز است نقشه می کشد که زبان ترکی را رواج بدهد و حتی شاه را واداشت فرمان بدهد جار بکشند : هرکه فارسی حرف بزند زبانش بریده شود، دفع شر این پلیدک در دست شماست و می دانم دلت از دست او خون است. پس چرا دارویی که به شما دادم به خوردش نمی دهید ؟
بانو : خواجه شما گمان می کنید که او این قدر ساده است که به این آسانی بشود به او زهر داد، هر خوردنی و آشامیدنی را اول باید من بخورم بعد او.
خواجه : پس چاره چیست ؟ باید نشست تا این مغول بدجنس هر چه دلش می خواهد بکند ؟!
بانو : نه ! تصور کن من به یک فکر نشسته ام یکی از غلامان را واداشته ام که او را بکشد، آسوده خاطر باشید، دیر یا زود این کار خواهد شد.
خواجه : بسیار خوب. خدای ایران یارت باد ! ماندن من بیش از این در این جا جایز نیست. خدانگهدار. هرچه زودتر منتظر اقدامات شما هستم.

(خواجه لباس خود را پوشیده و مرتب نموده از پنجره پایین می رود، پس از چند دقیقه بانو از جای خود برخاسته نخست از پنجره بیرون نگاه کرده و قدری به اندیشه فرو می رود و می گوید :)

بانو : هرچند نیرنگ و خـُدعه از صفات نکوهیده و زشت است ولی در راه نجات میهن و آسایش مردم پسندیده است، باید دست به دست خوجه صدرالدین داد و ایران را از چنگ این مغول های وحشی و آدم خوار رهایی بخشید.

(پس کمی فکر نموده می گوید :)

بانو : راستی این مغول ها چقدر احمق اند، به هر کدام از این ها بگویند من تو را دوست دارم من عاشق بی قرارت شده ام باور می کنند. اکنون او را آواز داده دستور می دهم و تاکید می کنم هر چه زودتر آقای خود را بکشد.

(بعد دم در آمده یکی از غلامان را آواز می دهد :)

بانو : قا آن ! قا آن !

(غلام مسلح مغولی داخل شده تعظیم کرده می ایستد)

بانو : قا آن ! من دیگر به تو اعتماد ندارم بیهوده اظهار عشق نکن.
قا آن : بانو این چه سخن است که می گویید ؟ من حاضرم در راه شما سر و جان بدهم به شرط این که ...

(بانو برای احتیاط از در بیرون را نگاه کرده و می گوید :)

بانو : تو حاضری ولی با حرف
قا آن : بانو باز مرا رنج و آزار می دهی، من حاضرم با سر و جان
بانو : پس چرا امری که به تو داده ام این قدر در آن تاخیر می کنی ؟
قا آن (بیرون را نگاه کرده و می گوید): بانو خودت می دانی آدم کشی در نزد ما مغول ها مانند آب خوردن است اما ...
بانو : اما چه ؟
قا آن (دوباره از در بیرون را پاییده می گوید): اما می ترسم پس از کشتن او گرفتار و دستگیر شوم و به کام دل خود نرسم.
بانو : نترس من در گور هم شده باشد کامروا خواهم کرد.
قا آن : پس حالا اجازه بدهید شما را در آغوش گرفته یک بار ببوسم.
بانو : نه ! پیش از کشتن او من همچو اجازه را نمی دهم.

(در این هنگام قا آن نزدیک شده می خواهد بانو را به زور ببوسد و بغل کند از این طرف بیگلربیگی وارد می شود)

بیگلربیگی : اهو پلیدک سیاه بخت چه می کنی ؟
بانو : آخ به دادم برس به دادم برس
قا آن : ای وای ای وای غلط کردم مرا عفو کن، ببخش

(بیگلربیگی چون این قضیه را می بیند شمشیر می کشد و قا آن فرار می کند و بیگلربیگی او را دنبال کرده در بیرون می کشد و آه و زاری غلام از خارج شنیده می شود)

بانو : آخ کشتش، کشتش، کشتش.

(پس از ادای این کلمات بی هوش شده و می افتد و بیگلربیگی داخل می شود)

بیگلربیگی (خود به خود می گوید): نمک به حرام و بدجنس ببین جسارت تا چه اندازه ؟ به ناموس من دست درازی (چشمش به بانو می افتد که غش کرده است)
آخ بانو بانوی عزیزم (قدری آب به صورت بانو زده به حال می آورد)
این غلام سیاه بخت چه می گفت ؟

بانو (در حالی که درست به حال طبیعی نیامده و زبانش می گیرد می گوید): معلوم بود می خواهد چه کند.
بیگلربیگی : او اصلا برای چه این جا آمده بود ؟
بانو (با کمی توحش): من یکی از کنیزان را صدا زدم او آمد و هرچه گفتم با تو کاری ندارم نرفت ...
بیگلربیگی : آخر می خواست چه بکند ؟
بانو : می خواست به خوان ولی نعمت خود دست درازی بکند.
بیگلربیگی : خوب به مقصود رسید !!
بانو : چه کارش کردی ؟
بیگلربیگی (خنده ی مسخره آمیزی کرده می گوید): چنان ضربتی به گردنش زدم که سرش ده گز آن طرف تر پرید.(باز هم خنده می کند) ولی خوب خورد نوش جانش.
بانو : قربان دستت، اگر شمشیر نباشد این مغول ها آدم را زنده زنده می خورند.
بیگلربیگی : بانو ملتفت سخنت باش باز به مغول ها بد گفتی، شما ایرانی ها از ما متنفرید.
بانو : نه این طور نیست، اما باید تصدیق کرد که مغول ها با این که سال هاست در ایران زندگی می کنند هنوز خیلی وحشی هستند.
بیگلربیگی :  بانو عذر تو بدتر از گناه است.

(در این هنگام صدایی از بیرون می آید، بیگلربیگی شمشیر را کشیده از در خارج می شود و بانو او را دنبال کرده پرده بسته می شود)

دنباله دارد ...


این نمایش در سال 1313 در تبریز نمایش داده شده است


بن نوشت :

برگرفته از نمایشنامه ی «آذربایجانی چطور ترک زبان شد»، نمایشنامه ی مهر و میهن، نگارش رسام ارژنگی (استاد هنرهای زیبا)، تهران، بهمن ماه 1324.

با سپاس از خانم هما ارژنگی که این نمایشنامه را در اختیار انجمن آریابوم قرار دادند.

دیــدگــاه هـا
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :

  • نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
  • نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.

نام :
متن :

شماره ی امنیتی* Code


بازدیدها : 1616

   دیدگاه ها : (1)
1. پیامی از احمد, فرستاده شده در تاریخ 05-مهر-1388 ساعت 14
به نظر من تفكرات حاكم بر اين نمايشنامه وسازندگانش با توجه به زمان نگارش آن(دوران رضاشاه همان مردي كه تيمورتاش راآنگونه در زندان هلاك كرد)هيچ تفاوتي با تفكرات غازان خان وامثال او ندارد.
واپسین به روز رسانی ( 23 فروردین 1388 ساعت 15:08 )
 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است  ”
 سعدی
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1388 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است
برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه