|
گلستان - باب دوم - حکایت هفتم |
|
|
|
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع [1] زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مصحف [2] عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته، پدر را گفتم از اینان یکی سربرنمی دارد که دوگانه ای بگزارد [3] چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند، گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی [4]
نبیند مدعى جز خویشتن را كه دارد پرده ی پندار [5] در پیش گرت چشم خدا بینى ببخشند نبینى هیچ كس عاجز تر از خویش
پانوشت ها :1. حریص 2. قرآن 3. ادا کردن 4. بدگویی 5. خودبینی و خودپسندی
|