برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow گلستان سعدی arrow در اخلاق درویشان arrow گلستان - باب دوم - حکایت پنجم تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 06:42
 
 
 
گلستان - باب دوم - حکایت پنجم چاپ فرستادن صفحه با نامه

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت، خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند، گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان یار شاطر [1] باشم نه بار خاطر.[2]

ان لَم اَکُن راکبَ المَواشی             اَسعی لکم حامل الغَواشی

یکی زان میان گفت از این سخن که شنیدی دلتنگ مدار که در این روزها دزدی به صورت درویشان برآمده، خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد.

چه دانند مردم که در خانه کیست              نویسنده داند که در نامه چیست

و از آنجا که سلامت حال درویشان است، گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند.

صورت حال عارفان دلق [3] است          این قدر بس چو روی در خلق است
در عمل کوش و هرچه خواهی پوش               تاج بر سر نه و علم بر دوش
در قژاکند [4] مرد باید بود                       بر مخنث سلاح جنگ چه سود

روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفیق ابریق [5] رفیق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت.

پارسا بین که خرقه در بر کرد              جامه ی کعبه را جل خر کرد

چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی [6] بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک، مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده [7]

چو قومی یکی بی دانشی کرد            نه که را منزلت ماند نه مه را
شنیدستی که گاوی در علف خوار        بیالاید [8] همه گاوان ده را

گفتم سپاس و منت خدای را عزوجلَ که از برکت درویشان محروم نماندم گرچه به صورت از صحبت وحید افتادم، بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر این نصیحت به کار آید

به یک ناتراشیده [9] در مجلسی            برنجد دل هوشمندان بسی
اگر بركه ای [10] پر کنند از گلاب        سگی در وی افتد کند منجلاب [11]


پانوشت ها :

1. چابک و چالاک
2. اگر سوار چهارپایان نیستم سعی می کنم که غاشیه و زین پوش شما را بر دوش خود حمل کنم.
3. لباس کهنه متعلّق درویشان.
4. جامه ی آکنده به ابریشم خام که در روز جنگ می پوشیدند و شمشیر به آن کارگر نیست.
5. آفتابه
6. صندوقچه ی جواهر
7. سلامت در تنهایی است.
8. آلوده و کثیف کند.
9. بی ادب
10. حوض آب
11. گودالی که آب حمّام ها و مطبخ ها بدانجا رود.

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  گر می نخوری طعنه مزن مستان را .. بـنیاد مکن تو حیله و دستان را ... تو غره بدان مشو که می مینخوری .. سد لقمه خوری که می غلامست آن را  ”   -  حکیم خیام نیشابوری
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000018 ثانیه