|
گلستان - باب دوم - حکایت چهارم |
|
|
|
دزدی به خانه ی پارسایی درآمد چندانکه جست چیزی نیافت، دل تنگ شد، پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
شنیدم که مردان راه خدای دل دشمنان را کردند تنگ ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگمودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا نه چنان کز پَسَت عیب گیرند و پیشَت بیش میرند. در برابر، چو گوسپند سلیم در قفا همچو گرگ مردم خوارهرکه عیب دگران پیش تو آورد شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد بُرد |