|
گلستان - باب دوم - حکایت سوم |
|
|
|
عبد القادر [1] گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا [2] نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای و گر هرآینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم
روی بر خاک عجز می گویم هر سحرگه که باد ی آید ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می آید ؟
پانوشت ها :1. از بزرگان و مشایخ عرفا. 2. سنگ ریزه
|