|
به شهری از شهرهای عراق طبیبی بود حاذق، و مذکور به یمن معالجت، مشهور به معرفت دارو و علت، رفق شامل و نصح کامل، مایه ی بسیار و تجربت فراوان، دستی چون دم مسیح و دمی چون قدم خضر صلی الله علیه.
روزگار، چنان که عادت اوست در بازخواستن مواهب و ربودن نفایس، او را دست بردی نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد، و به تدریج چشم جهان بینش بخوابانید. و آن نادان وقِح عرصه خالی یافت و دعوی علم طب آغاز نهاد، و ذکر آن در افواه افتاد. و ملک آن شهر دختری داشت و بذاذر زاده ی خویش داده بود، و او را در حال نهادن حمل رنجی حادث گشت. طبیب پیر دانا را حاضر آوردند. از کیفیت رنج، نیکو بپرسید. چون جواب بشنود و بر علت تمام وقوف یافت به دارویی اشارت کرد که آن را زامهران خوانند. گفتند : بباید ساخت. گفت : چشم من ضعیف است، شما بسازید. در این میان آن مدعی بیامد و گفت : کار منست و ترکیب آن من ندانم. ملک او را پیش خواند و فرمود که در خزانه رود و اخلاط دارو بیرون آرد. در رفت و بی علم و معرفت کاری پیش گرفت. از قضا صُره ی زهر هلاهل بدست او افتاد، آن را بر دیگر اخلاط بیامیخت و به دختر داد. خوردن همان بود و جان شیرین تسلیم کردن. ملک از سوز دختر شربتی از آن دارو بدان نادان داد، بخورد و در حال سرد گشت. و این مثل بدان آوردم تا بدانید که کار ِبه جهالت و عمل به شبهت عاقبت وخیم دارد. یکی از حاضران گفت : سزاوارتر کسی که چگونگی مکر او از عوام نباید پرسید، و خبث ضمیر او بر خواص مشتبه نگردد، این بدبخت است که علامات کژی سیرت در زشتی صورت او دیده می شود. قاضی پرسید که : آن علامت چیست ؟ تقریر باید کردن، که همه کس آن را نتواند شناخت. گفت : علما گویند که «هر گشاده ابرو، که چشم راست او از چپ خردتر باشد با اختلاج دایم، و بینی او به جانب راست میل دارد، و در هر منبتی از اندام او سه موی روید، و نظر او همیشه سوی زمین افتد، ذات ناپاک او مجمع فساد و مکر و منبع فجور و غدر باشد.» و این علامات در وی موجود است. دمنه گفت : در احکام خلایق گمان میل و مداهنت توان داشت، و حکم ایزدی عین صواب است و در آن سهو و زلت و خطا و غفلت صورت نبندد. و اگر این علامات که یاد کردی معین عدل و دلیل صدق می تواند بود و، بدان حق را از باطل جدا می توان کرد، پس جهانیان در همه ی معانی از حجت فارغ آمدند، و بیش هیچ کس را نه بر نیکوکاری محمدت واجب آید و نه بر بدکرداری عقوبت لازم. زیرا که هیچ مخلوق این معانی را از خود دفع نتواند کرد. پس بدین حکم جزای اهل خیر و پاداش اهل شر محو گشت. و اگر من این کار که می گویند بکرده ام، نعوذبالله، این علامات مرا بر این داشته باشد، و چون دفع آن در امکان نیاید نشاید که به عقوبت آن ماخوذ گردم، که آن ها با من برابر آفریده شده اند. و چون از آن احتراز نتوان کرد حکم بدان چگونه واقع گردد ؟ و تو باری برهان جهل و تقلید خویش روشن گردانیدی و به کلمه ای نامفهوم نمایش بی وجه و مداخلت نه در هنگام گرفتی. چون دمنه بر این جمله جواب بداد دیگر حاضران دم درکشیدند و چیزی نگفتند قاضی بفرمود تا او را به زندان بازبردند. و دوستی بود از آن کلیله، روزبه نام، به نزدیک دمنه آمد و از وفات کلیله اعلام داد. دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحیر شد، و از کوره ی آتش دل آهی برآورد و از فواره ی دیده آب بر رخسار براند و گفت : دریغ دوست مشفق و برادر ناصح که در حوادث بدو دویدمی، و پناه در مهمات رای و رویت و شفقت و نصیحت او بود، و دل او گنج اسرار دوستان و کان رازهای بذاذران، که روزگار را بران وقوف صورت نبستی و چرخ را اطلاع ممکن نگشتی. لِکـُّل امریً شِعبُ منَ القلبِ فارغ ٌ و موضعُ نَجوی لا یُرامُ اطلاعُها یَظَلونَ شَتی فِي البلاد و سِرُهُم الي صَخرةٍ أعیا الرجالَ أنصداعُهابیش مرا در زندگانی چه راحت و از جان و بینایی چه فایده ؟ و اگر نه آنستی که این مصیبت به مکان مَوَدت تو جبر می افتد، وَرنی اکنون خود را به زاریان کشته امیو بحمدالله که بقای تو از همه ی فوایت عِوَض و خَلَفِ صدق است، و هر خَلل که به وفات او حادث شده است به حیات تو تدارک پذیرد. و امروز مرا تو همان بذاذری که کلیله بوده است، دست بده و مرا به بذاذری قبول کن. روزبه اهتزاز ِ هرچه تمام تر بنمود و گفت : بدین افتتاح رهین شکر و منت گشتم. و کلی ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را به دوستی و صحبت تو مباهات است. کاشکی از من فراغی حاصل آیدی، و کاری را شایان توانمی بود. دست یکدیگر بگرفتند و شرط وثیقت بجای آورد. آنگاه دمنه او را گفت : فلان جای از آن من و کلیله دفینه ای است، اگر رنجی برگیری و آن را بیاری سعی تو مشکور باشد. روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بیاورد. دمنه نصیب خویش برگرفت و حصه ی کلیله به روزبه داد، و وصایت نمود که پیوسته پیش ملک باشد و از آن چه در باب وی رود تنسمی می کند و او را می آگاهاند. و روزبه تیمار آن نکته تا روز وفات دمنه می داشت. دیگر روز مُقـّدم ِقضات، ماجرا به نزدیک شیر برد و عرضه کرد. شیر آن بستد و او را بازگردانید، و مادر را بطلبید. چون مادر شیر ماجرا بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت : اگر سخن درشت رانم موافق رای ملک نباشد، و اگر تحرز نمایم جانب شفقت و نصیحت مهمل ماند. شیر گفت : در تقریر ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نیست، و سخن او در محل هر چه قبول تر نشیند و آن را بر ریبت و شبهت آسیب و مناسبت نباشد. گفت : ملک میان دروغ و راست فرق نمی کند، و منفعت خویش از مضرت نمی شناسد. و دمنه بدین فرصت که می یابد فتنه ای انگیزد که رای ملک در تدارک آن عاجز آید، و شمشیر او از تلافی آن قاصر و به خشم برخاست و برفت. دیگر روز دمنه را بیرون آوردند، و قضات فراهم آمدند، و در مجمع عام بنشستند، و معتمد قاضی همان فصل روز اول تازه گردانید. چون کسی در حق وی سخنی نگفت مقدم قضات روی بدو آورد و گفت : اگر چه حاضران تو را به خاموشی یاری می دهند دل های همگنان در این خیانت بر تو قرار گرفته است، و تو را با این سمت و وَصمت در زندگانی میان این طایفه چه فایده ؟ و به صلاح حال و مآل تو آن لایق تر که به گناه اقرار کنی، و به توبت و انابت، خود را از تبعت آخرت مسلم گردانی، و باز رهی اگر خوش خویی از گران قرطباتان وگر بدخویی از گران قرطبانیمستریح او مستراح منه، و آنگاه دو فضیلت تو را فراهم آید و ذکر آن بر صحیفه ی روزگار مثبت ماند : اول اعتراف به جنایت برای رستگاری آخرت و اختیار کردن دار بقا بر دار فنا؛ و دوم صیت زبان آوری خود بدین سوال و جواب که رفت و انواع معاذیر دل پذیر که نموده شد. و حقیقت بدان که وفات در نیک نامی بهتر از حیات در بدنامی. دمنه گفت : قاضی را به گمان خود و ظنون حاضران بی حجتِ ظاهر و دلیل روشن حکم نشاید کرد، ان الظن لایغنی من الحق شیئا. و نیز اگر شما را این شبهت افتاده است و طبع همه بر گناه من قرار گرفته است آخر من در کار خود بهتر دانم. و یقین خود را برای شک دیگران پوشانیدن از خرد و مروت و تقوی و دیانت دور باشد. و به ظنی که شما راست که مگر عیاذا بالله در باب اجنبی و ریختن خون او از جهت من قصدی رفت است چندین گفت گوی می رود، و اعتقادهای همه تفاوت می پذیرد، اگر در خون خود بی موجبی سعی پیوندم در آن به چه تاویل معذور باشم ؟ که هیچ ذاتی را بر من آن حق نیست که ذات مرا، و آن چه در حق کمتر کسی از اجانب جایز شمرم و از روی مروت بدان رخصت نیابم در باب خود چگونه روا دارم ؟ از این سخن درگذر، اگر نصیحت است به از این باید کرد و اگر خدیعت است پس از فضیحت در آن خوض نمودن بابت خردمندان نتواند بودن. و قول قضات حکم باشد، و از خطا و سهو در آن احتراز ستوده است. و نادر آن که همیشه راست گوی و محکم کار بودی، از شقاوت ذات و شوربختی من در این حادثه گزافکاری بر دست گرفتی، و اتقان و احتیاط تمام یک سو نهادی، و به تمویه ی اصحاب غرض و ظن مجرد خویش روی به امضای حکم آوردی سحابُ خطانی جَودُه و هوَ مُسبـِلٌ و بحرٌ عَدانی فیضهُ و هوَ مفعمُ و بدرٌ أضاءَ الارضَ شرقً و مغرباً و موضعُ رحلی منهُ أسوَدُ مُظلمُو هر که گواهی دهد در کاری که در آن وقوف ندارد بدو آن رسد که بدان نادان رسید. قاضی گفت : چگونه است آن ؟ گفت :
|