برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow کلیله و دمنه arrow بازجست کار دمنه arrow باب الفحص عن امر دمنة - حکایت یکم تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 06:43
 
 
 
باب الفحص عن امر دمنة - حکایت یکم چاپ فرستادن صفحه با نامه

آورده اند که در شهر کشمیر بازرگانی بود حمیر نام و زنی ماه پیکر داشت که نه چشم چرخ چنان روی دیده بود، نه راید فکرت چنان نگار گزیده، رخساری چون روز ظفر تابان و زلفی چون شب فراق درهم و بی پایان

خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند             کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین
فالوجهُ  مثلُ  الصُبَح ِ مبیضٌ                         و الفرعُ  مثلُ  الیل ِ مُسودُ

و نقاشی استاد، انگشت نمای جهان در چیره دستی، از خامه ی چهره گشای او جان آزر در غیرت، و از طبع رنگ آمیز او خاطر امانی در حیرت، با ایشان همسایگی داشت. میان او و زن بازرگان معاشقتی افتاد. روزی زن او را گفت : به هر وقت رنج می گیری و زاویه ی ما را به حضور خویش آراسته می گردانی، ولاشک توقفی می افتد تا آوازی دهی و سنگی اندازی. آخر ما را از صنعت تو فایده ای باید. چیزی توانی ساخت که میان من و تو نشانی باشد ؟ گفت چادری دو رنگ سازم که سپیدی بر او چون ستاره در آب می تابد و سیاهی در او چون گله ی زنگیان بر بناگوش ترکان می درفشد. و چون تو آن بدیدی بزودی بیرون خرام. و غلامی این باب می شنود. چادر بساخت، و یک چندی بگذشت. روزی نقاش به کاری رفته بود و تا بیگاهی مانده. آن غلام آن چادر را از دختر او عاریت خواست و زن را بدان شعار بفریفت، و بدو نزدیک شد و پس از قضای شهوت بازگشت و چادر بازداد. چون نقاش برسید و آرزوی دیدار معشوق می داشت، در حال چادر به کتف گردانید و آنجا رفت. زن پیش او باز دوید و گفت : ای دوست، هنوز این ساعت بازگشته ای، خیر هست که برفور باز آمدی ! مرد دانست که چه شده است، دختر را ادب بلیغ کرد و چادر را بسوخت.

و این مثل بدان آوردم تا ملک بداند که در کار من تعجیل نشاید کرد. و به حقیقت بباید شناخت که من این سخن از بیم عقوبت و هراس هلاک نمی گویم، چه  مرگ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسایش نامحبوب، هرآینه بخواهد بود، و بسیار پای آوران از دست او سرگردان شدند، و گریختن ممکن نیست.

خیره ماند از قیام غالب او             حمله ی شیر و حیلت روباه

و گر مرا هزار جانستی، و بدانمی که در سپری شدن آن ملک را فایده است و رای او را بدان میلی، در یک ساعت بر ترک همه بگویمی و سعادت دو جهان در آن شناسمی. لکن ملک را در عواقب این کار نظری از فرایض است، که ملک بی تبع نتوان داشت، و خدمتگاران کافی را به قصد جوانب باطل از خللی خالی نماند.

تنها مانی چو یار بسیار کـُشی

و به هر وقت بنده ای درمعرض کفایت مُهمات نیفتد، و مرُشَّح ِاعتماد و تربیت نگردد، و هر روز خدمتگار ثابت قدم بدست نیاید و چاکر ناصح محرم یافته نشود.

سال ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب         لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

مادر شیر چون بدید که سخن دمنه بسمع رضا استماع می یابد بد گمان گشت، و اندیشید که ناگاه این غدرهای زراندود و دروغ های دلپذیر او باور دارد، که او نیک گرم سخن و چرب زبان بود، به فصاحت و زبان آوری مباهات نمودی، و مثلا این بیت ورد داشتی :

وَلی منطقٌ لم یرضَ لی کنهَ منزلی              علی اننی بین السماکین ِنازلُ


جایی که سخن باید چون موم کنم آهن

روی به شیر آورد و گفت : خاموشی بر حجت به تصدیق ماند، و از اینجا گویند که : «خاموشی همداستانیست.» و به خشم برخاست. شیر فرمود که دمنه را بباید بست و به قضات سپرد و به حبس کرد تا تفحص کار او بکند. پس از آن مادر شیر بازآمد و شیر را گفت : من همیشه بوالعجبی دمنه شنودمی، اما اکنون محقق گشت بدین دروغ ها که می گوید، و عذرهای نغز و دفع های شیرین که می نهد، و مخرج های باریک و مخلص های نادر که می جوید. و اگر ملک او را مجال سخن دهد به یک کلمه خود را از آن ورطه بیرون آرد. و در کشتن او ملک را و لشکر را راحت عظیم است. زودتر دل فارغ گرداند و او را مدت و مهلت ندهد.

شیر گفت : کار نزدیکان ملوک حسد و منازعت و بدسگالی و مناقشت است، و روز و شب در پی یکدیگر باشند و گرد این معانی برآیند، و هر که هنر بیش دارد در حق او قصد زیادت رود و او را بدخواه و حسود بیش یافته شود. و مکان دمنه و قربت او بر لشکر من گران آمده است. و نمی دانم که اجماع و اتفاق ایشان در این واقعه برای نصیحت من است یا از جهت عداوت او. و نمی خواهم که در کار او شتابی رود که برای منفعت دیگران مضرت خویش طلبیده باشم. و تا تفحص تمام نفرمایم خود را در کشتن او معذور نشناسم، که اتباع نفس و طاعت هوا رای راست و تدبیر درست را بپوشاند. و اگر به ظن خیانت اهل هنر و ارباب کفایت را باطل کنم حالی فورت خشم تسکینی یابد، لکن غبن آن به من بازگردد.

فإن اکُ قد بردتُ بهم غلیلی              فلم اقطع بهم الا بنانی

چون دمنه را در حبس بردند و بند گران بر وی نهاد کلیله را سوز برادری و شفقت صحبت برانگیخت، پنهان بدیدار او رفت، و چندان که نظر بر وی افگند اشک باریدن گرفت و گفت : ای برادر تو را در این بلا و محنت چگونه توانم دید، و مرا پس از این از زندگانی چه لذت ؟

آب صافی شده است خون دلم                    خون تیره شده است آب سرم
بودم آهن کنون از او زنگم                      بودم آتش کنون از او شررم

و چون کار بدین منزلت رسید اگر در سخن با تو درشتی کنم باکی نباشد، و من این همه می دیدم و در پند دادن غلو می نمود، بدان التفات نکردی. و نامقبول تر چیزها نزدیک تو نصیحت است. و اگر به وقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت تقصیر و غفلت روا داشته بودمی امروز با تو در این جنایت شرکت دارمی. لکن اعجاب تو به نفس و رای خویش عقل و علم تو را مقهور گردانید. و اشارت عالمان در آن چه «ساعی پیش از اجل میرد» با تو بگفته ام، و از مردن انقطاع زندگانی نخواسته اند، اما رنج هایی بیند که حیات را منغص گرداند، چنین که تو در این افتاده ای و هرآینه مرگ از آن خوش تر است. و راست گفته اند «مقتل الرجل بین فکیه.»

گر زبان تو راز دارستی                 تیغ را بر سرت چه کارستی ؟

دمنه گفت : همیشه آن چه حق بود می گفتی و شرایط نصیحت را به جای می آورد، لکن شره ِنفس و قوت حرص بر طلب جاه رای مرا ضعیف کرد و نصایح تو را در دل من بی قدر گردانید، چنان که بیمار مولع به خوردنی، اگر چه ضرر آن می شناسد، بدان التفات ننماید و بر قضیت شهوت بخورد. نیز خرّم و بی خصم زیستن و خوش دل و ایمن روزگار گذاشتن نوعی دیگر است. هرکجا علو همتی بود از رنج های صعب و چشم زخم های هایل چاره نباشد.

و ترجعُ اعقابُ الرماح ِ سلیمة ً               و قد حُطِمَت فِی الدارِ عینَ العَواملُ

و می دانم که تخم این بلا من کاشته ام، و هر که چیزی کاشت هرآینه بدرَوَد اگرچه در ندامت افتد و بداند که زهرگیا کاشته است. و امروز وقت است که ثمرت کردار و ریع گفتار خویش بردارم. و این رنج بر من گران تر می گردد از هراسی که تو به من متهم شوی به حکم سوابق دوستی و صحبت که میان ماست.
و عیاذالله اگر بر تو تکلیفی رود تا آن چه می دانی از راز من بازگویی، وآنگه من بدو مؤونت مبتلا گردم، یکی رنج نفس تو و خجلت که از جهت من در رنج افتی، و دوم آن که مرا بیش امید خلاص باقی نماند، که در صدق قول تو به هیچ تاویل شبهت نباشد «آنگاه که در حق بیگانگان گواهی دهی، در باب من با چندان یگانگی و مخالصت صورت ریبتی نبندد. و امروز حال من می بینی، وقت رقت است و هنگام شفقت.

کز ضعیفی دست و تنگی جای                نیست ممکن که پیرهن بدرم
گشت لاله ز خون دیده رُخم                     شد بنفشه ز زخم دست برم

کلیله گفت : آن چه گفتی معلوم گشت. و حکما گویند که «هیچ کس بر عذاب صبر نتواند کرد، و هرچه ممکن گردد از گفتار حق یا باطل برای دفع اذیت بگوید.» و من تو را هیچ حیلت نمی دانم، چون در این مقام افتادی بهتر آن که به گناه اعتراف نمایی و بدان چه کرده ای اقرار کنی، و خود را از تبعت آخرت به رجوع و انابت برهانی، چه لابد در این هلاک خواهی شد، باری عاجل و آجل به هم پیوندد.
دمنه گفت : در این معانی تامل کنم و آن چه فراز آید به مشاورت تو تقدیم نمایم.

کلیله رنجور و پرغم بازگشت، و انواع بلا بر دل خوش کرده پشت بر بستر نهاد و می پیچید تا هم در شب شکمش برآمد و نفس فرو شد. و ددی با دمنه به هم محبوس بود و در آن نزدیکی خفته، به سخن کلیله و دمنه بیدار شد و مفاوضت ایشان تمام بشنود و یاد گرفت و هیچ بازنگفت.

دیگر روز مادر شیر این حدیث تازه گردانید و گفت : زنده گذاشتن فجار هم تنگ کشتن اخیار است. و هر که نابکاری را زنده گزارد در فجور با او شریک گردد. ملک قضات را تعجیل فرمود در گزارد کار دمنه و روشن گردانیدن خیانت او در مجمع خاص و محفل عام، و مثال داد که هر روز آن چه رود بازنمایند.
و قضات فراهم آمدند و خاص و عام را جمع کردند، و وکیل قاضی آواز داد و روی به حاضران آورد و گفت : ملک در معنی دمنه و بازجست کار او و تفتیش حوالتی که بدو افتاده است احتیاط تمام فرموده است، تا حقیقت کار او از غبار شبهت منزه شود، و حکمی که رانده اید در حق او از مقتضی عدل دور نباشد، و به کامگاری سلاطین و تهور ملوک منسوب نگردد. و هر یکی از شما را از گناه او آن چه معلومست بباید گفت [ برای سه فایده : اول آن که در عدل معونت کردن و حجت حق گفتن در دین و مروت موقعی بزرگ دارد، و دوم آن که بر اطلاق زجر کلی اصحاب ضلالت به گوشمال یکی از ارباب خیانت دست دهد، و سوم آن که مالش اصحاب مکر و فجور و قطع اسباب ایشان راحتی شامل و منفعتی شایع را متضمن است.
چون این سخن به آخر رسید ] همه ی حاضران خاموش گشتند، و هیچ کس چیزی نگفت؛ چه ایشان را در کار او یقین ظاهر نبود، روا نداشتند که به گمان مجرد چیزی گویند، و به قول ایشان حکمی رانده شود و خونی ریخته گردد.

چون دمنه آن بدید گفت : اگر من مجرم بودمی به خاموشی شما شاد گشتمی، لکن بی گناهم، و هر که او را جرمی نتوان شناخت بر او سبیلی نباشد، و او به نزدیک اهل خرد و دیانت مبرا و معذور است. و چاره نتواند بود از آن که هر کس بر علم خویش در کار من سخنی گوید، و در ان راستی و امانت نگاه دارد که هر گفتاری را پاداشی است، عاجل و آجل، و قول او حکمی خواهد بود در احیای نفسی یا ابطال شخصی. و هر که به ظن و شبهت، بی یقین صادق، مرا در معرض تلف آرد بدو آن رسد که بدان مدعی رسید که بی علم وافر و مایه ی کامل، و بصیرتی در شناخت علت ها واضح و ممارستی در معرفت داروها راجح، و رایی در انواع معالجت صایب و خاطری در ادراک کیفیت ترکیب نفس و تشریح بدن ثاقب. قدم پیدا و اتقان به سزا، دعوی و رای طبیبی کرد.
قضات پرسیدند که :چگونه ؟ گفت :

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  کوشایی آن است که پیشه ی پسندیده برگزیند و کاری را که بر گردن گرفته، بدون انجام گناه و رنج بردن انجام دهد.  ”   -  بزرگمهر
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه