برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow کلیله و دمنه arrow بازجست کار دمنه arrow باب الفحص عن امر دمنة - آغاز باب تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 08:22
 
 
 
باب الفحص عن امر دمنة - آغاز باب چاپ فرستادن صفحه با نامه

رای گفت برهمن را : معلوم گشت داستان ساعی نمام، که چگونه جمال یقین را به خیال شبهت بپوشانید تا مروت شیر مجروح شد و سمت نقض عهد بدان پیوست و دشمنایگی در موضع دوستی و وحشت به جای الفت قرار گرفت و دستور مَلک و گنجور او در سر آن شد.

اکنون اگر بیند عاقبت کار دمنه و کیفیت معذرت های او پیش شیر و وحوش بیان کند، که شیر در آن حادثه چون به عقل خود رجوع کرد و در دمنه بدگمان گشت تدارک آن از چه نوع فرمود، و بر غدر او چگونه وقوف یافت، و دمنه به چه حجت تمسک نمود، و تخلص از چه جنس طلبید، و از کدام طریق گرد ِجستن ِپوزش ِآن درآمد.

برهمن گفت : خون هرگز نخُسبد، و بیدار کردن فتنه به هیچ تاویل مهنا نماند، و در تواریخ و اخبار چنان خوانده ام که چون شیر از کار گاو بپرداخت از تعجیلی که در آن کرده بود بسی پشیمانی خورد و سرانگشت ندامت خایید.

فلما رایتُ أننی قد قتلتـُهُ                   نَدِمتُ علیه أی ساعَتهِ مَندمِ
نیک برنج اندرم، از خویشتن             گم شده تدبیر و خطا کرده ظن

و به هر وقت حقوق متاکد و سوالف مرضی ِاو را یاد می کرد و فکرت و ضجرت زیادت استیلا و قوت می یافت، که گرامی تر اصحاب و عزیزتر اتباع او بود، و پیوسته می خواست که حدیث او گوید و ذکر او شنود. و با هریک از وحوش خلوت ها کردی و حکایت ها خواستی. شبی پلنگ تا بیگاهی پیش او بود، چون بازگشت بر مسکن کلیله و دمنه گذرش افتاد. کلیله روی به دمنه آورده بود و آن چه از جهت او در حق گاو رفت بازمی راند. پلنگ بیستاد و گوش داشت. سخن کلیله آن جا رسیده بود که : هول ارتکابی کردی، و این غدر و غمز را مدخلی نیک باریک جستی، و مَلک را خیانت عظیم روا داشتی. و ایمن نتوان بود که ساعت به ساعت به وبال آن مأخوذ شوی و تبعت آن به تو رسد و هیچ کس از و حوش تو را در آن معذور ندارد، و در تخلص تو از آن معونت و مظاهرت روا نبیند، و همه بر کشتن و مثله کردن تو یک کلمه شوند. و مرا به همسایگی تو حاجت نیست از من دور باش و مواصلت و ملاطفت در توقف دار. دمنه گفت که :

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر            آن مهر بر که افگنم آن دل کجا برم ؟

نیز کار گذشته تدبیر را نشاید، خیالات فاسد از دل بیرون کن و دست از نیک و بد بدار و روی به شادمانگی و فراغت آر، که دشمن برافتاد و جهان ِمراد، خالی و هوای آرزو صافی گشت

سرفراز و به فرخی به گراز             لهو جوی و به خرمی می خور
إذا انتَ أعطیتَ السعادة لم تُبل             وَ إن نظرَت شَزراً إلیکَ القبائلُ

و ناخوبی ِموقع آن سعی در مروت و دیانت بر من پوشیده نبُد، و استیلای حرص و حسد مرا بر آن مُحرض آمد.

چون پلنگ این فصول تمام بشنود به نزدیک مادر شیر رفت و از وی عهدی خواست که آن چه گوید مستور ماند. و پس از وثیقت و تأکید آن چه از ایشان شنوده بود باز گفت، و مواعظ کلیله و اقرار دمنه مستوفی تقریر کرد. دیگر روز مادر شیر به دیدار پسر آمد، او را چون غمناکی یافت. پرسید که : موجب چیست ؟ گفت : کشتن شنزبه و یاد کردن مقامات مشهور و مآثر مشکور که در خدمت من داشت. هر چند می کوشم ذکر وی از خاطر من دور نمی شود، و هرگاه که در مصالح مُلک تاملی کنم و از مخلص مشفق و ناصح واقف اندیشم دل بدو رود و محاسن اخلاق او بر من شمرد.

یُذکرُنیه الخَیرُ والشرُ والذی            أخافُ وأرجو و الذی اتوَقُع

مادر شیر گفت : شهادت هیچ کس بر او مقنع تر از نفس او نیست. و سخن ملک دلیل است بر آن چه دل او بر بی گناهی شنزبه گواهی می دهد و هر ساعت قلقی تازه می گرداند و بر خاطر می خواند که این کار بی یقین صادق و برهان واضح کرده شده است. و اگر در آن چه به ملک رسانیدند تفکری رفتی و بر خشم و نفس مالک و قادر توانستی بود و آن را بر رای و عقل خویش بازانداختی حقیقت حال شناخته گشتی، که هیچ دلیل در تاریکی شک چون رای انور و خاطر ازهر مَلک نیست، چه فراست ملوک جاسوس ضمیر فلک و طلیعه ی اسرار غیب باشد.

گر ضمیرت بخواهدی بی شک          از دل آسمان خبر کـُنـَدی

گفت : در کار گاو بسیار فکرت کردم و حرص نمود بدان چه بدو خیانتی منسوب گردانم تا در کشتن او به نزدیک دیگران معذور باشم هرچند تامل زیادت می کنم گمان من در وی نیکوتر می شود و حسرت و ندامت بر هلاک وی بیشتر. و نیز بیچاره از رای روشن دور و از سیرت پسندیده بیگانه نبود که تهمت حاسدان از آن روی بر وی درست گردد و تمنی بی خردان در دماغ وی متمکن شود، یا مغالبت من بر خاطر گذراند. و در حق وی اهمال هم نرفته بود که داعی عداوت و سبب مناقشت شدی. و می خواهم که تفحص این کار بکنم و در آن غلو و مبالغت واجب بینم، اگر چه سودمند نباشد و مجال تدارک باقی نگذاشته ام، اما شناخت مواضع خطا و صواب از فواید فراوان خالی نماند. و اگر تو در آن چیزی می دانی و شنوده ای مرا بیاگاهان.

گفت : شنوده ام، اما اظهار آن ممکن نیست، که بعضی از نزدیکان تو در کتمان آن مرا وصایت کرده است. و عیب ِفاش گردانیدن اسرار و تاکید علما در تجنب از آن مقرر است و الا تمام بازگفته آیدی. شیر گفت : اقاویل علما را وجوه بسیار است و تاویلات مختلف، و خردمندان اقتدا بدان فراخور مصلحت و بر قضیت حکمت صواب بینند. و پنهان داشتن راز اهل ریبت مشارکت است در زَلت. و شاید بود که رساننده ی این خبر خواسته است که به اظهار آن با تو خود را از عهده این حوالت بیرون آرد و تو را بدان آلوده گرداند. می نگر در این باب و آن چه فراخور نصیحت و شفقت تواند بود می کن.

مادر شیر گفت : این اشارت پسندیده و رای درست است، لکن کشف اسرار دو عیب ظاهر دارد : اول دشمنایگی آن کس که این اعتماد کرده باشد، و دوم بدگمانی دیگران، تا هیچ کس با من سخنی نگوید و مرا در رازی محرم نشمرد. شیر گفت : حقیقت سخن و کمال صدق تو مقرر است، و من نیز روا ندارم که به سبب بیرون آوردن خویش از عهده ی این خطا تو را بر خطایی دیگر اکراه نمایم. و اگر نمی خواهی که نام آن کس تعیین کنی و سر او فاش گردانی باری به مجمل اشارت کن.

مادر شیر گفت : سخن علما در فضیلت عفو و جمال احسان مشهور است، لکن در جرم هایی که اثر آن در فساد عام و ضرر آن در عالم شایع نباشد. چه هر کجا مضرت شامل دیده شد و، وصمت آن ذات پادشاه را بیالود و، موجب دلیری دیگر مفسدان گشت و، حجت متعدیان بدان قوت گرفت و هر یک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند و عفو و اغماض و تجاوز و اغضا را مجال نماند و تدارک آن واجب بلکه فریضه گردد. ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب
و فی الشر نجاة حین لاینجیک احسان

و آن دمنه که ملک را بر این داشت ساعی نمام و شریر و فتان است. شیر مادر را فرمود که : دانستم باز باید گشت.
چون برفت تامل کرد و کسان فرستاد و لشکر را حاضر خواست، و مادر را هم خبر کرد تا بیامد. پس بفرمود تا دمنه را بیاوردند و از وی اعراض نمود و خویشتن را در فکرت مشغول کرد. دمنه چون در ِبلا گشاده دید و راه حذر بسته روی به یکی از نزدیکان آورد و آهسته گفت که : چیزی حادث گشتست و فکرت ملک و فراهم آمدن شما را موجبی هست ؟ مادر شیر گفت : ملک را زندگانی تو متفکر گردانیده است. و چون خیانت تو ظاهر شد و دروغ که در حق قهرمان ناصح او گفتی پیدا آمد نشاید که تو را طرفة العینی زنده گذارد.

دمنه گفت : متقدمان در حوادث جهان هیچ حکمت ناگفته رها نکرده اند که متاخران را در انشای آن رنجی باید برد، و دیر است تا گفته اند که «همه ی تدبیرها سخره ی تقدیر است و، هرچند خردمند پرهیز بیش کند و، در صیانت نفس مبالغت بیش نماید به دام بلا نزدیک تر باشد.» و در نصیحت پادشاه سلامت طلبیدن و صحبت اشرار را دست موزه ی سعادت ساختن همچنانست که بر صحیفه ی کوثر تعلیق کرده شود و کاه بیخته را به باد صرصر سپرده آید. و هر که در خدمت پادشاه، ناصح و یک دل باشد خطر او زیادت است برای آن که او را دوستان و دشمنان پادشاه جمله خصم گردند : دوستان از روی حسد و منافست در جاه و منزلت، و دشمنان از وجه اخلاص و نصیحت در مصالح مُلک و دولت.
و برای این است که اهل حقایق پشت به دیوار امن آورده اند و روی از این دنیای ناپایدار بگردانیده است و دست از لذات و شهوات آن بداشته و تنهایی را بر مخالطت مردمان و عبادت خالق را بر خدمت مخلوق برگزیده، که در حضرت عزت و سهو و غفلت جایز نیست، و جزای نیکی، بدی و پاداش عبادت، عقوبت صورت نبندد. و در احکام آفریدگار از قضیت معدلت گذر نباشد.

آن جا غلطی نیست گر اینجا غلطی است.

و کارهای خلایق به خلاف آن بر انواع مختلف و فنون متفاوت رود، اتفاق در آن معتبر نه استحقاق، گاه مجرمان را ثواب کردار مخلصان ارزانی می دارند و گاه ناصحان را به عذاب زلت جانیان می نمایند و هوا بر احوال ایشان غالب و خطا در افعال ایشان ظاهر و نیک و بد و خیر و شر نزدیک ایشان یکسان.

[ وَ شرُ ماقنصتهُ راحتی قَنَصُ             شهبُ البزاةِ سواءُ فیهِ والرخمُ ]

و پادشاه موفق آن است که کارهای او به ایثار صواب نزدیک باشد و از طریق مضایقت دور، نه کسی را به حاجت تربیت کند و نه از بیم عقوبت روا دارد. و پسندیده تر اخلاق ملوک رغبت نمودن است در محاسن صواب و عزیز گردانیدن خدمتگاران مرضی اثر. و ملک می داند و حاضران هم گواهی دریغ ندارند که میان من و گاو هیچ چیز اسباب منازعت و دواعی مُجاذبت و عِداوت قدیم و عصبیت موروث که آن را غایلتی صورت شود نبود. و او را مجال قصد و عنایت و دست بدکرداری و شفقت هم نمی شناختم که از آن حسد و حقدی تولد کردی. لکن ملک را نصیحتی کردم و آن چه برخود واجب شناختم به جای آورد، و مصداق سخن و برهان دعوی بدید و بر مقتضای رای خویش کاری کرد. و بسیار کس از اهل غش و خیانت و تهمت و عداوت از من ترسان شده اند، و هرآینه به مطابقت در خون من سعی خواهند کرد و به موافقت در من خروشند.

فأصبحتُ محسوداً بفضلی وَحدَه              علی بُعدِ انصاری و قلةِ مالی

و هرگز گمان نداشتم که مکافات نصیحت و ثمرت خدمت این خواهد بود که بقای من ملک را رنجور و متاسف گرداند.
چون شیر سخن دمنه بشنود گفت : او را به قضات باید سپرد تا از کار او تفحص کنند، چه در احکام سیاست و شرایط انصاف و معدَلت، بی اِیضاح بینت و الزام حجت جایز نیست عزیمت را در اقامت حدود به امضا رسانیدن. دمنه گفت : کدام حاکم راست کارتر و منصف تر از کمال عقل و عدل ملکست ؟ هر مثال که دهد نه روزگار را بدان محل اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت.

گردون گشاده چشم و زمانه نهاده گوش             هر حکم را که رای تو امضا کند همی

و بر رای متین ملک پوشیده نماند که هیچ چیز در کشف شبهت و افزودن در نور بصیرت چون مجاهدت و تثبت نیست. و من واثقم که اگر تفحص بسزا رود از بأس ملک مسلم مانم. و به همه حال برائت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و یمن ناصیت من معلوم خواهد شد. اما از مبالغتی در تفتیش کار من چاره نیست، که آتش از ضمیر چوب و دل سنگ بی جد تمام و جهد بلیغ بیرون نتوان آورد.

فانَ الزندَ یُورَی باقتداح

و اگر من خود را جرمی شناسمی در تدارک غلو التماس ننمایمی. لکن واثقم بدین تفحص که مزید اخلاص من ظاهر گردد. و هر چیز که نسیم عطر دارد به پاشیدن آن اثر طیب زودتر به اطراف رسد. و اگر در این کار ناقه و جملی داشتمی، پس از گزاردن آن فرصت ها بود، بر درگاه ملک ملازم نبودمی و پای شکسته منتظر بلا ننشستمی. و چشم می دارم که حوالت کار به امینی کند که از غرض و ریبت منزه باشد، و مثال دهد تا هر روز آن چه رود به سمع ملک برسانند، و ملک آن را بر رای جهان نمای خود، که آینه ی فتح است و جام ظفر، بازاندازد تا من به شبهت باطل نگردم، چه همان موجب که کشتن گاو ملک را مباح گردانید از آن من بر وی محظور کرده است.

وَالا فإنی بالذی جئَتَ قانعُ                  وراضٍ بما اولیتَ غیرُ مغاضبِ
و عبدٌ علیَ العِلاتِ یلزَم نَهجَهُ               إذا اختلفت بالقوم ِ سُبلُ المُطالبِ

آنگاه من خود به چه سبب این خیانت اندیشم ؟ که محل و منزلت آن ندارم که از سمت عبودیت أنفت دارم و طمع کارهای بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم. و هر چند ملک را بنده ام آخر مرا از عدل عالم آرای او نصیبی باید، که محروم گردانیدن من از آن جایز نباشد، و در حیات و پس از وفات امید من از آن منقطع نگردد.

یا أعدل الناسِ إلا فی مُعاملتی              فیکَ الخصامُ و انتَ الخصمُ والحکـَمُ

یکی از حاضران گفت : آن چه دمنه می گوید از وجه تعظیم ملک نیست، اما می خواهد که بدین کلمات بلا از خود دفع کند. دمنه گفت : کیست به نصیحت من از نفس من سزاوارتر ؟ و هر که خود را در مقام حاجت فروگذارد و در صیانت ذات خویش اهتمام ننماید دیگران را در وی امیدی نماند. و سخن تو دلیل است بر قصور فهم و وفور جهل تو. و تا گمان نبری که این تمویهات بر رای ملک پوشیده ماند ! که چون تاملی فرماید و تمییز مَلکانه بر تزویر تو گمارد فضیحت تو پیدا آید و نصیحت از معاندت جدا شود، که رای او کارهای عمری به شبی پردازد و لشکرهای گران به اشارتی مقهور کند.

إذا باتَ فی امرِ یفَکرُ وَحدَه                        غدا و هوَ من آرائهِ فی کتائبِ
ز رایش ار نظری یابد آفتاب به صدق           که خواند یارد صبح نخست را کاذب ؟

مادر شیر گفت : از سوابق مکر و غدر تو چندان عجب نمی دارم که از این مواعظ در این حال و بیان امثل در هر باب. دمنه گفت : این جای مواعظتست اگر در محل قبول نشیند، و هنگام مثل است اگر به سمع خرد استماع افتد. مادر شیر گفت : ای غدار، هنوز امید می داری که به شعوذه و مکر خلاص یابی ؟ دمنه گفت : اگر کسی نیکویی را به بدی و خیر را به شر مقابله روا دارد من باری وعده را به انجاز و عهد را به وفا رسانیدم. ملک داند که هیچ خاین را پیش او دلیری سخن گفتن نباشد، و اگر در حق من این روا دارد مضرت آن هم به جانب او باز گردد. و گفته اند «هر که در کارها مسارعت نماید و از فواید تامل و منافع تثبت غافل باشد بدو آن رسد که بدان زن رسید که به گرم شکمی تعجیل روا داشت تا میان دوست و غلام فرق نتوانست کرد.» شیر پرسید :  چگونه ؟ گفت :

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  جوانمردی آن است که بار خود بر خلق ننهی  ”   -  عطار نیشابوری
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه