|
20 آبان 1387 ساعت 23:45 |
|
پاسبان گشتی که در شب کشیش می داد و به هر سو می گشت ناگهان در کنار دیوار مردی مست دید که خوابیده است.
محتسب در نیمه شب جایی رسید در بن دیوار، مردی خفته دید گفت ای مستی چه خوردستی بگو؟ گفت از این خوردم که هست اندر سبو [1]محتسب پرسید : «در سبو چیست ؟» مست پاسخ داد : «همان چیزی که خورده ام.» محتسب گفت : «حرف های مبهم می زنی ! راست بگو چه خورده ای ؟» مست گفت : «همان چیزی که در سبو پنهان است.» محتسب درمانده شد که چگونه می تواند مستی او را ثابت کند. لذا نزدیک تر شد تا از بوی دهانش بفهمد. گفت او را محتسب هین آه کن مست هوهو کرد هنگام سُخُن [2]مست با ذکر هوهو محتسب را در مانده تر کرد، محتسب دوباره گفت : گفت: گفتم آه کن هو می کنی؟ گفت: من شاد و تو از غم دم زنی آه از درد و غم و بیدادی است هوهو مَی خوارگان از شادی است [3]محتسب گفت : «من از این حرف های تو سر در نمی آورم. برخیز و حالا دیگر اظهار فضل نکن و لجبازی مَوَرز.» مست گفت : «برو پی کارت. من و تو با هم مناسبتی نداریم.» محتسب جواب داد : «تو مستی باید به زندان ببرمت.» مست گفت : «دست از سرم بردار و برو. من چیزی ندارم گرو بگذارم.» محتسب گفت : «بلند شو راه بیفت.» مست پاسخ داد : «اگر می توانستم راه بروم به منزل خود می رفتم.»[4] من اگر با عقل و با امکانمی همچو شیخان بر سر دکانمی [5]
پانوشت ها :1. بیت های 2387 و 2388 2. بیت 2392 3. بیت های 2393 و 2394 4. این شعر پروین اعتصامی «محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت ...» مقتبس از این داستان مولوی است. 5. بیت 2399
|
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 551
|