برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
گلشن مراد

«گلشن مراد»، تالیف «ابوالحسن خان غفّاری کاشانی»، مشهور به «غفاری مستوفی»، نقاش و مورخ عصر زندیه است. ابوالحسن خان پسر میرزا معزّالدّین محمد و از منشیان دربار کریم خان بوده است.

 
     
 
تاریخ خط در ایران

سعید نفیسی

استاد شادروان سعید نفیسیدر روایات زردشتی از داستان های ملی ایران چنین آمده است که طهمورث پیشدادی پس از آن که بر اهریمن پیروز شد هفت گونه خط را که به کسی یاد نمی...

 
     
 
موسیقی ایرانی در زمان امویان و عباسیان

«کلمان هورات» می نویسد :

«پیش از ظهور اسلام عرب های بادیه نشین شعر و موسیقی داشته اند ولی تشکیل و بسط آن بر ما مجهول است. شاید طرز حرکت شتر هنگام راه رفتن و گذاردن پاهایش با آن همه نظم بر روی زمین، موجد آهنگ «حدی» گشته است، آهنگی...

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های مثنوی arrow سه همراه - صوفی، فقیه و علوی تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 05:51
 
 
 
سه همراه - صوفی، فقیه و علوی چاپ فرستادن صفحه با نامه
امتیاز: / 0
بدعالی 
20 آبان 1387 ساعت 23:41

این سه تن گستاخ در باغ نشسته بودند، باغبان پنداشت که آن ها دزدند، پیش خود گفت درست است که حق با من است ولی این ها جمع اند و من نمی توانم تنها با آن ها مقابله کنم.

باغبانی  چون  نظر  در  باغ  کرد                   دید چون دزدان به باغ خود سه مرد
یک فقیه و یک شریف و یک صوفی ای           هر یکی شوخی، بَدی ، لایوفی ای [1]

پس چاره این است که :

هر یکی را زان دگر تنها کنم                  چون که تنها شد سبالش برکنَم [2]

بعد از این چاره اندیشی با خوشرویی جلو رفت و پس از احوال پرسی گفت : «جناب صوفی برو از اتاق من که در انتهای باغ است گلیمی بیاور تا این جا پهن کنیم و بیشتر لذت ببریم.» صوفی بی درنگ بلند شد و راه افتاد. وقتی باغبان با فقیه و شریف یعنی سید (علوی) تنها ماند گفت : «تو فقیه ما هستی و بر سر ِما جاداری، این هم سید است و احترامش واجب. این صوفی چه کسی است که با امثال شما هم نشینی می کند !؟»

چون بیاید مر ورا پنبه کنید                 هفته ای بر باغ و راغ من زنید [3]

وقتی صوفی آمد آن را مثل پنبه بزنید. می مانید شما دو تا که یک هفته مهمان من خواهید بود اصلا باغ چه ارزشی دارد، جانم برای هم برای شماست.
وقتی خیالش از طرف آن ها راحت شد که به صوفی کمک نمی کنند، چوبی محکم برداشت و به دنبال صوفی رفت و گفت : «آیا این است که بی اجازه وارد باغ شوی !؟» در حالی که او را می زد و سرش را شکسته و نیمه جانش کرده بود می گفت :

این جنیدت [4] ره نمود و با یزید [5]            از کدامین شیخ و پیرت این رسید [6]

صوفی با حال زار می گفت : «از من گذشت ولی دوستان مواظب خودتان باشید مرا از اغیار دانستید ولی این آدم از اغیار بود آنچه من خوردم شما را خوردنی است.»

این جهان کوه است و گفتگوی تو             از صدا هم باز آید سوی تو [7]

سپس باغبان که از اصل تفرقه بینداز تا حکومت کنی، نتیجه ی خوبی گرفته بود به سید گفت : «برو خانه ی ما، نان نازک تازه پخته ام با مرغابی سرخ کرده، بیاور تا یک چاشتی با هم بخوریم.» سید هم گول او را خورد و به سوی خانه ی باغبان به راه افتاد. وقتی باغبان با فقیه تنها ماند گفت : «این مرد که ادعای سیادت می کند از کجا معلوم است که راست باشد، شاید مادرش با دیگری خفته باشد.» خلاصه سید را به زنازادگی متهم کرد که شاید خودش چنین بود که فرا افکنی می کرد.

هر که باشد از زنا وز زانیان          این برد ظن در حق ربانیان [8]

هر که سرش گیج بخورد فکر می کند خانه می گردد.
خلاصه فقیه را با این افسونگری با خود همراه کرد و خود به سر وقت سید رفت.

گفت ای خر اندر این باغت که خواند ؟          دزدی  از  پیغمبرت  میراث  ماند ؟
شیر  را  بچه  همی  ماند  بدو                     تو  به  پیغمبر  چه  مانی  بگو ؟ [9]

خلاصه آن باغبان بی رحم و بد ذات هر چه توانست آن سید محترم را کتک زد که هیچ خارجی (خوارج) به آل یاسین (اهل بیت پیامبر) نکرد. گویا یزید و شمری بود در لباس باغبان. وقتی آن شریف (سید) مجروح شد، فقیه با خود گفت : «الحمدلله که این که این دو تن از سر راه من برداشته شدند. حالا دیگر من مانده ام که همه ی میوه ها را بخورم.» باغبان هم با خود می گفت : «حالا تو کتک بخور که نوبت توست» و پیش فقیه آمد و گفت :

فتوی ات این است ای ببریده دست            کاندر آیی و نگویی امر هست ؟ [10]

این فتوا را از کدام کتاب فقه آموختی ؟! فقیه درمانده شد :

گفت : حق است بزن دستت رسید            این سزای آنکه از یاران برید [11]


پانوشت ها :

1. لایوفی : بی وفا - بیت های 2167 و 2168
2. سبال : موی سبیل - بیت 2179
3. بیت 2178
4. جنید بغدادی كه اصلش نهاوندی بود «رییس الطایفه»ی صوفیه نام دارد و نخستین قطب صوفیه است. در سال 165 هجری در بغداد به دنیا آمد و در سال 297 هجری قمری در همان شهر وفات یافت. او از عرفای معتقد به صَحو ( هشیاری و بیداری پس از مستی روحانی) بود.
5. بایزید بسطامی از اجله ی عرفتی اهل سُكر كه اواخر قرن دوم و قرن سوم هجری می زیست و در حال عرفانی و زهد زبانزد بود.
6. بیت 4183
7. بیت 2188
8. بیت 2196
9. بیت های 2101 و 2102
10. بیت 2209
11. بیت 2211

دیــدگــاه هـا
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :

  • نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
  • نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.

نام :
متن :

شماره ی امنیتی* Code


بازدیدها : 299

  دیدگاه ها : 0
 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  در گیتی کسی باقی نیست و همگان رفتنی هستیم، بی آزار باشید و به مردم و همسایگان نیکی کنید، من برای راحتی مردم رنج تن را تحمل می کنم و دوست دارم مردم در همه حال شاد باشند، زیرا دین زرتشت مرا فرمان به شاد بودن می دهد و دوست دارم مردمانم شاد زندگی کنند  ”   -  بهرام گور
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه