برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی
باشندگان در تارنما: 1 نفر میهمان
 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow گلستان سعدی arrow گلستان - باب اول - حکایت چهلم تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 05:34
 
 
 
گلستان - باب اول - حکایت چهلم چاپ فرستادن صفحه با نامه

یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید، کنیزک ممانعت کرد، ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پره ی بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صخرالجن [1] از طلعتش برمیدی و عین القطر [2] از بغلش بگندیدی.

تو گویی تا قیامت زشت رویی              بر او ختم است و بر یوسف نکویی

چنانکه ظریفان گفته اند :

شخصی نه چنان کریه منظر                 کز زشتی او خبر توان داشت
آنگه بغلی نعوذ بالله                         مردار به آفتاب مرداد

آورده اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب، مهرش بجنبید و مهرش برداشت، بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند، خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق دراندازند. یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت : سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتگاران به نوازش خداوندی متعودند[3]. گفت اگر در مفاوضه [4] او شبی تاخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی ؟ گفت ای خداوند روی زمین نشنیده ای ؟

تشنه سوخته در چشمه ی روشن چو رسید                تو مپندار از پیل دمان اندیشد
ملحد گرسنه در خانه ی خالی بر خوان                    عقل باور نکند کز رمضان اندیشد

ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت : اکنون سیاه تو را بخشیدم، کنیزک را چه کنم ؟ کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید.

هرگز آن را به دوستی مپسند                    که رود جای ناپسندیده
تشنه را دل نخواهد آب زلال                     نیم خورد دهان گندیده


پانوشت ها :

1. نام دیوی که انگشتر حضرت سلیمان را دزدید.
2. نام روغن سیاه بدبویی که به شتران گر می مالند.
3. عادت کرده.
4. گفتگو کردن.

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  شبا خیز باش تا کار روا باشی . راستگو باش تا استوار باشی  ”   -  آذرباد مارسپندان
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه