|
گلستان - باب اول - حکایت سی و نهم |
|
|
|
هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین بندگان.
سیاهی داشت نام او خصیب [1] در غایت جهل. مُلک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ای حرّاث [2] مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد، گفت پشم بایستی کاشتن. اگر دانش بروزی در فزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن عاجز بماندبخت و دولت به کاردانی نیست جز به تایید آسمانی نیست اوفتاده است در جهان بسیار بی تمیز ارجمند و عاقل خوار كيمياگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه يافته گنج
پانوشت ها :1. که از طرف هارون الرّشید مدّتی والی مصر بود. 2. کشتکاران.
|