|
گلستان - باب اول - حکایت سی و ششم |
|
|
|
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی، باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته اند نان خود خوردن و نشستن به، که کمر ِشمشیر زرّین به خدمت بستن.
به دست آهک تفته [1] کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا
پانوشت :1. سرخ شده در اثر حرارت.
|