|
گلستان - باب اول - حکایت سی و پنجم |
|
|
|
با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم، زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو آن را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم، ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد، گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.
ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده ام در طفلی. گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها. [1] تا توانی درون کس مخراش کاندر این ره خارها باشد کار درویش مستمند بر آر که تو را نیز کارها باشد
پانوشت :1. آنکه عمل نیکو به جای آرد فایده ی آن برای نفس اوست و هر که بدی کند بر ضرر نفس او.
|