برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow گلستان سعدی arrow گلستان - باب اول - حکایت سی و پنجم تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 08:09
 
 
 
گلستان - باب اول - حکایت سی و پنجم چاپ فرستادن صفحه با نامه

با طایفه ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم، زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو آن را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم، ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد، گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.

ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده ام در طفلی.

گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها. [1]

تا توانی درون کس مخراش                 کاندر این ره خارها باشد
کار درویش مستمند بر آر                    که تو را نیز کارها باشد


پانوشت :

1. آنکه عمل نیکو به جای آرد فایده ی آن برای نفس اوست و هر که بدی کند بر ضرر نفس او.

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  جانب عشق عزيز است فرو مگذارش  ”   -  حافظ شیرازی
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه