|
گلستان - باب اول - حکایت سی و سوم |
|
|
|
یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی، اتفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد، همگان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش بافواه [1] بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت، صاحب دلی بر این اطلاع یافت و گفت :
تا دل دوستان به دست آری بوستان پدر فروخته به پختن دیگ نیک خواهان را هر چه رخت سراست سوخته به با بداندیش هم نکویی کن دهن سگ به لقمه دوخته به
پانوشت :1. دهان ها.
|