|
گلستان - باب اول - حکایت سیم |
|
|
|
پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد، گفت ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه [1] آن بر تو جاوید بماند.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشتملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست.
پانوشت :1. گناه |