|
گلستان - باب اول - حکایت بیست و نهم |
|
|
|
یکی از وزرا پیش ذوالنون [1] مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان؛ ذوالنّون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّوجلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله ی صدّیقان [2] بودمی
گر نه امید و بیم راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی ور وزیر از خدا بترسیدی همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی
پانوشت ها :1. لقب یکی از عرفاست. 2. بسیار راستگو.
|