|
آورده اند که بازرگانی اندک مال بود و می خواست که سفری رود. صد من آهن داشت، در خانه ی دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت. چون بازآمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی به طلب آهن به نزدیک او رفت. مرد گفت : آهن در پیغوله ی خانه بنهاده بودم و در آن احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت : آری، موش آهن را نیک دوست دارد و دندان او بر خائیدن آن قادر باشد. امین راست کار شاد گشت، یعنی : «بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت.» گفت : امروز مهمان من باش. گفت : فردا بازآیم.
بیرون رفت و پسری را از آن او ببرد. چون بطلبیدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت : من بازی را دیدم کودکی را می برد. امین فریاد برآورد که : محال چرا می گویی ؟ باز کودک را چگونه برگیرد ؟ بازرگان بخندید و گفت : دل تنگ چرا می کنی ؟ در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد، آخر باز کودکی را هم برتواند داشت. امین دانست که حال چیست، گفت : آهن موش نخورد، من دارم، پسر بازده و آهن بستان. و این مثل بدان آوردم تا بدانی که چون با ملک این کردی دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حق گزاری نماند. و هیچ چیز ضایع تر از دوستی کسی نیست که در میدان کرم پیاده و در لافگه ی وفا سرافگنده باشد، و همچنان نیکوی کردن به جای کسی که در مذهب خود اهمال حق و نسیان شکر حایز شمرد؛ و پند دادن آن را که نه در گوش گذارد و نه در دل جای دهد؛ و سر گفتن با کسی که غمازی سخره ی بیان و پیشه ی بنان او باشد. و مرا چون آفتاب روشن است که از ظلمت بدکرداری و غدر تو پرهیز می باید کرد. که صحبت اشرار مایه ی شقاوت است و مخالطت اخیار کیمیای سعادت. و مثل آن چون باد سحری است که اگر بر ریاحین بزد نسیم آن به دماغ برساند، و اگر بر پارگین گذرد بوی آن حکایت کند. و می توان شناخت که این سخن برتو گران می آید. و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مُسامع مستبدان ناخوش. چون مفاوَضت ایشان بدین کلمت رسید شیر از گاو فارغ شده بود و کار او تمام بپرداخته. و چندانکه او را افگنده دید و در خون غلتیده، و فورت خشم تسکینی یافت، تاملی کرد و با خود گفت : دریغ شنزبه با چندان عقل و کیاست و رای و هنر. نمی دانم که در این کار مُصیب بودم و در آنچه از او رسانیدند حق راستی و امانت گزاردند یا طریق خائنان بی باک سپردند. من باری خود را مصیبت زده کردم و تَوَجُع و تَحَسُر سود نخواهد داشت. فإن اَبک لااشفِی القلیلَ و إن اَدَع اَدَع حُرقةً فِی القلبِ ذاتَ تلهُبَچون آثار پشیمانی در وی ظاهر گشت و دلایل آن واضح و بی شبهت شد و دمنه آن بدید، سخن کلیله قطع کرد و پیش رفت. گفت : موجب فکرت چیست ؟ وقتی از این خرم تر و روزی از این مبارک تر چگونه تواند بود ؟ ملک در مقام پیروزی و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناکامی و مذلت غلطان، صبح ظفرت تیغ برآورده، روز عِدوت به شام رسانیده. شیر گفت : هرگاه که از صحبت و خدمت و دانش و کفایت شنزبه یاد کنم رقت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت مستولی می گردد، و الحق پشت و پناه سپاه و روی بازار اتباع من بود، در دیده ی دشمنان خار و بر روی دوستان خال. فتیً کانَ فیه ما یَسرُ صدیقهُ علی اَنَّ فیه ما یَسوَءُ الا عادیادمنه گفت : ملک را بر آن کافر نعمت غدار جای ترحم نیست، و بدین ظفری که روی نمود و نصرتی که دست داد شادمانگی و ارتیاح و مسرت و اعتداد افزاید، و آن را از قلاید روزگار و مفاخر و مآثر شُمرد، که روزنامه ی اقبال بدین معانی آراسته شود و کارنامه ی سعادت به امثال آن مُطرَز گردد. در خرد نخورد بر کسی بخشودن که به جان بر وی ایمن نتوان بود. و خصم ملک را هیچ زندان چون گور و هیچ تازیانه چون شمشیر نیست. و پادشاهان خردمند بسیار کس را که با ایشان اِلف بیشتر ندارند برای هنر و اخلاص نزدیک گردانند و باز کسانی را که دوست دارند به سبب جهل و خیانت از خود دور کنند. چنان که داروهای زُفتِ ناخوش برای فایده و منفعت، نه به آرزو و شهوت، خوش بخورند، و انگشت که زینت دست است و آلت قبض و بسط، اگر مار بران بگزد، برای بقای باقی جثه ی آن را ببرند، و مشقت مباینت آن را عین راحت شمرند. شیر حالی بدین سخن اندکی بیارامید، اما روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضیحت گردانید، و زور و افترا و زَرق و افتعال او شیر را معلوم گشت، و به قصاص گاو به زاریان زارش بکشت، چه نهال کردار و تخم گفتار چنانکه پرورده و کاشته شود به ثمرت و ریع رسد. مَن یَزرع الشوک لایحصد به عِنباو عواقب مکر و غدر همیشه نامحمود بوده است و خواتم بدسگالی و کید، نامبارک. و هر که در آن قدمی گزارد و بدان دستی دراز کند آخر رنج آن بروی او رسد و پشت او به زمین آرد. وَ البَغیُ یَصرعُ اَهلهُ وَ الظلمُ مَرتعهُ وخیم
|