|
غوکی در جوار ماری وطن داشت، هرگاه که بچه کردی مار بخوردی، و او بر پنج پایکی دوستی داشت. به نزدیک او رفت و گفت : ای بذاذر، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم قوی و دشمن مستولی پیدا آمده ست، نه با او مقاومت می توانم کردن و نه از اینجا تحویل، که موضع خوش و بقعت نزه است، صحن آن مرصع به زمرد و مینا و مُکـَدِل به بُسَد و کهربا
آب روی آب زمزم و کوثر خاک وی خاک عنبر و کافور شکل وی ناپسوده دست صبا شبه وی ناسپرده پای دبورپنج پایک گفت : با دشمن غالب توانا جز به مکر دست نتوان یافت، و فلان جای یکی راسوست؛ یکی ماهی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ راسو تا جایگاه مار می افگن، تا راسو یگان یگان می خورد، چون به مار رسید تو را از جور او باز رهاند. غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بران گذشت. راسو را عادت بازخواست، که خوکردگی بتر از عاشقی است. بار دیگر هم به طلب ماهی بر آن سمت می رفت، ماهی نیافت، غوک را با بچگان جمله بخورد. این مثل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشتست. گفت : ای پدر کوتاه کن و درازکشی در توقف دار، که این کار اندک مؤونت بسیار منفعت است. پیر را شره، مال و دوستی فرزند در کار آورد، تا جانب دین و مروت مهمل گذاشت، و ارتکاب این محظور به خلاف شریعت و طریقت جایز شمرد، و برحسب اشارت پسر رفت. دیگر روز قاضی بیرون رفت و خلق انبوه به نظاره بیستادند. قاضی روی به درخت آورد و از حال زر بپرسید. آوازی شنود که : مغفل برده است. قاضی متحیر گشت و گرد درخت برآمد، دانست که در میان آن کسی باشد - که بدالت خیانت منزلت کرامت کم توان یافت - بفرمود تا هیزم بسیار فراهم آوردند و در حوالی درخت بنهادند و آتش اندران زد. پیر ساعتی صبر کرد، چون کار به جان رسید زینهار خواست. قاضی فرمود تا او را فرو آوردند و استمالت نمود. راستی حال قاضی را معلوم گردانید چنان که کوتاه دستی و امانت مغفل معلوم گشت و خیانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت. و پیر از این جهان فانی به دار نعیم گریخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت. و پسرش، پس از آنکه ادب بلیغ دیده بود و شرایط تعریک و تعزیز در باب وی تقدیم افتاده، پدر را، مرده، بر پشت به خانه برد. و مغفل به برکت راستی و امانت یمن صدق و دیانت زر بستد و بازگشت. و این مثل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست. ماللرجال وللکیادِ ؟ و انما یَعتدهُ النسوانُ من عاداتهاو تو ای دمنه در عجز رای و خبث ضمیر و غلبه ی حرص و ضعف تدبیر بدان منزلتی که زبان از تقریر آن قاصر است و عقل در تصویر آن حیران. و فایده ی مکر و حیلت تو مخدوم را این بود که می بینی و آخر وبال و تبعت آن به تو رسد. و تو چون گل دو رویی که هر که را همت وصلت تو باشد دست هاش به خار مجروح گردد و از وفای تو تمتُعی نیابد، و دو زبانی چون مار، لکن مار را بر تو مزیت است، که از هر دو زبان تو زهری می زاید. و راست گفته اند که : آب کاریز و جوی چندان خوش است که به دریا نرسیده است، و صلاح اهل بیت آن قدر برقرار است که شریر دیو مردم بدیشان نپیوستست، و شفقت بذاذری و لطف دوستی چندان باقی است که دو روی فتان و دوزبان نمام میان ایشان مداخلتی نیافتست. و همیشه من از مجاورت تو ترسان بوده ام و سخن علما یاد می کردم که گویند : «از اهل فسق و فجور احتراز باید کرد اگر چه دوستی و قرابت دارند، که مَثَل مواصلت فاسق چون تربیت مار است، که مارگیر اگرچه در تعهد وی بسیار رنج برد آخر خوش تر روزی دندانی بدو نماید و روی وفا و آزرم چون شب تار گرداند؛ و صبحت عاقل را ملازم باید گرفت اگرچه بعضی از اخلاق او در ظاهر نامرضی باشد، و از محاسن عقل و خرد اقتباس می باید کرد، و از مقابح آنچه ناپسندیده نماید خویشتن نگاه می داشت، و از مقاربت جاهل برحذر باید بود که سیرت او خود جز مذموم صورت نبندد، پس از مخالطت او چه فایده حاصل آید ؟ و از جهالت او ضلالت افزاید.» و تو از آن هایی، که از خوی بد و طبع کژ تو هزار فرسنگ باید گریخت. و چگونه از تو اومید وفا و کرم توان داشت ؟ چه بر پادشاه که تو را گرامی کرد و عزیز و محترم و سرور محتشم گردانید، چنان که در ظل دولت او دست در کمر مردان زدی و پای بر فرق آسمان نهاد، این معاملت جایز شمردی و حقوق اِنعام او تو را در آن زاجر نیامد. یک قطره ز آب شرم و یک ذره وفا در چشم و دلت خدایْ داناست، که نیستو مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود : زمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید ؟ دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :
|