|
باب الاسد و الثور - حکایت دوازدهم |
|
|
|
دو شریک بودند یکی دانا و دیگر نادان، و به بازارگانی می رفتند. در راه بدره ای زر یافتند، گفتند : سود ناکرده در جهان بسیار است، بدین قناعت باید کرد و بازگشت. چون نزدیک شهر رسیدند خواستند که قسمت کنند، آنکه دعوی زیرکی کردی گفت : چه قسمت کنیم ؟ آن قدر که برای خرج بدان حاجت باشد برگیریم، و باقی را به احتیاط به جایی بنهیم، و هر یکچندی می آییم و به مقدار حاجت می بریم. بر این قرار دادند و نقدی سره برداشتند و باقی در زیر درختی به اتقان بنهادند و در شهر رفتند.
دیگر روز آنکه به خرد موسوم و به کیاست منسوب بود بیرون رفت و زر ببرد : و روزها بر آن گذشت و مُغَفَل را به سیم حاجت افتاد. به نزدیک شریک آمد و گفت : بیا تا از آن دفینه چیزی برگیریم که من محتاجم. هر دو به هم آمدند و زر نیافتند، عجب بردند. زیرک در فریاد و نفیر آمد و دست در گریبان غافل درمانده زد که : زر تو برده ای و کسی دیگر : خبر نداشتست. بیچاره سوگند می خورد که : نبرده ام. البته فایده نداشت. تا او را به در سرای حُکم آورد و زر دعوی کرد و قصه باز گفت. قاضی پرسید که : گواهی یا حجتی داری ؟ گفت : درخت که در زیر آن مدفون بوده است گواهی دهد که این خائن بی انصاف برده است و مرا محروم گردانیده. قاضی را از این سخن شگفت آمد و پس از مجادله ی بسیار میعاد معین گشت که دیگر روز قاضی بیرون رود و زیر درخت دعوی بشنود و بگواهی درخت حکم کند. آن مغرور به خانه رفت و پدر را گفت که : کار زر به یک شفقت و ایستادگی تو باز بستست. و من به اعتماد تو تعلق به گواهی درخت کرده ام. اگر موافقت نمایی زر ببریم و همچندان دیگر بستانیم. گفت : چیست آن چه به من راست می شود ؟ گفت : میان درخت گشاده است چنان که اگر یک دو کس در آن پنهان شود نتوان دید. امشب بباید رفت و در میان آن ببود و، فردا چون قاضی بیاید گواهی چنان که باید بداد. پیر گفت : ای پسر، بسا حیلتا که بر محتال وبال گردد. و مباد که مکر تو چون مکر غوک باشد. گفت : چگونه ؟ گفت :
|