|
باب الاسد و الثور - حکایت یازدهم |
|
|
|
آورده اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان به افق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را به نقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ به غیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. بیچارگان از سرما رنجور شدند.
پناهی می جستند، ناگاه یراعه ای [ کرم شب تابی ] دیدند در طرفی افکنده، گمان بردند که آتش است، هیزم بر آن نهادند و می دمیدند. برابر ایشان مرغی بود بر درخت بانگ می کرد که : آن آتش نیست. البته بدو التفات نمی نمودند. در این میان مردی آن جا رسید، مرغ را گفت : رنج مبر که به گفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی، و در تقدیم و تهذیب چنین کسان سعی پیوستن همچنان است که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند. مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حدیث یراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند. و کار تو همین مزاج دارد و هرگز پند نپذیری، و عظت ناصحان در گوش نگذاری. و هرآینه در سر این استبداد و اصرار شوی و از این زرق و شعوذه وقتی پشیمان گردی که بیش سود ندارد و زبان خرد در گوش تو خواند که : «ترکت الرای بالری.» لختی پشت دست خایی و روی سینه خراشی، چنان که آن زیرک شریکِ مُغَفَل کرد و سود نداشت. دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :
|