برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
ناموران ایران
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
 ورود یا نام نویسی

 
     
 
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow کلیله و دمنه arrow باب الاسد و الثور - حکایت دهم تاریخ امروز
20 دی 1387 ساعت 05:57
 
 
 
باب الاسد و الثور - حکایت دهم چاپ فرستادن صفحه با نامه

آورده اند که در آب گیری دو بط و یکی باخه [سنگ پشت] ساکن بودند و میان ایشان به حکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده. ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ایشان بخراشید و سپهر آینه فام صورت مفارقت بدیشان نمود، و در آن آب که مایه ی حیات ایشان بود نقصان فاحش پیدا آمد. بطان چون آن بدیدند به نزدیک باخه رفتند و گفتند : به وداع آمده ایم، پدرود باش ای دوست گرامی و رفیق موافق. باخه از درد فُرقت و سوز هجرت بنالید و از اشک بسی در و گهر بارید.

لُولا الدُمُعُ و فیضُهنَّ لاحرَقت             ارض الوَداع حرارةُ الاکبادِ

و گفت : ای دوستان و یاران، مضرت نقصان آب در حق من زیادت است که معیشت من بی از آن ممکن نگردد. و اکنون حکم مروت و قضیت کرم عهد آن است که بردن مرا وجهی اندیشید و حیلتی سازید. گفتند : رنج هجران تو ما را بیش است، و هرکجا رویم اگر چه در خصب و نعمت باشیم بی دیدار تو از آن تمتع و لذت نیابیم، اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبک داری، و بر آنچه به مصلحت حال و مال تو پیوندد ثبات نکنی. و اگر خواهی که تو را ببریم شرط آن است که چون تو را برداشتیم و در هوا رفت چندانکه مردمان را چشم بر ما افتد هر چیز گویند راه جدل بربندی و البته لب نگشایی. گفت : فرمان بُردارم، و آنچه بر شما از روی مروت واجب بود به جای آوردید، و من هم می پذیرم که دم طرقم و دل در سنگ شکنم.

بطان چوبی بیاوردند و باخه میان آن به دندان بگرفت محکم، و بطان هر دو جانب چوب را به دهان برداشتند و او را می بردند. چون به اوج هوا رسیدند مردمان را از ایشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که «بطان باخه می برند.» باخه ساعتی خویشتن نگاه داشت، آخر بی طاقت گشت و گفت :«تا کور شوید.» دهان گشادن بود و از بالا در گشتن. بطان آواز دادند که : بر دوستان نصیحت باشد.

نیک خواهان دهند پند ولیک          نیک بختان بوند پند پذیر

باخه گفت : این همه سودا است، چون طبع اجل صفرا تیز کرد و دیوانه وار روی به کسی آورد از زنجیر گسستن فایده حاصل نیاید و هیچ عاقل دل در دفع آن نبندد

ان المنایا لاتطیش سِهامُها

از مرگ حذر کردن دو وقت روا نیست           روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست

طیطوی نر گفت : شنودم این مثل، ولکن مترس و جای نگاه دار. ماده بیضه بنهاد. وکیل دریا این مفاوضت بشنود، از بزرگ منشی و رعنایی طیطوی در خشم شد و دریا در موج آمد و بچگان ایشان را ببرد. ماده چون آن بدید اضطراب کرد و گفت : من می دانستم که با آب بازی نیست، و تو به نادانی بچگان باد دادی و آتش بر من بباریدی، ای خاکسار باری تدبیری اندیش. طیطوی نر جواب داد که : سَخُن به جهت گوی، و من از عهده ی قول خویش بیرون می آیم و انصاف خود از وکیل دریا می ستانم.

در حال به نزدیک دیگر مرغان رفت و مقدمان هر صنف را فراهم آورد و حال باز گفت، و در اثنای آن یاد کرد که : اگر همگنان دست در دست ندهید و در تدارک این کار پشت در پشت نه ایستد وکیل دریا را جرات افزاید، و هرگاه که این رسم مستمر گشت همگنان در سر این غفلت شوید. مرغان جمله به نزدیک سیمرغ رفتند، و صورت واقعه با او بگفتند، و آینه فرا روی او داشتند که اگر در این انتقام جد ننماید بیش شاه مرغان نتواند بود. سیمرغ اهتزاز نمود و قدم به نشاط در کار نهاد. مرغان به مَعونت و مُظاهرت او قوی دل گشتند و عزیمت بر کین توختن مصمم گردانیدند. وکیل دریا قوت سیمرغ و دیگر مرغان شناخته بود به ضرورت، بچگان طیطوی باز داد.

و این افسانه بدان آوردم تا بدانی که هیچ دشمن را خوار نشاید داشت. شنزبه گفت : در جنگ ابتدا نخواهم کرد اما از صیانت نفس چاره نیست. دمنه گفت : چون به نزدیک او روی علاماتِ شر بینی، که راست نشسته باشد و خویشتن را برافراشته و دم بر زمین می زند، شنزبه گفت : اگر این نشان ها دیده شود حقیقت غدر از غبار شبهت بیرون آید.
دمنه شادمان و تازه روی به نزدیک کلیله رفت. کلیله گفت : کار کجا رسانیدی ؟ گفت : فراغ هرچه شاهدتر و زیباتر روی می نماید.

و انی لم مَیمونُ النقیبةِ مُنجحٌ               و ان کانَ مطلوبی سنا الشَّمس ِفی البُعدِ
و اِدرکُ سَؤلی حینَ ارکبُ عَزمتی               ولو اَنَّهُ فی جبهةِ الاَسدِ الوَردِ

پس هر دو به نزدیک شیر رفتند. اتفاق را گاو با ایشان برابر برسید. چون او را بدید راست ایستاد و می غرید و دُم چون مار می پیچانید. شنزبه دانست که قصد او دارد و با خود گفت : خدمتگار سلطان در خوف و حیرت همچون هم خانه ی مار و هم خوابه ی شیر است، که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر برآرد و آن دهان بگشاید.

این می اندیشید و جنگ را می ساخت. چون شیر تشمّر او مشاهدت کرد برون جست و هر دو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبین روان گشت. کلیله آن بدید و روی به دمنه آورد و گفت :

باران دو صد ساله فرو ننشاند            این گرد بلا را که تو انگیخته ای

بنگر ای نادان در وخامت عواقب حیلت خویش. دمنه گفت : عاقبت وخیم کدامست ؟ گفت : رنج نفس شیر و، سمت نقض عهد و، هلاک گاو و هدر شدن خون او و، پریشانی جماعت لشکر و تفرقه ی کلمه ی سپاه و ظهور عجز تو در دعوی که برفق این کار بپردازی و بدین جای رسانیدی. و نادان تر مردمان اوست که مخدوم را بی حاجت در کارزار افگند. و خردمندان در حال قوت و استیلا و قدرت و استعلا از جنگ چون خرچنگ پس خزیده اند، و از بیدار کردن فتنه و تعرض مخاطره و تحرز و تجنب واجب دیده اند، که وزیر چون پادشاه را بر جنگ تحریض نماید در کاری که به صلح و رفق تدارک پذیرد برهان حمق و غباوت، بنموده باشد، و حجت ابلهی و خیانت سیر گواه کرده. پوشیده نماند که رای در رتبت بر شجاعت مقدم است، که کارهای شمشیر به رای بتوان گزارد و آنچه به رای دست دهد شمشیر دو اسپه در گرد آن نرسد، چه هر کجا رای سست بود شجاعت مفید نباشد چنان که ضعیف دل و رکیک رای را در محاورت زبان گنگ شود و فصاحت و چرب سخنی دست نگیرد. و مرا همیشه اعجاب تو و مغرور بودن به رای خویش و مفتون گشتن به جاه این دنیای فریبنده، که مانند خدعه ی غول و عشوه ی سراب است، معلوم بود لکن در اظهار آن با تو تاملی کردم و منتطر می بودم که انتباهی یابی و ازخواب غفلت بیدار شوی، و چون از حد بگذشت وقت است که از کمال نادانی و جهالت و حمق و ضلالت تو اندکی باز گویم و بعضی از معایب رای و مقابح فعل تو بر تو شمرم؛ و آن از دریا قطره ای و از کوه ذره ای خواهد بود، و گفته اند : پادشاه را هیچ خطر چون وزیری نیست که قول او را بر فعل رجحان بود و گفتار بر کردار مزیت دارد.

قالوا و ما فادوا و أینَ همُ            من مُعشرٍ فَعلوا و ما قالوا

و تو این مزاج داری و سخن تو بر هنر تو راجح است، و شیر به حدیث تو فریفته شد. و گویند که : «در قول بی عمل و منظر بی مُخبر و مال بی خرد و دوستی بی وفا و علم بی صلاح و صدقه ی بی نیت و زندگانی بی امن و صحت فایده ای بیشتر نتواند بود. و پادشاه اگر چه به ذات خویش عادل و کم آزار باشد چون وزیر جائر و بدکرداری باشد منافع عدل و رافت او از رعایا بُریده گرداند، چون آب خوش صافی که در وی نهنگ بینند، هیچ آشناور، اگر چه تشنه و محتاج گذشتن باشد، نه دست بدان دراز یارَد کرد نه پای دران نهاد.»
و زینت و زیب ملوک خدمتگاران مُهَذَب و چاکران کافی کاردانند. و تو می خواهی که کسی دیگر را در خدمت شیر مجال نیفتد، و قربت و اعتماد او بر تو مقصور باشد. و از نادانی است طلب منفعت خویش در مضرت دیگران و، توقع دوستان مخلص بی وفاداری و رنج کشی و، چشم ثواب آخرت به ریا در عبادت و، معاشقت زنان به درشت خویی و فظاظت و، آموختن علم به آسایش و راحت. لکن در این گفتار فایده ای نیست، چون می دانم که در تو اثر نخواهد کرد. و مثل من با تو چنان است چون آن مرد که آن مرغ را می گفت که : «رنج مبر در معالجتِ چیزی که علاج نپذیرد، که گفته اند : وداء النوک لیس له دواءُ»
دمنه پرسید که : چگونه ؟ گفت :

 

 
 
     
 
     
 
 
     
 
 
     
 
 
“  عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی  ”   -  حافظ شیرازی
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000018 ثانیه