به مناسبت جشن آبانگان که اغلب فرارسیدنش را به گونه ای «الکی» به همدیگر شادباش می گوییم !دو روز گذشته به طوری غیر مترقبه، با پشت سر گذاشتن حدود 1800 کیلومتر راه زمینی، همراه پسرم سام سر از زاهدان درآوردم. از لحظه ی حرکت، در حالی که سام رانندگی می کرد، من به ویراستاری این لفظ غریب «میهن» و یا «وطن» مشغول بودم. و به شدت به یاد نوشته ی خودم «حکایت سرزمین من» افتاده بودم که بی مهابا نوشته امش و در آن با شیفتگی بسیار اشاره کرده ام که در سرزمین من هر دیاری چراغ دریایی زیبای خودش را دارد و با این چراغ ها هیچ کجایی از وطن را نمی توان از یاد برد ...
از سال های دبستان همواره شنیده ام که النظافت من الایمان و در نتیجه ی ایمان و نظافت، با تاثیری متقابل بر یکدیگر، در چشمم وجاهتی جای افتاده یافته اند و درست سی و سه سال است که به این باور رسیده ام که در هرجا که نشانی از معبد آناهیتا، ایزدبانوی پاک و نیالوده را بیابیم، بی درنگ هزاران سفال شکسته را می یابیم که از جشن های آبانگان روزگاران گذشته برجای مانده اند. زیرا مردم در این جشن مشتی آب را در کاسه و کوزه ای به همراه می کشیدند و با شکستن ظرف آن در پای معبد آناهیتا، آبی را که با خود آورده بودند نثار بانوی پاکی ایران می کردند و سپس برای باروری و شکوفایی و نیالودگی نیایش می کردند ... سام و من افتاده بودیم به راه کاشان که سپیده زد و خورشید از خراسان سربرآورد ... و پس از کاشان بود که در دوسوی جاده میهن عزیز تا چشم کار می کرد، نازنازان جلوه های پرشکوه خود را ارزانی می داشت. به گونه ای که فکر می کردم که حتی یک ایرانی نمی تواند، با دیدن این همه شکوه در دم هزاران هزارباره دامن است ندهد و از سر شیفتگی آرزوی رقص و سماع نکند ... نخستین توقفمان در پای رشته کوهی بود جادویی، تا دمی خستگی از چشم و جان براندازیم. قضا را در چند قدمی ما روستای ظفرقند بود که به شیرین دهانی شهره است. برآن شدم که یک بار دیگر از استاد دوستخواه بخواهم تا این نام را برایم معنی و تفسیر کند ... و از همین نقطه بود که دغدغه ای را که از سپیده ی سحر و فلق در دلم جوشیده بود یافتم : دغدغه ی ادامه ی حیات آناهیتا و جشن آبانگان و تجربه کردن آن در همهه ی لحظه هایی که در بیابان سر به بیابان گذاشته ای !... حالا خورشید بالا آمده بود و به راحتی می توانستیم هزاران بطری آب را در جای جای چشم انداز، ببینیم که با نسیم صبحگاهی دامن افشان و مست و گیسوافشان می رقصاند و باور کنیم که سراسر ایران شده است معبد آناهیتا ... منتها در روزگاری که پلاستیک جای سفال شکننده را گرفته است و می تواند سبکبالان به هر سوی بخزد ... و ببینیم دیگر آثار جشن «همیشه آبانگان» را. میلیون ها کیسه ی پلاستیکی که همه ی بته های بیابان را، که با هوسی شگرف برای روییدن، چشم انداز را آکنده اند، در خود می پیچانند ... و به یاد خاک وطنی بیفتیم که این همه دم از عشقش می زنیم و به هر حرف نانازُکی که درباره اش می شنویم، گردن کلفت می کنیم ... من بارها در این بار خوانندگانم را خسته کرده ام ... اما به خدا این بار داستان از جنس دیگری بود ... و هر چه بیشتر به طرف جنوب شرقی می رفتیم، نثار بطری آب و پلاستیک به پای معبد آناهیتا رونق بیشتری می گرفت. تا سرانجام در حدود کرمان و بم و زاهدان معبد آناهیتا خیابان ها را هم به تصرف خود درآورد ... و بالاخره در زاهدان دیگر دیدن خاک وطن آرزویی بود دست نیافتنی ... سام ماند در زاهدان و من با هواپیما برگشتم به تهران. فوری رفتم سراغ کامپیوترم. اولین پیامی که گرفته بودم، شادباشی بود درباره ی جشن آبانگان، برای ایزدبانوی پاکی و باروری، آناهیتا ! خیلی آهسته از خودم پرسیدم : تعارف تا کی ؟ و بعد به یاد آوردم اصطلاح «النظافت من الایمان» را ! و بعد گفتم : خاک وطن که گم شد، دیگر چه خاکی به سر کنیم ... سرگیجه داشتم که سام از آن سوی مرز تلفن زد : «بابا باید می بودی و می دیدی که در پاکستان وضع نظافت از چه قرار است»!... می دانم چند جوان که دهانشان بوی پلاستیک می دهد، شعار خواهند داد : «ای آقا ! ما از جشن پدرانمان حرف می زنیم و آهنگ زنده کردن جشن نیاکانمان را داریم، رجبی قر می زند»! و بعد مرا محکوم خواهند کرد به ایران ستیزی !... باشد ! مگر ما شیفته ی آزادی بیان نیستیم ؟... با فروتنی پرویز رجبی
|
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 1533
1. پیامی از مجتبا, فرستاده شده در تاریخ 07-آبان-1387 ساعت 00 من از شما گله مندم زیرا با این نوشتار تلاش افرادی را که قصد دارند این جشن را به مردم بشناسانند را پایمال میکنید.شما اگر هم ایرادی از مردم میگیرید در پی از بین بردن آن باشید نه از بین بردن تلاشهای مثبت دیگران.این را هم بگویم من نه دهانم بوی پلاستیک میدهد نه میگویم شما قر میزنید فقط پیشنهاد میکم اگر میتوانید اصلاح کنید نه تخریب. |
2. پیامی از مجید کوچولو, فرستاده شده در تاریخ 08-آبان-1387 ساعت 12 استاد رجبی هرچی که بگویند را باید با آب طلا نوشت و از در و دیوار آویزان کرد تا همه یاد بگیرند. آقا مجتبی عزیز اگر استاد حرفی زدند حتماً واقعیت داشته بهتر است که خودت رو اصلاح کنی . |
3. پیامی از مجتبی عالیخانی, فرستاده شده در تاریخ 10-آبان-1387 ساعت 01 آقا مجید گل شما از در و دیوار گفته های استاد را آویزان کنید ببینید مشکلات برطرف میشود؟اگر شد به من هم بگویید و این پرسش را از شما دارم که چه مشکلی در من سراغ دارید که توصیه کردید من خودم را اصلاح کنم و این را بدانید که من هم احترام زیادی برای استاد رجبی قایل هستم و هیچگاه قصدم بی احترامی به ایشان نبوده با درود بر شما |
4. پیامی از رهگزر, فرستاده شده در تاریخ 31-فروردین-1388 ساعت 22 با درود و سپاس ای کاش هتا برای اندک زمانی چشم و گوشی باز میکردند ای کاش هتا برای یک دم پی به آگاهی درون خویش میبردند ای کاش ایرانی، ایرانی می ماند و این همه سنگ بیگانه پرستی بر سینه خود و بر سر آنانی که میخواهند ایرانی بمانند نمی کوبید! ای کاش ایران پاکیزه شود! بکوشیم برای آن روز! به این امید! | |