برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 4 نفر میهمان
 
     
 
زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

غالبا اتفاق می افتد كه از دو ثروتمند كه هر دو صاحب مال و مكنت فراوان هستند یكی در خست و امساك حتی به...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow داستان های ایرانی arrow داستان های مثنوی arrow داستان آمدن رسول قیصر روم به نزد عمر به رسالت تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 13:46
 
 
 
داستان آمدن رسول قیصر روم به نزد عمر به رسالت
امتیاز: / 2
بدعالی 

بر عمر آمد ز قیصر یک رسول                           در مدینه از بیابان نغول

گفت : کو قیصر خلیفه ای حـَشـَم               تا من اسب و رخت را آن جا کـِشم
قوم گفتندش که او را قصر نیست            مر عمر را قصر، جان روشنی است
هر که راهست از هوس ها جان پاک                 زود بیند حضرت و ایوان پاک
چون محمد پاک شد از نار و دود                        هر کجا رو کرد وجه الله بود
هر که را باشد ز سینه فتح باب                               او ز هر ذره ببیند آفتاب
آفتابی در یکی ذره نهان                                   لاجرم آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین                 پیش آن خورشید چون جست از کمین

که منظور انسان کامل است.

به هر حال این فرستاده پس از شنیدن وصف عمر در جستجوی او برآمد تا وی را بیابد و پیام قیصر روم را به او رساند. تا اینکه زنی سراغ او را در زیر درخت خرما داد. آن نماینده  خود را به درخت رسانید و عمر را خفته یافت، اما چنان هیبت و شکوه معنوی داشت که فرستاده بر خود لرزید . پیش خود گفت :
من شاهان بسیار با کبکبه و دبدبه و قشون و قدرت و اسلحه دیده ام. با شیر و پلنگ نبرد کرده ام. از هیچ کدام نترسیده ام ولی از این مرد ساده خفته می ترسم، ‌این چه قدرت است که دارد؟

هیبت حق است این از خلق نیست                       هیبت این مرد صاحب دلق نیست
هر که ترسید از حق و تقوا گزید                   ترسد از وی جن و انس و هر که دید

همین است، هر که از مردم می ترسد اسلحه برمی دارد و از همه می ترسد و محافظ دارد ولی هر کس از خدا بترسد هرگز از هیچ کس نترسد، و هر که پرهیزگار باشد چون نقطه ضعف ندارد، ترس هم ندارد و از شخص نترس همه می ترسند، و این از هیبت حق است که هیچ شاه و رهبری جز اولیای خدا از آن برخوردار نیست.


به هر حال عمر از خواب برخاست و با محبت با فرستاده ی قیصر روم روبرو شد و با او به نرمی و مهربانی سخن گفت. درباره ی اسرار خلقت از زمان بی زمان از منزل های معنوی و پرواز سخن گفت.

آن گاه آن فرستاده پرسید : جان ز بالا چون درآمد در زمین؟ و چگونه عدم موجود شد و هستی شکل گرفت و چگونه وحی حاصل می شود؟
این جا باز مولانا بر بال اندیشه می نشیند و در آسمان عرفان پرواز کرده افکار خود را به عنوان جواب عمر این گونه بیان می کند :

گر نخواهی در تردد هوش جان                                کم فشار این پنبه اندر گوش جان
شنبه ی وسواس بیرون کن ز گوش                        تا به گوشت آید از گردون سروش
تا کنی فهم آن معماهاش را                                      تا کنی ادراک و رمز و فاش را
پس محل وحی گردد گوش جان                                     وحی جبود گفتن از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز این حس است            گوش عقل و چشم ظن زین مفلس است

آن مرد از عمر پرسید : روح که به منزله ی آب صاف است چگونه در گل بدن انسانی پنهان شده و با وجودی که کاملا مجرد و الهی است چرا خدمتگزار بدن گردیده است؟ اصلا چرا روح در بدن قرارگرفته و حیات این  جهانی را تشکیل داده است، چه فایده ای برای این کار بوده است؟


مولانا به زبان عمر جواب می دهد:

همان طور که تو یک جزئی از اجزا جهانی و بیانت که چیزی از وجود از وجود توست پر از فایده است و از جمله آن تفهیم و تفاهم و ارتباط است. چگونه کل وجود تو و کل هستی می تواند بی فایده باشد؟!

جاذبه ی این پاسخ، آن فرستاده را چنان از خود بیخود کرد که پیام قیصر را فراموش کرد و در دریایا معرفت غرق شد و خود بسان دریا شد.

 

 
 
     
 
     
 
 
“  ای دوست مکن که روزها را فرداست ... نیکی و بدی چو روز روشن پیداست  ”   -  مولوی
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000015 ثانیه