باشندگان در تارنما: 2 نفر میهمان
 
     
 
 
  مسیر برگ نخست تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 14:55
 
 
 
داستان آمدن رسول قیصر روم به نزد عمر به رسالت
امتیاز: / 2
بدعالی 

بر عمر آمد ز قیصر یک رسول                           در مدینه از بیابان نغول

گفت : کو قیصر خلیفه ای حـَشـَم               تا من اسب و رخت را آن جا کـِشم
قوم گفتندش که او را قصر نیست            مر عمر را قصر، جان روشنی است
هر که راهست از هوس ها جان پاک                 زود بیند حضرت و ایوان پاک
چون محمد پاک شد از نار و دود                        هر کجا رو کرد وجه الله بود
هر که را باشد ز سینه فتح باب                               او ز هر ذره ببیند آفتاب
آفتابی در یکی ذره نهان                                   لاجرم آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین                 پیش آن خورشید چون جست از کمین

که منظور انسان کامل است.

به هر حال این فرستاده پس از شنیدن وصف عمر در جستجوی او برآمد تا وی را بیابد و پیام قیصر روم را به او رساند. تا اینکه زنی سراغ او را در زیر درخت خرما داد. آن نماینده  خود را به درخت رسانید و عمر را خفته یافت، اما چنان هیبت و شکوه معنوی داشت که فرستاده بر خود لرزید . پیش خود گفت :
من شاهان بسیار با کبکبه و دبدبه و قشون و قدرت و اسلحه دیده ام. با شیر و پلنگ نبرد کرده ام. از هیچ کدام نترسیده ام ولی از این مرد ساده خفته می ترسم، ‌این چه قدرت است که دارد؟

هیبت حق است این از خلق نیست                       هیبت این مرد صاحب دلق نیست
هر که ترسید از حق و تقوا گزید                   ترسد از وی جن و انس و هر که دید

همین است، هر که از مردم می ترسد اسلحه برمی دارد و از همه می ترسد و محافظ دارد ولی هر کس از خدا بترسد هرگز از هیچ کس نترسد، و هر که پرهیزگار باشد چون نقطه ضعف ندارد، ترس هم ندارد و از شخص نترس همه می ترسند، و این از هیبت حق است که هیچ شاه و رهبری جز اولیای خدا از آن برخوردار نیست.


به هر حال عمر از خواب برخاست و با محبت با فرستاده ی قیصر روم روبرو شد و با او به نرمی و مهربانی سخن گفت. درباره ی اسرار خلقت از زمان بی زمان از منزل های معنوی و پرواز سخن گفت.

آن گاه آن فرستاده پرسید : جان ز بالا چون درآمد در زمین؟ و چگونه عدم موجود شد و هستی شکل گرفت و چگونه وحی حاصل می شود؟
این جا باز مولانا بر بال اندیشه می نشیند و در آسمان عرفان پرواز کرده افکار خود را به عنوان جواب عمر این گونه بیان می کند :

گر نخواهی در تردد هوش جان                                کم فشار این پنبه اندر گوش جان
شنبه ی وسواس بیرون کن ز گوش                        تا به گوشت آید از گردون سروش
تا کنی فهم آن معماهاش را                                      تا کنی ادراک و رمز و فاش را
پس محل وحی گردد گوش جان                                     وحی جبود گفتن از حس نهان
گوش جان و چشم جان جز این حس است            گوش عقل و چشم ظن زین مفلس است

آن مرد از عمر پرسید : روح که به منزله ی آب صاف است چگونه در گل بدن انسانی پنهان شده و با وجودی که کاملا مجرد و الهی است چرا خدمتگزار بدن گردیده است؟ اصلا چرا روح در بدن قرارگرفته و حیات این  جهانی را تشکیل داده است، چه فایده ای برای این کار بوده است؟


مولانا به زبان عمر جواب می دهد:

همان طور که تو یک جزئی از اجزا جهانی و بیانت که چیزی از وجود از وجود توست پر از فایده است و از جمله آن تفهیم و تفاهم و ارتباط است. چگونه کل وجود تو و کل هستی می تواند بی فایده باشد؟!

جاذبه ی این پاسخ، آن فرستاده را چنان از خود بیخود کرد که پیام قیصر را فراموش کرد و در دریایا معرفت غرق شد و خود بسان دریا شد.

 

 
 
     
 
     
 
 
“  یک ایرانی هیچ گاه تنها برای خوشبختی خود دعا نمی کند، بلکه همیشه خواستار ترقی و بهبودی همه ی ایرانیان است و نعمت و سعادت را برای شاه و کشور و مردم خود از اهورا مزدا می خواهد  ”   -  هرودوت Herodotus
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000015 ثانیه