|
گلستان - باب اول - حکایت بیستم |
|
|
|
غافلی را شنیدم که خانه ی رعیت خراب کردی تا خزانه ی سلطان آباد کند، بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمندسر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ [1] جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در مسکین خر اگر چه بی تمیزست چون بار همی برد عزیزست گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزارباز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکوییآورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت : نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر نافنماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار
پانوشت :1. خوارتر و ذلیل تر
|